به همین مناسبت در روزهای پایانی سال پیش از سگ (پدر سگ خوانده نشود)، ادییی لب پاشویه نشست و ادیبی دیگر را به عنوان «بچه کونی» مفتخر کرد. هیچ کس نیست بگوید آخر خواهر من!! دو هزارتا تیراژ که این حرفها را ندارد. (نه تا کلمهی آخر از متن سخنرانی تلفنی یکی از نزدیکان استاد گلشیری اعظم آماده.)
پیامهای بازرگانی:
رین، رین رین، رین رین (این موسیقی لاو استوری است که با کلمات نوشته شده) . . . پدر بزرگ با عینک قاب مشکی لمیده روی مبل و پسرکی تپل مپل که موهایش را فرق کج شانه زده، دو زانو پایین پای بابا بزرگ نشسته.
پدربزرگ: ببین پسرم اون سالی که این عکسو گرفتیم سیل اومد و همهی خونه زندگیمونو آب برد.
پسرک تپل مپل چشم به دهان بابا بزرگ دوخته.
پدر بزرگ: این عکسو اون سالی گرفتیم که دزد خونمونو زد و دار و ندارمونو برد.
پسرک ماتش برده.
پدر بزرگ: این عکسو وقتی گرفتیم که دیروزش خونمون آتیش گرفته بود و همه چیز خاکستر شده بود. این یکی هم مال اون سالیه که دختر همسایه از بابات شش ماهه حامله بود.
پسرک پاهایش خواب رفته.
پدر بزرگ: اینم پس فردای روزی گرفتیم که زلزله اومد و همه چیرو صاف کرد.
پسرک: بابا بزرگ با این همه بلایی که سر ما اومده پس چطور هنوز اینقدر وضعمون خوبه؟
بابا بزرگ: آخه ما همه جد اندر جد بیمهی ابوالفضل هستیم.
پسرک: آهان پس بگو!
یک خبر خوب:
امسال یک بانکی به هزار نفر از دارندگان حسابهای قرضالحسنه به مناسبت سال سگ، هزار سگ دست خودروی ریو جایزه میدهد.
الهی اماس بگیری!:
ساعت دو و نیم شب از یکی از دوستان خیلی محترم اساماس جالبی دریافت کردم، با این متن:
این وقت شب اساماس زدم، فقط برای این که بگم انرژی هستهای حق مسلم ماست.
میخواستم از همینجا از این دوست نکتهسنجم برای یادآوری به موقعشان قدردانی کنم.
به یک مینیاب ساده نیازمندیم:
آن وقتها که کوچک بودم، خانهمان رو به روی پادگان عشرتآباد بود. یادم هست هر روز صبح که از کوچه در میآمدم تا مسیر طولانی و کسالتبار خانه تا مدرسه را طی کنم، رو به رویم دیوارهای بلند پادگان را میدیدم که سر تاسرش با شعارهای مختلف منقش شده بود. اولین شعاری که درست روی دیوار مقابل کوچهی ما نوشته شده بود این جمله بود:
خطر آمریکا جدی است، متحد شوید.
آن وقتها من هشت، نه سال بیشتر نداشتم. اما بچهی انقلاب بودم و جنگ هم خیال کنم شروع شده بود. خوب میفهمیدم خطر یعنی چه. حالا که سی و چند سالم شده میبینم هنوز هم خطر آمریکا جدی است. راستش من هیچ حس خوبی ندارم مثل آدمی میمانم که سیزده به در آمده به منطقهی مین گذاری شده.
تبریک:
این عید سعید باستانی را به شما و خانوادهی گرامیتان تبریک میگویم و امیدوارم در سایهی الطاف الهی سالی خیر و پر برکت داشته باشید.
تکلمه:
سگ به این زندگی!
انگشت شصتتو بذار روی بند اول انگشت سبابهات
.
.
.
گذاشتی؟
.
.
.
بذار
.
.
.
سرکاری نیست، بذار!
.
.
.
دلم برات اینقدر شده. حالا دوست دارم تو هم بیای اینجا بنویسی:
«منم همینطور»
نترس، بیا بنویس. فقط حواست باشه اسمتو ننویسی، برا خودت میگم.
امروز بعدازظهر رسیدم تهران. از اتوبوس که پیاده شدم حال کسی را داشتم که مدتها در بیمارستان بستری بوده و دیدن مردم کوچه و خیابان برایش تازگی دارد. توی تاکسی فکر میکردم در این ده یازده روز که نبودم چه قدر همه چیز عوض شده. حتا مسیر برگشتم همان خیابانی نبود که وقتی میرفتم شمال از آن گذشتم. خیابان را بسته بودند وتنها کوچهی فرعی را هم مخابرات کنده بود. وقتی رسیدم خانه ساعت سه بود. اطلسی، پژمان را برده بود شرکت و هما فقط چند لحظه گوشی تلفن به دست آمد دم در و باز غیبش زد. رفتم به اتاقم، ساکم را پرت کردم روی تخت و یک وری دراز کشیدم. از هال صدای هما میآمد که با لحنی کودکانه حرف میزد. نمیفهمیدم چه میگوید، فقط گاهی که میخندید صدایش بلند میشد. تمام هفت ساعت راه را در اتوبوس بیدار بودم. خیره به جاده که پهن میشد زیر ماشین و انگار تمامی نداشت. حالا دوست داشتم بخوابم. اما قبل از آن باید میرفتم حمام. باید لباسهایم را عوض میکردم. دوست داشتم تمام آن بوی نم و رطوبت را از تنم پاک کنم، تمام آن خاطرات را. سیامک چهقدر عوض شده بود. تقریبن با هم رسیدیم. یعنی من یکی، دو ساعتی قبل از او. وقتی رسیدم انزلی یک راست رفتم خانهی عمو، مجتبی رفته بود ترمینال دنبال سیامک. عجیب بود که من ندیده بودمشان. صبح رسیده بود تهران و یک راست از فرودگاه رفته بود ترمینال و از آنجا هم یک سره آمده بود تا انزلی، چه ساعتی راه افتاده بود نفهمیدم. من که رسیدم خانهی عمو چند تا پارچه به در و دیوار خانه کوبیده بودند. اقوام و همسایهها با خط نستعلیق سفید در زمینهی مشکی درگذشت ناگهانی پدر عزیز و همسر فداکار را تسلیت گفته بودند. دم در حیاط علی و آقای اسماعیلی دست به سینه با کت و شلوار تیره ایستاده بودند. حیاط را که رد کردم دیدم آزاده نشسته لب حوض و دارد اشک میریزد. چه قدر بزرگ شده بود. توی راهرو و اتاقها گوش تا گوش نشسته بودند. از زیر نگاه آدمها گذشتم. مادر کنار زن عمو نشسته بود. مرا که دید بلند شد. رنگش پریده بود و مدام سرفه میکرد، لبهایش میان سفیدی صورتش قرمزتر به نظر میرسید، انگار خون دور دهانش ماسیده باشد. زن عمو میان گریه میخندید و سرم را روی شانهاش فشار میداد. بعد دختر عموها آمدند. سهیلا چاقتر شده بود وموهای شقیقهاش سفید بود. مثل همیشه شلوار پایش بود با پیراهن مردانه. دم خطش مثل مردها آمده بود تا زیر گوشش و شبیه آن وقتها که مرتضی عاشقش بود، موقع پک زدن به سیگار چشمانش را ریز میکرد. سمیرا لبخند زد و گفت بابای خوبی بود و من فکر میکردم بعدها من چه باید بگویم در مورد پدرم. سیامک که رسید من نشسته بودم بالای سر عمو. ملافهی سفیدی انداخته بودند رویش، صورتش معلوم نبود. پاهایش اما از انتهای ملافه زده بود بیرون. پاهایش حسابی سفید شده بود. پاشنهی پایش کپره بسته بود و یک جور حالت زندگی داشت هنوز، انگار پاها خودشان سکوت وسکون ابدی را باور نداشتند. سیامک و من وعمو در اتاق تنها بودیم. از دوازده سال پیش تا حالا خیلی عوض شده بود. موهای بلند قرمزش را از پشت سر بسته بود. توی صورتش که نگاه کردم، حس کردم کم و مکهایش پر رنگتر شده. وقتی خم شد روی پدرش، زنجیر پهنی را که به گردن داشت دیدم. ملافه را تا شانهها پایین کشید و پیشانی پدرش را بوسید. عمو چشمانش نیمه باز بود انگار و لبهایش شبیه خطی باریک و کج و معوج روی هم افتاده بود. سیامک مثل کسی که از خواب پریده باشد با نفسی عمیق یکهو از جا بلند شد. گفتم تسلیت میگم. فقط گفت ممنون و از اتاق بیرون رفت. از راهرو که گذشت میشنیدم که صدای شیون زنها بلند شد. داشتم میرفتم بیرون که سهیلا آمد. پا به پا کردم و نشستم کنارش. سیگاری روشن کرد و رفت دم پنجرهی رو به حیاط پشتی ایستاد. گفت راحت شد، حالا خیالم راحت است که جایش خوب است. گفت تمام تنش زخم بستر گرفته بود. گفت جرات داری جای زخمها را ببینی؟ گفتم نه. پرسید هنوز همانجا هستی؟ سرم را چند بار تکان دادم. خواستم یک جور حالت تاسف به خودم بگیرم. بعد آمدم ایستادم کنارش دم پنجره. سیگارش را گرفت طرفم، دست دراز کردم. گفتم تو چه میکنی؟ گفت مجسمه میسازم و تلخ خندید. گفتم شنیدم تو دانشگاه هم درس میدی. گفت کی گفته؟ گفتم مادرم. باز همانطور خندید و دست کرد توی موهای کرنریاش. پکی به سیگار زدم ودست دراز کردم طرفش. گفت برو بالا لباست رو عوض کن. برگشتم پیش مادرم. داشت پشت زن عمو را که پاهایش را دراز کرده بود و تکیه داده بود به دیوار، میمالید. کیفم را برداشتم و رفتم بالا. اتاقهای بالا مثل همان سالها بود. فقط یک روشویی توی پاگرد ساخته بودند. جلوی آینه روسریام را برداشتم و آبی به صورتم زدم. آب خنک بود. پوستم مور مور شد. خودم را نگاه کردم. جا به جا توی صورتم اثر زنگار آینه بود. پلهها را بالا رفتم. دو تا اتاق بالا بود. یادم آمد شبهای تابستان توی این اتاقها از ترس سوسک ملافه را میپیچیدم دورم و تا صبح به سایههایی که روی سقف تکان میخوردند خیره میشدم. در یکی از اتاقها کاملا بسته بود. آن دیگری نیمه باز بود. رفتم تو، در نزده. سیامک روی کاناپهای زهوار در رفته دراز کشیده بود. مرا که دید نشست. موهای قرمزش تاب خورده بود تا شانههایش. گفتم ببخشید و آمدم بیرون. صدایم کرد. لحنش مثل کسی بود که روزهاست حرف نزده و حنجرهاش از کار افتاده. اسمم را نگفت فقط گفت نه، بیا. من برگشتم. کیفم را گذاشتم گوشهی اتاق و روپوشم را درآوردم. نگاهم نمیکرد. خیره شده بود به جایی، انگار زل زده بود به کتابهای روی پیش بخاری. اتاق بوی نم میداد. پرسید در چه حالی؟ گفتم چایی نخوردهام سرم درد میکند. گفت هنوز هم که با نمکی. گفتم اما تو خیلی عوض شدی. گفت پیر شدم. بعد پرسید درست را چه کردی؟ گفتم تمام شد. همان سال که تو رفتی، دانشگاه قبول شدم. گفت خبرش را داشتم. بعد دست برد پشت سرش و موهایش را جمع کرد توی کشی که دور مچش بود. بلند شد، یکی دو بند انگشتهایش توی جیب شلوار جین تنگش بود. گفت مجبور بودم راهی نداشتم. گفتم من هم شکایتی نکردم. خوبیش این بود که همه چیز در سکوت برگزار شد. پشتش به من بود و نگاهش به پنجره، پرسید مرتضی چی؟ گفتم مرتضی هم تا تو بودی هارت و پورت میکرد، تو که رفتی ساکت شد. برگشت سمت من، رو در رو بودیم. نفسش را حس میکردم. نمیخواستم دیگر چیزی بگوید. نمیخواستم آن لجنزار را هم بزند تا بوی گندش دوباره در بیاید. حالا ساعت دو نیمه شب است. من برگشتهام تهران، اما انگار ذهن و روحم هنوز همانجاست. میخواهم خلاص شوم. میخواهم برگردم سر جای اولم. میخواهم در هیاهوی تهران گم شوم. 21 / دی/83
ساعت 5 صبح است. خط عمودی سیاه در سفیدی صفحه چشمک می زند. سرم پر از کلمه است و چشمانم پر از خواب. فیلم ساعت ها را تازه دیدم، با یلدا. خیلی دوست دارم بنویسم. اما ذهنم مختل است. شاید چون خوابم می آید. شاید چون هیجان زده ام. شاید چون به کی برد کامپیوتر یلدا عادت ندارم. این چند کلمه را فقط برای این نوشتم که حالم را یادم بماند. که یادم باشد نویسندگی چه جنونی را می طلبد و خاطرم باشد که چه قدر عجیب بود وقتی به سپینود تلفن کردم تا درمورد فیلم ساعت ها چیزی بپرسم و او گفت نگو که تو هم حالا داری همین فیلم را می بینی و ما هر دو حیرت کردیم از خودمان. می دانی تمام لحظاتی که فیلم را می دیدم یاد خودمان بودم، می دانی که. . . ؟
میدانی آن وقتها راحتتر بود. یعنی مینشستم اینجا پشت کامپیوترم و مینوشتم. هیچ چیز حواسم را پرت نمیکرد، مثل حالا نبود که صدای تلویزیون ذهنم را آشفته کند و ندانم چه میخواستم بگویم. آخ که چه قدر دوست دارم در را ببندم و لحظاتی بمانم درچهار دیواری خودم. دوست داشتم برایت بنویسم و بگویم سپینود عزیز خوشحالم که هنوز تنها هستیم. میدانی امشب فهمیدم که این تنهایی ما شاید کیفیتش گاهی تغییر کند اما رهایمان نمیکند. نمیدانم چهطور بگویم. هیچ فکر نمیکردم نوشتن اینقدر دشوار شده باشد برایم. چرا نمیتوانم ذهنم را خلاص کنم؟ چرا نمیتوانم برایت بگویم شب که میرفتم دنبال آرش تمام راه صورتم را چسباندم به خنکای شیشهی ماشین و به چراغهای مغازهها نگاه کردم. تمام راه به تو فکر کردم، به جمعی که داشتیم، به آدمهایی که آمدند و رفتند و آنها که ماندنی شدند. خب حالا مدتی است که خبری ازمان نیست. نه من دیگر حالم را هوار میکشم توی گوش وبلاگستان، نه تو . . . نه تو چه؟ نمیدانم فقط خیال میکنم فاصله گرفتهای از آن روزها. بد نیست، نترس نگران نشو، جان به جانت کنند سپینود میمانی. راستی تو چرا همیشه مرا یاد رنگ کرم قهوهای میاندازی؟ به صبا بگو خانهی شما هم کافه گلاسه است. مثل کافه گلاسههای بابک، یادش بهخیر کافه بلاگ، یادش بهخیر تابستان تهران، افسوس نمیخورم تو که میدانی حالا روزهای خوشم است. اما من هم مثل تو(دوست دارم بگویم مثل تو رفیق عزیز) «یادآور» هستم. شاید این خاصیت نسل ماست. چرایش را نمیدانم. نه این که گذشتهمان خیلی رنگی باشد، نه. من هم مثل تو، تو هم مثل همهی خودمان! گذشتهام خلاصه شد در رنگ سیاه مقنعهی چانهدار و صدای آژیر قرمز، کودکی نکردیم. خیلی زود فهمیدیم مرگ چیزی مثل خوابی ابدی نیست، مرگ یعنی جنازهی جوانی که چشمش از حدقه درآمده یا مغزش متلاشی شده. گفتن اینها چه فایدهای دارد؟ عنوان «نسل سوخته» هم کلیشه شده. اما باز میگوییم تا خالی شویم، خالی میشویم و سبک و میرویم یک گوشهای پنهان میمانیم تا باز کی و کجا لبریز شویم از تمام تمناهای بی پاسخمان. هی هی هی سپینود نمیدانم با این گذشتهی بیرنگ و رویی که ما داشتیم باز این اصرارمان برای ماندن در آن روزها به خاطر چیست؟ نکند این روزها که در پیش است خاکستریتر از گذشتههاست؟ باکی نیست. امشب که گفتی فلانی میخواهد تلویزیونش را بفروشد. . . خودت میدانی که ماجرا از چه قرار است. به آرش گفتم ببین چه قدر همه چیز را ساده برگزار میکنند. بعد دیدم چه سبک باریم ما، برخلاف پدرانمان. بعد یاد خودم افتادم که یک دست کاسه بشقاب درست و حسابی ندارم و عین خیالم هم نیست. چه قدر اینطوری زندگی کردن خوب است. چهقدر تنهایی خوب است. چه قدر دیوانه بودن لذت بخش است. حالا این جا ساعت ده و سی و سه دقیقهی شب است. آرش خوابیده، آریا دارد پلنگ صورتی میبیند. چشمانم رالحظهای میبندم تا تخیل کنم تو حالا چه میکنی؟ اتاقت را مجسم میکنم. کتابهایت را که روی هم انباشته شدهاند. و تختتت با آن لحاف قهوهای و دیوار اتاقت که پر از نوشتههای توست، شعرت و خیالاتت برای نوشتن داستانهایی که در راهند. راستی تو به دیوار اتاقت عکسی از گلشیری داری؟ یادم نیست. خیلی دوست دارم عکس گلشیری را بزنم توی اتاقم، جلوی چشمم. دوست دارم نگاهش کنم، عاشقانه مثل نگاهی که یک زن ممکن است به مرد دلخواهش بکند. تو میانی گلشیری برای من چیست. تو میدانی گلشیری مرا یاد چه چیزهایی میاندازد. حالا دوست دارم سرم را تکیه بدهم به لبهی میز و گریه کنم، نه از اندوه و نه حتا از حسرت. از حسی که خودم هم نمیدانم چیست. شاید دلتنگی، شاید عشق، شاید شادی عمیق، شاید خوشبختی باور نکردنی. باید بگویم، حتا اگر هذیان باشد نمیتوانم نگویم چیزهایی را که حالا توی سرم میچرخند، کلماتی نامربوط که اگر نوشته نشوند میماند سر دلم. دوست دارم این جا بنویسم: کت قهوهای، توتون کاپیتان بلک، فرهنگسرای نیاوران، ماشین رنو، خیابانهای تهران،روسری قرمز، رقص بندری، پیشخوان آشپزخانه، گلشیری، صحنه، نور سفید، . . . تو که میفهمی چه میگویم، نه؟
سومین مجموعه از داستانهای کوتاه زویا پیرزاد «یک روز مانده به عید پاک» نام دارد که در سال 1378 در مراسم جایزهی کتاب سال مورد تشویق قرار گرفت. این مجموعه از سه داستان به هم پیوسته تشکیل شده. در این داستانها ما با فضایی جدید مواجهایم. فضایی متفاوت با داستانهای قبل از خود. در داستانهای «یک روز مانده به عید پاک» نه تنها دیگر از نگاه جنسیتی نویسنده بر تمام احوالات بشری خبری نیست، بلکه با آدم هایی با دغدغههای جدید طرفیم. کسانی که کمتر درگیر سرنوشت و تقدیرند و خودشان برای زندگیشان تصمیم میگیرند. آدمهایی که در اقلیت اجتماع هستند و کنجکاوی خواننده را حسابی تحریک میکنند. شاید کمتر داستان نویس ایرانی به زندگی و روابط اجتماعی وخانوادگی اقلیتهای دینی پرداخته باشد و پیرزاد از این بابت موفق بوده. منظر نویسنده اولین برگ برندهی اوست. بعد از آن نوع پرداخت است که کارش را سوا میکند از کارهای پیشینش. در مجموعهی اول، شخصیتهای پیرزاد آدمهایی بیرگ و ریشه، بدون گذشته، هویت و نام بودند. در مجموعهی دوم ما شاهد تلاش نویسنده برای بعد دادن به شخصیتهایش هستیم. در داستان «طعم گس خرمالو» پیرزاد به موضوع تکراری برخورد سنت و مدرنیته میپردازد، آن هم در قالبی مکرر که آدم را یاد ورژن ناقصی از «طوبا و معنای شب» پارسیپور میاندازد. ماجرا از زمانی در گذشته شروع میشود و تا حال ادامه مییابد. اما در مجموعهی سوم ما در آغاز با داستانی رو به روییم که راوی آن دارد از گذشتهاش میگوید. یعنی زمان اصلی داستان زمان حال است و ما در یادآوری کودکی راوی با او همراه میشویم. «هستههای آلبالو» میتواند طرح اولیهی رمان«چراغها. . . » باشد که بعدها توسط همین نویسنده نوشته شد. پیرزاد جز یکی دو مورد تقریبن در پرداخت شخصیتهایش موفق بوده، به خصوص شخصیت آقای مدیر که بسیار غافلگیر کننده در اواخر داستان برجسته میشود، خیلی خوب پرداخت شده. اما ایراد اصلی این کار شخصیت خود راوی است که نویسنده گاه در میان ماجراهای گوناگونی که خلق کرده، او را فراموش میکند. مثلن در قسمتی از داستان، راوی در مورد پدرش میگوید: . . . اگر پدر میفهمید به اتاق سرایدار مدرسه رفتهام، جنجال راه میانداخت و من و مادرم مجبور میشدیم به یک سخنرانی طولانی و تکراری دربارهی اختلاف طبقاتی و دینی و قومی گوش کنیم. این جملات باید نمایانگر درک کودکانهی راوی از پدیدهها، اشیا و آدمها باشد. کودکی هشت، نه ساله. در حالی که این لحن و چنین برداشتی در ذهنی کودکانه نمیگنجد و این برداشت و تشخیص مربوط به بزرگسالی راوی است. در جایی دیگر راوی از دوازده سالگیاش میگوید و این که مادر بزرگ قصهی کلاه قرمزی را قبل از خواب برایش میگفته و او هربار از تجسم بلعیدن مادربزرگ توسط گرگ گریهاش میگرفته. این که مادر بزرگی برای پسری دوازده ساله هر چه قدر هم طبع بکر و لطیفی داشته باشد، داستان کلاه قرمزی بگوید با عقل جور در نمیآید. شاید این ایرادات به نظر بنی اسرائیلی بیاید، اما چیزی که نکتهی قابل توجه این است که نشانهها و صحنههایی که نویسنده از یک شخصیت برای خواننده توصیف میکند، باید به ملموس و باور پذیر شدن شخصیت کمک کند، پس باید توجه داشت که وقایع چنان چیده شود که با منطق داستان جور در بیاید در غیر این صورت نباید انتظار داشت که خواننده با داستان همراه و همدل شود. البته هرچه پیرزاد در شخصیت پردازی دچار ضعف گاه و بیگاه است در تصویر سازی موفق بوده. شاید از این جهت است که داستانهای پیرزاد بسیار مناسبند برای فیلنامه شدن. تصاویری که نویسندهی «هستههای آلبالو» از قبرستان و کافهی خانم گریگوریان میدهد، انصافن دلنشین و به یاد ماندنی هستند. «گوش ماهیها» داستان دوم این مجموعه، داستانی شسته رفته است. فضاها و دیالوگ بین آدمها بار معنایی و عاطفی عمیقی دارند. خانهها و خیابانهایی که توصیف میشوند دنیایی را پیش چشم میکشند که زندگی با تمام تلخ و شیرینش در آن جریان دارد. ولی در این داستان هم پیرزاد گاه جای ایجاد تصویری داستانی به توضیح در مورد روابط آدمها میپردازد. مثلن: . . . حالا سالها بود جدا از پسر عمه و پسر دایی بودن، دوستهای خوبی بودیم. این «دوست خوب بودن» یا اصولن کیفیت هر ارتباطی به راحتی در دیالوگها، فضاسازی و حتا حرکات آدمهای داستان قابل نمایش است و گفتن این که «دوستان خوبی هستیم» دیگر چندان دلنشین نیست. پیرزاد وقتی در شناساندن آدمهایش به خواننده عجله میکند، نتیجه این میشود که ما با داستانی مواجه شویم که وجود بعضی آدم هایش اضافی است و شخصیتهای اصلی هم چنان که باید تاثیری عمیق بر خواننده ندارند. البته ناگفته نماند که زویا پیرزاد ذهنی داستان باف دارد، ولی اگر این ذهن را در چهارچوبی منطقی هدایت نکند داستانهایش مجموعهای از حوادث نامربوط و پراکنده میشوند. مثلن در «بنفشههای سفید» ما ناگهان با ماجرای زندگی باغبانی به نام هوشنگ مواجه میشویم. کسی که پدرش مرده، مادر و چهار خواهرش در دهات اطراف خرمآباد زندگی میکنند. برای یکی از خواهرها خواستگار آمده، هوشنگ عاشق دختر همسایه است. دختر همسایه عاشق زندگی در تهران. دادن این اطلاعات که خود به تنهایی دستمایهی داستانی است، برای خوانندهای که ذهنش درگیر روابط خانوادهای مسیحی است، چه فایدهای دارد؟ و اصولن این دانستهها نماد چه قشری از اجتماع یا چه نوع شخصیتی است. آیا این شکل توضیحات بیشتر شبیه همان اطلاعاتی نیست که زنان و مردان کوچه و بازار با شهوت دادن خبرهای جدید به در و همسایه، به یکدیگر منتقل میکنند؟ و آیا کار نویسنده این است؟ شاید این نگرش کوچه و بازاری که ته کارهای پیرزاد است باعث میشود، آدمهایش کمی لوس از آب در بیایند، آن قدر که خواننده به خاطر غربت دختر مسیحی که با مردی مسلمان ازدواج کرده و به مهاجرتی اجباری تن داده، غمگین نشود. البته نویسندهی «یک روز مانده به عید پاک» معمولن شخصیتهای فرعی را بهتر از آب درآورده. مثل دانیک که ماجرای زندگیاش خواننده را مشتاق به خواندن سه داستان این مجموعه میکند. به هرحال میشود گفت «پیرزاد» نه دغدغهی تکنیک دارد، نه به دنبال شیوهای نو برای بیان داستانهایش است. او راوی شخصیتهایی ساده و معمولی است، آدمهایی با آرزوهای نه چندان دور و دراز و انصافن این قشر از اجتماع را خوب میشناسد. شاید به همین جهت دیالوگهای داستانهای پیرزاد جاندار و حقیقی به نظر میآیند. اما آنجا که نویسنده بیش از حد به قدرتش در دیالوگ نویسی متکی است از شخصیت پردازی غافل میشود وآدمها تبدیل میشوند به موجوداتی حراف که اگر دهانشان را ببندند به سختی میشود در موردشان نظری داد. البته جسارت خانم پیرزاد برای بیان موضوعاتی معمولی در زمانهای که درد فلسفی مد روز است، قابل تحسین است. خوبی کارهای پیرزاد در این است که هیچ نمادی از روشنفکری در کارهایش دیده نمیشود و شاید به همین دلیل میشود به سادگی با آن ارتباط گرفت، چرا که هیچ پیچیدگی در رفتار آدمهایش نیست. اما این نویسنده اگر بلغزد از نویسندهی «چراغها. .. » تبدیل میشود به یک بازاری نویس. شاید بد هم نباشد، به هرحال خوبیاش این جاست که ایشان آگاهانه قدم برمیدارد و اگر کتاب بعدیاش چیزی در حد آخرین رمانشان باشد، میشود گفت انتخابش را کرده. شاید هم پیرزاد مثل تام کروز است. میگویند این ستارهی سینما بابت هر چند فیلم هنری، در یکی دو تا فیلم بازاری هم بازی میکند. خب آدم است دیگر، مگر تام کروز شکم ندارد؟