بکتاش آبتین
جورابهاي دخترم را بخيه ميزنم
زنم !
گاهي عروسكم
گاهي چند روز
پيراهن چركم كه چسبيدهام بر تنم !
عصبانيام شبيه رگهاي گردن مادرم
وميلرزم شبيه هق هق شانههاي دخترم !
ميرقصم با خودم
در آينه ميرقصم با اولين عشقم كه نيست
وخاطرهها گريه ميكنند در دامنم !
هزار دستانم
با يك دست كيف دخترم هستم غذاي سوختهام
با يك دست جارو برقيام
و اگر برق نباشد
تاريك است كه پاهاي بسياري درمن روشن ميشود !
جاروگرم ! هزار پايم ! خدا ميداند چه جانوري هستم !
اما نگو كه كثيفم كه نيستم
كه اگر پيراهن خوني به تن دارم
كسي را جز خودم نكشته ام
ونگو كه كثيفم كه نيستم اما ...
لخت ميگويم كه درمن
هميشه آشغالهايي
با اتومبيل هاي تميز دور زده اند !
بوقام اتومبيلام سرهاي برگشته بر من
منم !
صندليام ! براي هر پيشنهادي پايهام !
خيالت تخت از راه كه برسم تختم !
درد نميفهمم بقول تو بد بختم !
بر صورتم سيلي، تنها صداست كه ميماند
جاي زخم بر پيراهنم !
صبورم شبيه دختر اعراب زنده بگورم !
و قافيه ها مثل من همگي هرزهاند !
صداي آه خودش را در من كش ميدهد
وچه ميدانم كه تو از من چه ميداني
كه كفشهاي پاشنه بلندم
بر پله ها چرا جيغ ميكشد ؟ چرا ؟ ....
گاهي لحظات امامزادهاي در من است !
وقتي گريه ميكنم چادر نمازم ! مادرم هستم
به تو تهمت ميزنم پدرم هستم !
وچند مشت توي دهانم ...
كليد ميشود دندانهاي مادرم بر قفل دنيا
كه بر لولاي تنم جز د ربد ري نميچرخيد خاك بر سرم !
سنگ قبرم !
هميشه در شيون زندگي دارم
و هر روز
انگشت هاي مردي فاتح
فاتحه مي خواند برتنم !
هر كه اشاره مي كند منم !
هزار اسم دارم هر نامي كه ميشنوم بر ميگردم !
مهتابم ستاره ام سحرم
تا صبح نمي خوابم شبم !
وهزار اسم ديگر باز منم !
فقط گاهي در شناسنامه و در روياي مادرم
فرشته ام !
نيستم ؟ !
داستان نیمهکاره مثل بغض ته گلویم مانده. تو میگفتی سال که تحویل شود همهی این اضطرابها و این بلاتکلیفی که دچارش هستم، تمام میشود. میخواهم بگویم برای من هنوز تمام نشده. شلوغی تعطیلات، مهمانها که میآیند و تا آخر تعطیلات میمانند، دیوانهام میکند. در خانهی من، چهار دیواری من، چمدانهایشان را میگذارند توی اتاقم. دو هفته زیاد است. چه قدر تنهایی خودخواهم کرده. دوست دارم گریه کنم. نمیتوانم بیایم تهران. کاش بشود داستان بنویسم. کاش بشود کتاب بخوانم. نوار بلند لای صفحهی صد و هشتاد «گور به گور» همینطور مانده.
تمام امروز این تصویر پیش چشمم بود. تابستان پارسال، وقتی میگویی پارسال چهقدر همه چیز دور به نظر می رسد، در حالی که تازه یکی دو ساعت از عمر سال جدید میگذرد. میگفتم، تابستان بود. من شلنگ بلند آب را دنبال خودم میکشیدم و برگهای درخت ازگیل را با فشار آب هدایت میکردم سمت باغچه. تو خانهمان را دیدهای. حالا میتوانی تجسم کنی کدام شلنگ را میگویم. میدانی کدام درختمان بر گهای پهن سبز دارد و کدامشان برگهایش مثل پنج انگشت آدم است. تو داشتی کتاب «آن زن» یا «این زن» یا اصلن شاید اسمش چیز دیگری بود، هیچ یادم نیست . همان کتاب که راویاش معشوق مارگرت دوراس بود، را برایم میخواندی. تو آن وقت کجا بودی؟ لابد پشت به پنجره، روی صندلی چرمی. نمیدانم من که ندیدم اتاق کارت را. تنها تصویری که از اتاقت دارم همان چند دقیقه فیلمی است که آن شب دیدیم. میدانی که کدام شب را میگویم، میدانی که کدام صبح را میگویم. حالا دوست دارم گریه کنم. حالتم به لحظهی وداع میماند. مثل وقتی که توی اتوبوس بودم و تو آن پایین ایستاده بودی و نگاه میکردی. چه قدر دور به نظر میآمدی، دورتر از وقتی که برایم کتاب میخواندی و کلمات که آغشته میشدند به صدایت مثل بادی که ببپیچد توی تونلی بلند، میدویدند توی رشتههای سیم و کابل و این همه کوه و جاده و پیچ را میگذراندند تا میرسیدند به من. آن تابستان انگار اینجا بودی. نشسته در ایوان. پاها را دراز کرده بودی و تکیهات به خنکی میلههای عمودی حفاظ در بود. کسی نیست. بگذار در خیال فقط من باشم و تو. لباس صدریات را پوشیدهای یا نه آن یکی، آن خاکستری که خالهای سفید دارد. همان که با رنگ موهایت جور است با شلوار طوسی. خاکستر سیگارت را میتکانی و باز ادامه میدهی. من دارم حیاط را آب پاشی میکنم. صدایت فقط صوت نیست. یک چیز غریبی است. مثل جریان گرمی میماند که میپیچد دور تنم. باز میخواهم گریه کنم. احساس عجز میکنم. نمیتوانم بنویسم. نمیتوانم بخوانم. فردا اینجا غلغله است. دو هفته مدت زیادی نیست. تمام میشود. بعد من میآیم پیش تو. خیال کنم دلم تنگ شده.