"نه، من خانه اي ندارم. سقفي نمانده است.
ديوار و سقف خانه ي من همين هاست كه مي نويسم.
درهمين طرز ِ نوشتن از راست به چپ است.
در انحناي ِ نون است كه مي نشينم.
سِپَر ِ من از همه ي ِ بلايا، سركش ِ ك يا گ است."
(آينه هاي ِ دردار)
حسین پسر دوم یک خانوادهی کارگری است که بعد از بازنشستگی پدر، همراه خانواده از آبادان به شهر آبا و اجدادیشان اصفهان مهاجرت میکند. ادامهی داستان شرح برخورد راوی با قوم و خویشانش است. طی این سالها او مشغول اتمام تحصیلات، رفتن به دانشگاه و موازی با آن کار در یک دفتر اسناد رسمی است. داستان در قالب یادداشتهای شخصی حسین شکل میگیرد و در طی این یادداشتها ما با معمای عموی راوی و ماجرای دلدادگیاش به رقاصهای به نام کوکب درگیر میشویم. حسین میخواهد بداند عمویش چرا ناگهان ناپدید شده و کوکبش چرا گذاشته و رفته. برای پیدا کردن جواب مسئله او کتابها و یاداشتهای به جا مانده از عمویش را می خواند و از هر فرصتی برای دانستن اتفاقات گذشته استفاده میکند. او مینویسد از آنچه در گذشته و حالش میگذشته و میگذرد، از قوم و خویشش میگوید و داستانی ساخته میشود پر از آدمهایی که شاید هریک به تنهایی ماجرای خاصی نداشته باشند، ولی کنار هم کنش و واکنشی داستانی ایجاد میکنند. حین این کند و کاو حسین با شوهر دخترخالهاش اتابکی آشنا میشود. او که پیش از این کمونیست بوده، حالا تبدیل به یک درویش تمام عیار شده که از میان سبیلهای پرپشتش یاهو میگوید! حسین دربرخورد با اتابکی بیشتر تشویق میشود تا در علوم ماوراء مطالعه کند و کمکم دچار وسوسهی یافتن اسم اعظم میشود. از خودگویی دائمی راوی میفهمیم که او نگران هرنوع تغییر و دگرگونی در دنیاست. حتا از درک کروی بودن زمین و چرخشش به دور خورشید میترسد. نقطهی مقابل او برادر بزرگش است که دنبال تحول و تغییر جهان است، که در پایان هم جانش را بر سر عقیدهاش میدهد. حسین اما سنبل انسانی است که در تهاجم پیشرفت ناگهانی علم و صنعت قرار گرفته، انسان جامعهی عقب نگه داشته شده، چون خودش تولید کننده نیست، خیلی ناگهانی در تندباد تولیدات روز به روز و دستاوردهای علم و صنعت قرار میگیرد. انسانهایی که هنوز از لحاظ فکری آمادگی استفاده از تولیدات دانش امروز را ندارند، در چنین روزگاری به دنبال پناهگاهی خلوت میگردند، گوشهای امن تا در انزوایشان فرو روند و با وافعیت دگرگون شده مواجه نشوند. برای حسین هم اتاق کوچکش میشود مرکز عالم و دستنویسها و دعاهای رفع شر و اوراد رسیدن به حاجات و آمال راهی است برای گریز از حقیقت در حال وقوع. او سعی دارد با کشف آن چه از «گذشتهها» مانده و فرار از «حال» برای خودش دایرهای فکری ایجاد کند تا در آن محبوس و ایمن باشد. اما از آنجا که واقعیت بیرحم است و فرار از آن غیر ممکن، حسین نمیتواند دربست به مراقبه و تمرکز درونی دائمی بپردازد. زندگی هر لحظه یک جور خودش را نشان میدهد. گاه در حرکات رقصگونهی «ملیح»، که نشاندهی حسین است و گاه در نگاه اغواگر «بانو». پس حسین نه درویش میماند و نه فیلسوف میشود و نه میتواند با خیال خوش از دنیا لذت ببرد. چیزی بینابین است که به زمین و زمان چنگ میزند تا به اسم اعظم برسد و بتواند همه چیز را تحت تسلط خودش بگیرد.
جن نامه تمام شد. علیرغم این که نمیخواستم تمامش کنم. به عشقبازی میمانست. تا مدتها هیچ جرات نمیکردم کتاب را باز کنم. گلشیری برایم یک جور دیگریست. خاطراتی را در خود دارد که مال من نیست، یادآور صحنههایی است که در واقع شاهدش نبودهام. کوچه پس کوچههای اصفهان و سایههای لرزان آدمها که زیر نور مهتاب میافتند کف کوچه و خیابانها. صداهایی که پچپچ میکنند و میخندند و آه میکشند، اتفاقاتی که شاید هیچ نیوفتاده باشند. شاید خوابشان را دیدهام. مثل آن شب که خواب گلشیری را دیدم که به سمت راه پلهها اشاره میکرد و میگفت از آن طرف است. داشت راه را نشانم میداد. گیر افتاده بودم توی راهروهای یک ساختمان قدیمی و نیمه تاریک. و او با یک نفر دیگر نشسته بود روی جایی مثل تخت. از آن تختها که رویش فرش پهن میکنند و گوشهی حیاط میگذارند. مرا که دید بیآنکه بپرسد چه میکنم با نگاهش اشارهای کرد و راه را نشانم داد. شدهام مثل کسانی که یک آقای سبز پوش را خواب میبینند و آقا میگویدشان باید آش بپزند و بدهند هفت خانه آنطرفتر یا سفرهی ابوالفضل بیاندازند. چه میدانم. جن نامه را خواندم، اگرچه آنی نبود که خیال میکردم. شازده احتجاب چیز دیگری بود. کریستین و کید هم آنقدر حالم را دگرگون کرد که جرات نمیکنم باز بخوانمش. اما این یکی، جن نامه، به فیلمهای مستند میمانست. فیلمهایی که دربارهی فرهنگ مردم میسازند یا دربارهی معماری ابنیهی تاریخی و بعد برای این که چندان کسالت بار نشود یک داستان هم همراهش میکنند. بعضی صحنههای جن نامه مرا یاد چنین چیزی میانداخت. به خصوص صحنههای حضور هفتگی مادر که بی هیچ بهانهی منطقی میآمد و خانهی راوی را جارو میکرد و بعد از کار چای میریخت و بعد راوی این جمله را میگفت: خب تعریف کن مادر. . . و مادر شروع میکرد از رسم و رسوم و آیین خواستگاری و شب زفاف و مراسم کفن و دفن و . . . و آخرش میگفت ای وای دیرم شد وباز این صحنه بیوقفهای تکرار میشد. اگرچه حضور مادر به عنوان راوی جزء به جزء گذشته و بیان نگرش یک زن به عنوان نمایندهی زنان هم عصر خودش، به خودی خود کاری زیبا است، اما خیال میکنم این حضور با بهانهای تکراری و غیبت ناگهانی مادر به محض این که اطلاعات را طی جلساتی به ما میدهد، چندان به دل کار ننشسته و همچنان در حد دستآویزی برای دادن بعضی اطلاعات به خواننده مانده.
چیزهای دیگری هم بود که برای من مانند پرسشی بیپاسخ ماند. کاش کسی از میان انگشت شمار آدمهایی که اینجا را میخوانند، بود که به من بگوید چرا راوی جن نامه، کسی که داستان درواقع دستنوشتههای اوست، از مرگ یگانه برادرش که به خاطر او حتا کارش به زندان و شکنجه هم میکشد، خیلی راحت، به یک جملهی خبری که حسن را هم بالاخره کشتند. اکتفا میکند و حتا ته دلش راضی است که حالا بهانهای یافته تا لباس سیاه بپوشد. خیال نکنم گلشیری کسی باشد که همینطور سرسری بگذرد از چیزی، حتمن دلیلی پشت این بیتوجهی بوده، شاید میخواسته اینطور شخصیت راوی را بسازد و بگوید چطور همه چیز و همه کس را وسیلهای میداند برای رسیدن به آن هدف عجیب و غریبش که احضار روح عمو و زنعمویش و به دست آوردن اسم اعظم است. اگر چنین است چرا این خودخواهی و منفعت طلبی فقط در همین اتفاق نمود پیدا میکند و چرا در دیگر وجوه داستان خودش را نشان نمیدهد؟ مثلن همین آدم حاضر است به خاطر برادرش زندان برود و شکنجه شود یا میرود فلان روستای دور افتاده تا شاید سراغی و نشانی از برادرش پیدا کند.
دیگر این که چرا در بخشی که به توصیف محیط روستایی که برادر راوی در آنجا معلم است میپردازد و میرسد به شخصیت معلمی که هم جنس گراست و پسر بچهها را مورد تعرض قرار میدهد، آنقدر پیش میرود که خواننده را خسته میکند؟ در حالی که گفتن یک یا حداکثر دو جمله کافی بود تا بفهمیم اوضاع از چه قرار است.
چرا کسی که در شازده احتجاب با چنان مهارتی در یک جمله، موجز و فشرده حتا جلادی را که فقط در ذهن و خاطرهی شازده لحظهای میآید و محو می شود، تصویر کرده که ذهن خواننده خود، شخصیت و ظاهر جلاد را میسازد و این همه توصیف و تحلیل شخصیتها فقط در دویست صفحه اتفاق میافتد، در جن نامه با آن حجمش، شخصیت علی برادر کوچک راوی و خواهرها را رها شده می گذارد؟ و بود و نبودشان چه تاثیری داشت در کل ماجرا؟
آیا جن نامه مجموعهی واگویههای ذهنی و یاد داشتهای شخصی است؟ اگر بله و این داستان تنها مجموعهای از دست نوشتههای حسین مکارم است، با توجه به شخصیت راوی که نویسندهای حرفهای نیست وتنها مینویسد تا یادش بماند، دیگر نقطه گذاریها و استفاده از علامات سجاوندی که بسیار تخصصی به آن توجه شده و تنها از یک نویسنده چنین کاری برمیآید ونه آدمی مثل راوی معنا ندارد و این که احتمالن نوشتههایی چنین شخصی ویرایشش میبایست جور دیگری باشد و این کمی سئوال برانگیز است.
چرا راوی که همه چیزش را تعریف میکند، حداقل همهی آن چه که زندگیاش را جهت میدهد برای خواننده بازگو میکند، چیزی در مورد دانشگاه رفتنش نمیگوید؟ در حالی که این اتفاق نه در گذشته که در زمان حال داستان همان وقت که وقایع جریان داشتند، افتاده. اما ما فقط در یکی دو جملهی خبری میفهمیم راوی دانشگاه میرود و هیچ تصویر و تصوری از دانشگاه و دانشجویان و اتفاقات آنجا نداریم.
باز این که چرا در مجلس پنجم آن قدر ریتم داستان تند است که بعضی از شخصیتهای داستان جا میمانند از وقایع؟ مثلن مادر و برادر و خواهرهای راوی ناگهان بی دلیل ناپدید میشوند. دیگر از دیدارهای هفتگی مادر خبری نیست. انگار نویسنده به دلخواه هر وقت اراده کرده حضور آدمهایش را کم رنگ و پر رنگ نموده است.
اما با این همه، نکتهی قابل تامل در تمام آثار گلشیری نگاه واقعگرانهی او به ادبیات است. گلشیری با این که ادبیات مدرن را خوب میشناخته اما درگیر فرم بازی یا اطوارهای نوگرایانه نبوده، بلکه با توجه به ریشههای ادبیات کلاسیک در ایران، صنعتی ایجاد کرد که نتیجهی آن آثاری بوده که در حین بیان داستان با روشی بدیع، بی توجه به تاریخ و فرهنگ و اساطیر بومی هم نبودند. «جن نامه» شاهد خوبی بر این مدعاست. در این رمان اعتقادات و باورهای ایرانی و تاثیر آن بر آدمها بستر اصلی حرکت داستان است. راوی اصفهان کهن را پیش چشم ما زنده میکند و آنقدر از «گذشته» میگوید تا خواننده به ترس او از «حال» که همه چیزیش دیگرگون است، پی ببرد. یعنی حرف اصلی داستان که همان تقابل سنت با مدرنیته است در لایههای زیرین داستان گفته میشود و خواننده در «جن نامه» با نوعی روایت ذهنی برخورد میکند که در لابهلای آن با اشخاص و فضاها آشنا میشود. اما این روایت چنان با ذهن راوی آغشته است و راوی چنان متوهم و خیالپرداز است که در واقعیترین لحظات داستان هم تمایز مرز خیال و واقعیت دشوار است. به خصوص که ما در اوایل داستان میفهمیم حسین که راوی تمام ماجراهاست صرع دارد و گاه در حالت نیمه هوشیار چیزهایی میبیند و میشنود که زاییدهی توهمش است، و این خود بیشتر به ایجاد فضایی موهوم دامن میزند. یعنی گلشیری بدون استفاده از لحنی شاعرانه خود فضایی خیالانگیز را درون متن میسازد.
به این ترتیب گلشیری در «جن نامه» در حد یک مورخ و گزارشگر تاریخ عمل نمی کند. بلکه او با نگاه یک جامعه شناس به گذشتهی آدمها مینگرد و داستانی میسازد که بسترش تاریخ است و شخصیت اصلیاش «زمان».
«حسین مکارم» راوی تاریخش است اما حوادث را نه از روی تقویم و روز به روز، که بر اساس اولویتی که تاثیر حوادث بر آدمها دارند بیان میکند.
میشود گفت همین تاریخ و فرهنگ که حسین در آن رشد میکند دلیل نوع نگرش او به دنیاست. او که نگاهی قطعی و دگم به جهان دارد و با هر نوع دگرگونی مخالف است، تا آنجا که میخواهد حتا زمین از چرخش باز ایستد و همه چیز جهان را به دو قطب بد و خوب تقسیم میکند، نگاهش به انسان هم همین است. انسان برای او یعنی زن و مرد و البته دردنیای او این دو جنس مدام در تقابل و ضدیت یکدیگرند. زن در نگاه حسین یا مادر است و خانهدار یا شاغل و متمرد. زن خانهدار اطاعت بی قید شرط دارد از مردش که صاحب جان و مال اوست. اگر هم در نبود شوهرش نانآور باشد به خاطر نقش دست دوم ازلی و ابدیاش چندان به چشم نمیآید. و گروه دوم که نمایندهشان ملیح معروف به سلیطه خانم است. همان لکاتهی معروف ادبیات فارسی است که راوی را بین خواست طبیعی تن و پرهیز درویشانه سرگردان میکند.
اما از این همه که بگذریم مسئلهای غیر قابل انکار میماند که گلشیری با جن نامه نشان داد یک نویسنده باید بسیار مطلع و بسیار با سواد باشد. از روی جلد این رمان گرفته که عریضهی صاحبالزمان است با خط عربی تا مراحلی که راوی طی داستان برای رسیدن به علوم خفیه از سرمیگذراند، جن نامه یک سند دربارهی اعتقادات و باورهای گروهی از مردم است. این رمان بدون شک نتیجهی کاری تحقیقی است که سالیانی زیاد صرف آن شده و هیچ بعید نمیدانم گلشیری تا نوشتن این کتاب خودش یکپا جنگیر شده بوده و روح چند نفری را هم احضار کرده باشد. متن نسخ خطی که گلشیری جا به جا در داستان میآورد و توضیح عملیاتی که راوی برای به دست آوردن اسم اعظم انجام میدهد نشانهی اشراف کامل گلشیری به زمان، محیط وآدمهایی است که دارد قصهشان را تعریف میکند. اگر «با من به جهنم بیا» را خوانده باشید میبینید که عرفان و صوفیگری در این رمان با این که تمام ماجرای داستان بر همین اساس پیریزی شده، چطور جدا و مجزاست. مثل قورمه سبزی که آب و سبزیاش جدا از هم افتاده باشند. آدم خیال میکند نویسنده چیزی مثل عرفان را چون مد روز است دستاویزی قرار داده برای داستانش. اما در جن نامه قضیه چیز دیگری است. آنقدر آن نگرش و روش فکری خاص درویش مسلکانه و بازیهای عرفانی گره خورده با ماجراهای روایت و جا افتاده در داستان که غیر از این ممکن نمیبود. گلشیری راوی مردمی است که اوقاتشان با دعا ونذر و نیاز و دخیل بستن می گذرد و گره کارشان با انداختن فلان سفره و پختن نذری گشوده میشود. و همین کنش و واکنش مردم با نمادهای علم و صنعت و جامعهی در حال پیشرفتی که در آن به ناچار زندگی میکنند، اوضاعی طنزآمیز ایجاد کرده که در تمام داستان اثر این مضحکهی تلخ را میشود دید. اوج این کنایات هنگام گفتگوی حسین با روح عمویش است که اشارهی زیبا و ظریف به جنبهی هجو آمیز عرفان بازی دارد. این که میگویم «عرفان بازی» تاکیدم بر این نکته است که عرفان با جادو و جنبل متفاوت است. گلشیری نیز احتمالن بر همین باور بود چرا که نگرش حسین مکارم عارفانه نیست و اوبه اعتراف خود یک جنگیر و دعا نویس است و شخصیت داستانیاش هیچ با عرفا مطابقت ندارد. پس احتمالن اشارهی گلشیری به نوعی عرفان آمیخته به خرافات و آلوده به توهمات بوده.
منابع:
داستان نویسان اصفهان – احمد میرعلایی – نامهی فرهنگ و هنر
به یاد گلشیری - مهدی یزدانی خرم
هويت زنانه، دربازخواني نخستين و آخرين رمان هوشنگ گلشيري: "شازده احتجاب" و "جننامه "
بتول عزيزپور
تقریر یکم – بهنود
جن نامهی گلشیری – عبدی کلانتری – فصل نامهی سنگ
آقای غیاثی جدیدترین مطلب وبلاگشان را اختصاص دادهاند به نامهای از یک جوان ایرانی - آلمانی که در رشتهی ایران شناسی تحصیل میکند. این جوان بیست و پنج ساله که برای تکمیل زبان فارسیاش سفری شش ماهه به ایران داشته، برداشتهای شخصیاش از ایران را در قالب نامهای به آقای غیاثی نوشته. راستش این نامه من را که حسابی فکری کرد. اما بیش از نامه، برخورد خوانندگان این مطلب بود که مرا در تاسف و حیرتی عمیق فرو برد. اکثر خوانندگان حرفهای جوان ایرانی – آلمانی را تایید کردهاند و فقط یکی دو نفر ضمن تایید، خیلی ضمنی اشاره کردهاند که «نه خیر اینطوریها هم نیست!» . گفتم اینطوریها هم نیست، یاد رفیقی افتادم. دوستی داریم که از اهالی ادبیات است و بس که عزیز و شریف است مدام میخواهد آبروداری کند از رفقایش. هر وقت حرف میشود که دور از جناب هنرمندان ما، بعضی از روشنفکرها یا خمارند یا نشئه، این بندهی خدا میگوید که «نه اینطوریها هم نیست!» ما هم میگذریم از این که رنگ رخسارهی طرف خبر از سر درونش می دهد. حالا از اصل مطلب که این نامه باشد نگذریم. نمیدانم آقای غیاثی هم تلقیشان از وبلاگ همان چیزی است که من فکر میکنم یا نه. باید عرض کنم وبلاگ برای من یکجور دفتر چرک نویس است که تراوشات خام و ناگهانی مغزیام را آنجا میگذارم. معمولن که اینطور است، مگر این که نقدی، مقالهای، داستانی باشد که گاهی بدون توضیحی میگذارم در وبلاگ به این حساب که یکی دو تا خوانندهی اینجا خودشان تشخیص میدهند کدام مطلب زاییدهی ذهن آشفته است و کدام نتیجهی تفکر وتحقیق و مطالعه. حالا اگر آقای غیاثی هم همین باشد که خب نمیشود خوردهای به ایشان گرفت اما اگر غیر از این باشد و بنا را بر این بگذاریم که ایشان حواسشان به تاثیر مطلبشان بر خوانندههای وبلاگشان است و با توجه به این که وبلاگ ایشان مربوط میشود به یکی از چهرههای ادبی ایرانی و که از نویسندگان برجسته و محبوب بعد از انقلاب هم هست، کار کمی سخت میشود و آدم مریض احوالی مثل من ممکن است یک وقتی گیر بدهد که جناب آقای غیاثی شما با چه سندی و با تکیه بر کدام واقعیت چنین نامهای را این جا نقل میکنید؟ البته ایشان میتوانند با زیرکی جواب دهند که من فقط یک راوی بیطرف بودهام. اما باز من که قبلن عرض کردم چه قدر حالم بد است بند میکنم که اصلن بیطرف بودن شما خودش مسئله است. حالا بگذریم که نقل چنین نامهای بدون توضیح، خود یعنی تایید این مطلب.
گفتم بیطرفی و سکوت نادرست است. دلیلش واضح است اگر آقای غیاثی از اوضاع ایران آنقدر به دورند که گزارشات این جوان ایران شناس را حقیقی میدانند که بد نبود در پایان نامه پرسشی از ایرانیهای مقیم ایران میفرمودند تا صحت و سقم ماجرا دستشان میآمد. اگر هم در آن یکی دو باری که به ایران سفر کردهاند اوضاع و احوال اینجا دستشان آمده که دیگر سکوت دربرابر این همه بهتان و اهانت خیلی غریب است. البته مبرهن است که منظور من از برخورد کاری نیست که هموطنان ترک زبان ما مشغولش هستند، اما خب بد هم نبود کسی میآمد و میگفت بابا والا به خدا ما ایرانیها هم آدمیم. من نمیفهمم این خاک فرنگ چه خاصیتی دارد و سفرهی فرنگیان چهقدر رنگارنگ است که هموطنان ما تا پایشان آن طرف آب میرسد نمک گیر میشوند و یادشان میرود خودشان اهل کجا بودند. آن از رفیقی که سه ماه نشده در نامهاش وقتی از ایرانی جماعت میگوید، انگار دارد از نوعی موجود بدوی تربیت نشده حرف میزند، آن از خسرو دوامی که از طرف خودش و سگش «راستی» پیام تشکر میفرستد و به سلامتی نویسندگان ایرانی که با داشتن دو شغل و سه شغل و کرایه خانه و بدهی، نوشتن کمکم دارد از یادشان میرود، مینوشد و در نقش مهاجر خوشبخت لبخند میزند و این هم از جوان ایران شناس که برداشت شش ماههاش از ایران نه گزارشی مسند، تاریخی، اجتماعی و سیاسی که نوشتاری تخیلی و طنزگونه از سرزمینی است که آدمهایش یک پله از قبایل بدوی آدمخور بالاترند. در نگاه این جوان بیست و پنج ساله 99 درصد ایرانیها عقدهی حقارت دارند و مدام دارند دروغ و دغل به هم میبافند تا یک جور خودشان را بالا بکشند. ایشان همچنین از افسردگی جنسی گفتهاند که در ایران بیداد میکند واین که ایرانیان میترسند حتا در تنهاییشان به فقر مالی و فرهنگیشان اعتراف کنند. و بعد یک تصویر غریب ازرانندههای دو ماشین که در ترافیک گیر کردهاند و در فضای بین ماشینهایشان فرش پهن کردهاند و مشغول گپ و گفتگو هستند، میدهد!! و چند خط قبل از این میگوید: در مورد تعداد بچهها که عدد سر به فلک میزند. گاهی، وقتی در ماشینی بازمیشود، فکرمیکنم یک گربه همین الان زاییده است.
خیال کنم این جوان برومند اگر از این پیشتر میرفت چند تا فحش پدر و مادردار هم نثار ایرانیها میکرد. راستش این نامه بیش از آن که به برداشتی آزاد از دانشجویی ایران شناس شبیه باشد، به نوعی نسویه حساب شخصی میمانست و آدم خیال میکرد این آقا یا خانم از ایرانیها فقط به جرم این که ایرانی هستند، عصبانیاند.
حالا محض اطلاع خارجیانی که فارسی شان خوب است و میتوانند کلمات مرا بخوانند و همینطور ایرانیهای آن طرف آب که ایرانی بودن از سرشان پریده، میخواهم عرض کنم. در ایران مردم دروغ میگویند اما به اندازهی همهی مردم دنیا. هیچ آمار و سندی نیست که اثبات کند مردم ایران دروغگوتر از آلمانیها یا آمریکاییها یا اهالی بورگینوفاسو هستند. در ایران هم به اندازهی اکثر نقاط دنیا فقیر و غنی وجود دارد و مثل آلمان که عدهای برای نان شب باید صبح تا شب بدوند یا مثل کانادا که دختر دانشجویش باید در ایام تعطیل دو بعدازظهر تا ده شب در رستوران کار کند تا خرج تحصیلش را درآورد، مردم ایران هم مجبورند صبح تا شام بچرخند تا نانی به کف آرند. البته در ایران هم زنان و مردان مدام در حال خیانت به یکدیگر هستند و در محل کار تمام تلاششان را میکنند تا زیراب هم را بزنند. درست مثل خارجیها، فقط ممکن است شیوهها کمی فرق کند. مثلن اگر در آمریکا پلیبوی (play boy)
سایت سکس رایگان راه میاندازد و سود کلان میبرد و رقبای دیگرش را ناکار میکند. اینجا فلان فروشگاه از فروشندههای دختر و پسر خوشگل برای آب کردن اجناس بنجلش به قیمت دولا پهنا استفاده میکند. این جا هم تا دلت بخواهد عقدهای هست. مثل همه جای دنیا. در مورد مقایسهی میزان حقارت در ایران با دیگر کشورها هم مانند دروغگویی هنوز تحقیقی به عمل نیامده یا اگر آمده بنده بیخبرم. این که ایرانیها سرخودشان را کلاه میگذارند و در تنهاییشان هم به ناداشتههایشان اعتراف نمیکنند، مطلبی است خیلی روانکاوانه که من در این سی و چهار سال ایرانی بودنم نمیتوانم درموردش نظر بدهم، حالا این جناب در طول بیست و پنج سال ایرانی – آلمانی بودن و اقامت شش ماهه چطور به آن پی برده با خداست.
اما این که ایرانیها مثل گربه زاد و ولد میکنند باید عرض کنم اگر من و برادرهایم ایرانی به حساب بیاییم باید بگویم من دارای دو فرزند و دو برادرم هم هرکدام دو فرزند و یکی ازبرادرهایم صاحب یک فرزند است. دیدید ما گربه نیستیم! اما رانندگی در ایران، حرف حساب جواب ندارد و برای این که نگویید ما ایرانیها بی انصاف و دگم هستیم باید بگویم این یکی را خوب آمدی پسرجان! ولی داستان ترافیک و قالیچه خیلی بینمک و دور از ذهن بود.
در پایان میخواستم بگویم در هوش ایرانی هیچ شکی نیست. ایرانیها حتا برخلاف آنچه خودشان هم پذیرفتهاند انسانهای تنبلی نیستند. به کسی که دو سه جا کار میکند و شب تا صبح هم خواب راحت ندارد و مدام کابوس بدهی و کرایه خانه میبیند که نمیشود تنبل. تنها مشکل ایرانیها این است که زود تن میدهند به انگی که رویشان چسبانده میشود. مشکلات سیاسی ایران و نداشتن آزادی از هر نوعش، بیکاری، کمبود فضای آموزشی، حکومت مرکزی سر به هوا و خیلی چیزهای دیگر هیچ مربوط به ایرانی بودن ما نیست. ما هم انسانیم مثل همان آمریکایی و فرانسوی و آلمانی و مصری و ژاپنی، نه کمتر و نه بیش از آنها. کاش ایرانیهای مقیم خارج هم این برخورد از بالا را کنار میگذاشتند و به جای فحش دادن به این خاک پر گوهر، نقاب مهاجر خوش شانس را کنار میانداختند و بیش از اینها حواسشان بود که در مورد هموطنانشان که تا دیروز با هم سر یک سفره بودند، چه میگویند.
تکلمه: با همهی اوضاع خیطی که کشورمان دارد، گاهی ذوق میکنم که در چهار دیواری خودم هستم و بیخودی ریشه کن نکردهام خودم را. یکبارش وقتی بود که . . . نه این یکی را نمیگویم چون خیال میکنم آن رفیق مهاجر خوانندهی اینجا باشد و نمیخواهم برنجد. اما یک مرتبهی دیگری که از ایران بودنم خیلی کیف کردم همین امروز بود که بیش از پانزده بار ایمیلی را برای یک فوقلیسانس کامپیوتر که در نروژ اقامت دارد فرستادم و تا وقتی یکی دوبار با ایشان تلفنی تماس نگرفتم و توضیح ندادم ایمیلی که ضمیمه دارد را چطور باز میکنند، ایشان موفق نشد به متن ایمیل دسترسی پیدا کند. راستش با خودم فکر کردم بر و بچههای ده، یازده سالهی اینجا خودشان دیگر یکپا هکر و برنامه نویس شدهاند. انگار این خاصیت ایرانی جماعت است که وقت کمبودها خودش را پیدا میکند.