تبليغاتX
كتاب در خانه

این مطلب به وسیله‌ی ایمیل برای من فرستاده شده:

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از بدرود  در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي‌چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي‌ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي‌شده است را نمي‌شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي‌كنند!
همه چيز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاريش مي‌دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي‌ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان‌ها مي‌بينيم. مغازه‌هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي‌شود. همه جا اسم
Valentine به گوش مي‌خورد. از هر بچه مدرسه‌اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي‌داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي‌شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي‌كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه‌اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي‌كرد. كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي‌شود و دستور مي‌دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي‌شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام مي‌شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي‌دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي‌شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي‌كردند و علاوه بر اينكه ماه‌ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي‌دهد. به‌همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي‌پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي‌شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي‌گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي‌كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي‌دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي‌كردند.
ملت ايران از جمله ملت‌هايي است كه زندگي‌اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت‌هاي گوناگون جشن مي‌گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي‌گذرانده‌اند. اين جشن‌ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

( منبع zendehrood.com )
از تمامي مديران و طراحان وب و وبلاگ نويسان ايراني سراسر جهان خواهش مي كنم
تا اين صفحه را در سايت خود ايجاد و پيوند آن را در صفحه اول سايت قرار دهند
و يا در صفحه اول سایت خود به اين صفحه پيوند دهند.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

گفت: آدم حسابی تو تا حالا سرتو با شامپوی سدر نشستی؟ خندیدم نه از خوشی از شرم، گفتم: صدر من با «صاد» بود! بعد برای این که خیلی امل به نظر نیام ادامه دادم: ای بابا اینا همه‌اش قرارداده. اگه از اول سدر رو با «صاد» می‌نوشتن، امروز تو به من گیر نمی‌دادی. من خواستم ساختار شکنی کنم! گفت: یه بارکی بگو بی‌سوادم و خلاص! گفتم: خب آره، اینو که همیشه خودم هم می‌گم. گفت: آخه موضوع این‌جاست پاش بیاد اندازه‌ی یه استاد دانشگاه ادعات می‌شه. بعد وقتی گاف می‌دی می‌گی بی‌سوادم. گفتم: به این می‌گن استفاده‌ی ابزاری از بی‌سوادی!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

نور چراغ مطالعه از سمت چپ می‌تابد و سایه‌ی انگشتانم تا روی دیوار کش می‌آید. دست راستم زیر چانه است. یاد عکس مرد نویسنده می‌افتم که توی روزنامه چاپ شده بود. دست‌هاش تقریبن همین حالت بود. لب پایینش برجسته شده بود و دو طرف دهانش به خاطر فشار انگشتانش چال افتاده بود. نگاهش به دور‌ها بود، نه خیلی دور، نه، جایی همان حوالی. انگار از پنجره‌ای به خیابان مقابل نگاه کند. به رفت و آمد آدم‌ها در روزی ابری، روزی خاکستری. نگاهش این‌طور می‌نمود. سفیدی چشمانش به طرز غریبی خون آلود بود. مثل کسی که بیدار خوابی کشیده باشد. یادم نیست اما انگار خطوط عمیقی توی چهره‌اش داشت. خطوط سیاه در زمینه‌ی قهوه‌ای تیره. شاید هم اصلن این طور نبود اما من که همین‌قدر یادم هست. و از آن موقع هروقت که دست زیر چانه می‌گذارم یاد حالت نشستن آن مرد نویسنده می‌افتم و آن حرف‌هایش و جمله‌ی آخرش که ناتمامی خیلی بد است و یک چنین چیزهایی. از توی عکس پیرهنش هم پیدا بود. لباس صدری پوشیده بود. وقتی می‌گویم صدر یاد حنا می‌افتم، نمی‌دانم این دو هیچ ربطی به هم دارند یا نه؟ اما من یاد حنا می‌افتم و آن بویش، که بوی موهای مادر بزرگ بود. گیس‌های قرمز آویخته از دو طرف که می‌آمد تا سرشانه‌ها که با لباس کرپ سبز سیدی پوشانده شده بود. مادربزرگ پسر مرا با عموزاده‌ی پنجاه و چند ساله‌ام اشتباه می‌گرفت. مال آن اواخر بود وقتی که تصمیم گرفته بود بمیرد. آرش را که می‌دید می‌گفت سیامک تو این‌جا چه می‌کنی؟ من قاشق قاشق سوپ می‌ریختم توی دهانش، مثل وقتی که آرش را می‌نشاندم توی بغلم و بیسکویت خیس کرده در چای می‌‌دادم به او. مادر بزرگ قبل‌ترها، قبل از آن که بمیرد و کمی قبل از تصمیمش برای مردن و کمی قبل‌تر از آن که متقال سفید را بگذارد دم دست، تقریبن همان وقت‌ها که از من پرسید نامزدت چه کاره است و من گفتم مهندس نفت و او خیال ‌کرد حالا دیگر پدرم مجبور نیست برای خرید نفت تا سر خیابان برود، همان وقت‌ها بود که وقتی می‌خندیدیم، خیال می‌کرد داریم به او می‌خندیم. یعنی ترسش این بود و کم‌کم باورش شده بود و فکر می‌کرد خیلی زرنگ است که دستمان را می‌خواند و هیچ فایده نداشت من و پیمان برایش بگوییم که . . . بگذریم از کجا رسیدم به کجا. یک چیزهایی در زندگی هست که ذهن ازشان خلاصی ندارد. یکی از آن‌ها همین کودکی آدم هست و کسانی که بودند و حالا دیگر نیستند. از هر راهی که بروی می‌رسی به این نقطه. به گذشته‌ای که دیگر نیست. این می‌شود که عکس یک نویسنده در روزنامه در تو احوالاتی غریب ایجاد می‌کند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

 

دومین مجموعه داستان زویا پیرزاد «طعم گس خرمالو» نام دارد. در این مجموعه ما با پیرزادی دگرگون شده مواجه‌ایم. اگرچه نگاه زنانه، فمینیستی و گاه شعاری هنوز در کارهایش دیده می‌شود، اما حالت ماجرایی و داستانی پر رنگ‌تر شده و خواننده با رغبت بیشتری کتاب را دست می‌گیرد. «لکه‌ها» اولین اثر این مجموعه به عقیده‌ی خیلی‌ها کاری درخشان از آب درآمده. داستان با این جمله شروع می‌شود:

 

یک سال بعد از آشنایی‌شان، مادر لیلا وقت معرفی علی به عمه‌ی لیلا که تازه از آمریکا آمده بود گفت:«علی آقا، نامزد لیلا جان.»

 

از همان آغاز، خواننده ناگهان وارد معرکه‌ای می‌شود که پر از شخصیت‌های ناشناس است. مادر لیلا، علی، لیلا و عمه‌ی تازه از آمریکا آمده، که این یکی با این توضیح خود به خود کارکتری جالب پیدا می‌کند، همه‌گی آدم‌هایی هستند که جمع‌شان نوید داستانی پر کشش را می‌دهد. در سطر بعدی به سرعت رویا و کمی بعدتر حمید هم وارد گود می‌شود. پیرزاد حالا از آوردن آدم‌های جدید به داستان‌هایش و نشان دادن فضاهای بیرونی ترسی ندارد. مغازه‌ی پارچه‌فروشی، خیابان‌ها و رستوران را خوب تصویر می‌کند. از نظر شخصیت پردازی هم گام بلندی برمی‌دارد. زنان مجموعه‌ی دوم، موجوداتی بخت برگشته و منفعل نیستند. آدم‌هایی هستند که خون در رگ‌هایشان جاریست، راه می‌روند، حرف می‌زنند، می‌خندند (حالا گیریم نه با صدای خیلی بلند) و از همه مهم‌تر این که دیگر منظر نگاهشان چهارچوب پنجره‌ی آشپزخانه‌شان نیست. آدم‌ها عمق بیشتری پیدا کرده‌اند و حالا دیگر نویسنده ترجیح می‌دهد به جای حکم صادر کردن، خواننده را در شکل دادن به شخصیت دخیل کند. مثلا در این چند سطر:

 

علی پاکت خالی تخمه آفتابگردان را پرت کرد توی جوی آب. «فیلم که مزخرف بود، عوضش. . . » سرش را برد دم گوش حمید و پچ‌پچ کرد. بعد زد زیر خنده.

 

نویسنده سعی دارد شخصیت سطحی نگر و سر به هوای علی را در حرکاتش نشان دهد که موفق هم بوده. اگرچه در همین چند سطر هم ما با اضافه گویی مواجه‌ایم و اگرچه‌تر! می‌شد همین حرکت پرتاب پاکت به جوب را زیباتر و مثلا از منظر لیلا توصیف کرد و به این ترتیب به شخصیت لیلا هم بعد بیشتری داد.

اتفاق دیگری که در مجموعه‌ی دوم افتاده، تلاش نویسنده به خاطرایجاد هویت و شناسنامه برای آدم‌های داستانش است. شخصیت‌های این مجموعه برعکس کارهای اول خانم پیرزاد بی نام و نشان نیستند. یعنی از زن و مرد بودن صرف، خلاص شده‌اند و اسم دارند: لیلا، وحید، علی، رویا. . . اگرچه مادرها همچنان «مادر لیلا» و «مادر علی» باقی مانده‌اند. انگار نقش مادری چیزی از هویت شخصی‌شان باقی نگداشته و همه چیز را تحت‌الشعاع قرار داده. دیگر این که آدم‌های داستان‌های مجموعه‌ی دوم  دارای گذشته هستند. البته تاثیر گذشته در کارهای مجموعه‌ی سوم یعنی «یک روز مانده به عید پاک» به مراتب پررنگ‌تر است. اما در همین مجموعه هم گه‌گاه تاثیرات گذشته را تا حال داریم. و این همه باعث می‌شود که شخصیت‌ها از حالت تخت تیپ گونه خارج شوند و بعد و وجه پیدا کنند.

نکته‌ی جالبی که در مورد داستان «لکه‌ها» می‌شود گفت این است که در این اثر، انگار علی و لیلا شخصیت‌های اصلی نیستند، بلکه این لکه‌ها هستند که پیدا و پنهان شدنشان داستان را پیش می‌برد و نهایتا وقتی لیلا حلال تمام لکه‌ها را می‌یابد در واقع راه حل مشکل خودش را یافته. این نگاه نمادین بسیار زیبا و البته کمیاب است در کارهای خانم پیرزاد. اگرچه در «چراغ‌ها . . . » از این اشارات ضمنی فراوان داریم، اما در کارهای قبل و بعد از آن کمتر برخورد می‌کنیم با چنین نشانه‌هایی و می‌شود نتیجه گرفت که پیرزاد ترجیح می‌دهد حرفش را رک و پوست کنده بیان کند.

از دیگر نکات درخشان «لکه‌ها» دیالوگ است که بسیار در پیشبرد داستان و فضا سازی نقش دارد. در جملاتی که بین علی و لیلا رد و بدل می‌شود، خواننده با فضایی سرد و ناشی از عدم درک متقابل مواجه است:

 

لیلا آب دهانش را قورت داد. «خب چه عیبی داره؟»

علی سس ریخت روی پیتزا. «چی چه عیبی داره؟»

«که نامزد کنیم.»

علی سس را گذاشت روی میز. «چه فرقی داره؟»

«چی چه فرقی داره؟»

در «لکه‌ها» همان‌طور که دیالوگ به فضاسازی کمک کرده، فضاسازی هم به مدد دیالوگ آمده و بستری آماده کرده تا گفتگوها بیشترین تاثیر را روی خواننده بگذارد. مثلا در نمای داخلی خانه‌ی حمید و رویا، با توصیف حالت‌های رویا و حمید و جا به جا تعریف صحنه‌هایی از فیلمی که تلویزیون پخش می‌کند، علاوه بر ایجاد تعلیق و اضطراب، بی‌خیالی حمید را نسبت به حرف‌های رویا در مورد اتفاقی که در شرف وقوع است، نشان می‌دهد.

با تمام پختگی که «طعم گس خرمالو» نسبت به مجموعه‌ی قبل از خودش داراست،

اما نه این مجموعه و نه اصولن تمام آثاری که تا به حال از خانم پیرزاد منتشر شده، هیچ کدام از نگاه فمینیست‌ زده خلاصی ندارد. این که می‌گویم «فمینیست زده» و نه «فمینیستی» به این خاطر است که موافقین و مخالفین این طرز فکر به هر حال این جنبش را به عنوان یک طریقه‌ی تفکر و فلسفه قبول دارند. وقتی ما طرفدار یا مبلغ یا انتشار دهنده‌ی یک مکتب هستیم بهتر این است که با تکیه بر سندهای تاریخی دقیق و نگاه عمیق و موشکافانه در موردش حرف بزنیم با بنویسیم. اگرنه به موجودی خشمگین مبدل می‌شویم که تنها جو زده‌ی یک ماجرا هستیم و می‌خواهیم با داد و فریاد حرفمان را به کرسی بنشانیم. چیزی که حداقل در ایران ما شاهدش هستیم، برخورد دوم است که نتیجه‌اش در سینما آثاری مثل کارهای تهمینه میلانی و در ادبیات تا حدود زیادی زویا پیرزاد است. پیرزاد در آثارش دنیایی را جلو چشم خواننده تصویر می‌کند که شخصیت آدم‌هایش یک بعدی و اتفاقاتش قابل پیش بینی‌اند. زنان در این دنیا یا اسیر سبزی پاک کردن و کارهای خانه‌اند (تمام زنان «مثل همه‌ی عصرها» و مادران نسل گذشته در آثار بعدی پیرزاد) یا غایت آرزوی‌شان ازدواج با شاهزاده‌ی رویاهاست (لیلا در لکه‌ها) یا درگیر عوض کردن سرویس طلا و جواهرشان هستند( مادر آزاده در «عادت می‌کنیم») و این همه به خاطر زنانگیشان است. یعنی ما با گذشته‌ی این آدم‌ها مواجه نیستیم. وقتی نوزادی دختر به دنیا می‌آید این همه را با خود دارد و البته گاه زنان شیر دلی پیدا می‌شوند که طلاق می‌گیرند یا اگر شوهر دارند «تره هم به پای حرف‌هایش خورد نمی‌کنند» (دیالوگ سیمین با مادرش در داستان «آپارتمان»). دادن چنین راه حلی منجر می‌شود به این که عده‌ای بر فیمینیست بتازند. یعنی گاه شیوه‌ی نادرست در طرفداری از یک پدیده‌ی فکری از ضدیت با آن زیان‌بارتر است. گذشته از این‌ها این سوال مطرح است که اصولا ادبیات چنین وظیفه‌ای به عهده دارد؟ و اگر نویسنده‌ای بخواهد قلمش را صرف این نگرش جنسیتی کند و مادام از ظلمی که جنسی بر جنسی دیگر دارد قلم فرسایی کند، خودش را محدود نکرده؟ ویرجینا وولف در اتاقی از آن خود می‌گوید: ذهنی که منحصرا مردانه باشد، یا منحصرا زنانه، نمی‌تواند خلاق باشد. و به قول کولریج ذهن بزرگ ذهنی دو جنسی است. در حالی که آدم‌‌های پیرزاد دو وجه بیشتر ندارند، یا زنند یا مرد و انگار دلیل تمام بدبختی‌های هر کدام از این دو جنس بر گردن دیگری است. یعنی مسئول سیاه بختی زن داستان «لکه» مردش است و بیچارگی مرد داستان «ساز دهنی» بر عهده‌ی زنش. پیرزاد یا از واقعیت به دور است، که مثال روشنش «عادت می‌کنیم» است یا واقعیت ناغافل بر سرش هوار می‌شود، مانند موقعیت کلاریس در «چراغ‌ها . . . ». این در حالی است که خواننده‌ی امروز واقعیت را آن طور که هست، جاری در زمان و گستاخانه می‌خواهد. ذهن خواننده‌ی امروز ضربه‌‌ای محکم و عمیق می‌طلبد. اگرچه قلم خانم پیرزاد ضرباتی قوی دارد اما چندان نفوذ پذیر نیست و به همین دلیل می‌شود شب را با داستان‌های پیرزاد به خواب رفت و صبح فراموششان کرد.

گفتم داستان‌های پیرزاد جو زده‌ی نوعی اندیشه‌ی خام از جنس فمنیست است و باز در جایی از داستان «ساز دهنی» نام بردم که علت بدبختی مرد را در زن جستجو می‌کند و شاید این مثال نقض کند مطب اول را. باید گفت در مجموع گاهی ما مواجه‌ایم با تلاش نویسنده برای گریختن از آن حس ملال آور و نگاه مکرر و سطحی جنسیتی، اما چون این حرکت بدون مطالعه یا چنان که باید از دل برنمی‌آید، لاجرم بر دل هم نمی‌نشیند و مثل اثر چربی روی آب مانند طیفی رنگی در سطح می‌ماند. در «ساز دهنی» ما با گروهی آدم رو به روییم که وجود بعضی‌شان زیادی است. مثلا راننده‌ی وانت که ظاهرا قرار است بهانه‌ی روایت باشد، آن چنان مجزاست از کل داستان که بود و نبودش علی‌السویه است. از طرفی آن‌ها هم که نقش اصلی را در پیشبرد روایت بر عهده دارند، درست پرداخت نشده‌اند و در حد تیپ مانده‌اند. سهیلا همسر آقای کمالی نمونه‌ی تکراری از  زنان بد سر به هواست که در سریال‌های خانوادگی فراوان با آن‌ها برخورد می‌کنیم. تلاش‌های پیرزاد برای شخصیت پردازی معمولا عقیم مانده. در پرلاشز که داستانی زیبا با پایانی باز دارد. شخصیت‌ها همچنان در سطح مانده‌اند و رفتارشان با منطق داستان جور در نمی‌آید. ترانه دختری است که تا قبل از آشنایی با مراد سرش به زندگی‌اش گرم است. با آقای نقوی نامزد کرده و همیشه موهایش را آن طوری آرایش می‌کند که او می‌خواهد. تا این که سر و کله‌ی مراد پیدا می‌شود و در یک برخورد و بسیار قریب‌الوقوع پروانه متحول می‌شود. از آن به بعد دیگر هیچ توجیهی برای رفتارهای پروانه و خواستگاری‌اش از مراد نداریم و یک‌سره مواجه‌ایم با تصاویری زیبا از شخصیت جذاب مراد و مهربانی‌های این دو زوج نسبت به یکدیگر(همان ضربات قوی اما سطحی) و وجود شخصیتی مانند «تقوی» همچنان غیر ضروری به نظر می‌رسد. البته پایان باز داستان که خواننده را معلق در حالتی از غم و شادی رها می‌کند، حرکتی شجاعانه است که ما به ندرت در آثار خانم پیرزاد سراغ داریم.  

«آپارتمان» نمونه‌ی موفقی است درمجموعه‌ی دوم. شخصیت‌ها خوب از آب درآمده و فضاها ملموس و محسوس پرداخت شده‌اند. پیرزاد در این داستان نشان داده که گذشته‌ی آدم‌ها تا چه اندازه در ساخت شخصیت فعلی‌شان دخیل است و به این ترتیب آدم‌ها از حالت تخت و تک بعدی تیپ مانند خلاص شده‌اند. دیگر این که نویسنده در این داستان کمتر درگیر این بوده که نمادهای شخصیتی را در سطح و آشکارا بیان کند و ترجیح داده به جای مستقیم گویی و گزارش کردن، شخصیت را بسازد:

. . . «اگه به مادرم بگم فرامرز دستکش سفید کتونی خریده، حتما باور نمی‌کنه.»

و به این ترتیت نشانه‌ای از شخصیت سختگیر و وسواسی فرامرز را به ما القا می‌کند. اما متاسفانه پیرزاد در این داستان هم از آن نگاه تجملاتی و تبلیغی به مکان‌ها دست بر نداشته. قنادی «عسل» و آجیلی فروشی «تواضع» که در «عادت می‌کنیم» حضور فعال دارند در این داستان هم به عنوان سمبل و نماد طبقه‌ای از اجتماع آمده‌اند. هربار که با چنین نشانه‌هایی برخورد می‌کنم، نمی‌توانم بگذرم از گفتن این مطلب که چنین نماد‌هایی نه تنها عمومیت ندارند بلکه بسیار سطحی و عامیانه هستند و تاثیری عمیق در حس خواننده نمی‌گذارند.

 اما از دیگر نکات برجسته‌ی این داستان می‌شود، در مورد یکی دیگر از اشارات ضمنی نویسنده صحبت کرد. در قسمتی از داستان که مربوط می‌شود به مهمانی خانه‌ی  فرامرز و مهناز و فضاسازی و دیالوگ‌های مربوط به این بخش، جز فرامرز و مهناز، آدم‌های دیگر جمع نام ندارند و با عنوان شغلی‌شان از آن‌ها یاد می‌شود، انگار این‌ها موجوداتی بی‌هویت هستند که در خارج از محیط کار هیچ تعریفی برای شخصیت‌شان نیست. این خصوصیت وقتی پر رنگ‌تر می‌شود که از زنان جمع با عنوان «زن مدیر عامل» یا «زن مدیر فروش» نام برده می‌شود و به این ترتیب پیرزاد اشاره‌ می‌کند به مضحکه‌ای که آدم‌هایی از این دست با آن مواجه‌اند.

نکته‌ی دیگر این که نویسنده در یک حرکت «سلنجروار!» سعی دارد با آوردن این مطلب که سیمین زمانی هم به کلاس لکه‌گیری می‌رفته، این داستان را با داستان قبل از خود یعنی «لکه» مرتبط کند، که اگرچه چندان چفت و بست نشده اما حرکتی زیباست که روحی سیال به داستان داده.

پشت جلد «سه کتاب» را که نگاه می کنم، می‌خوانم: «طعم گس خرمالو» برنده‌ی جایزه‌ی بیست سال ادبیات داستانی. با خودم فکر می‌کنم شاید داوران این مسابقه بیشتر از آن که به تکنیک و فرم و زبان داستان‌ها توجه داشته باشند، متوجه‌ی موضوع کارها بودند و اگر نبود برچسب ادبیات فمنیستی شاید بسیاری از آثار زنانه‌ی ما غمنامه‌هایی مکرر و کسالت بار بودند.

پایان قسمت دوم

منابع:

نقد عادت می‌کنیم/ سپینود ناجیان

نقد چراغ ها را من خاموش می‌کنم/ ساقی قهرمان

سه کتاب/ زویا پیرزاد

مقاله‌ی خودسانسوری و نوشتار زنانه/ میترا الیاتی

مصاحبه با ناهید کبیری/ فرانک آرتا

اتاقی از آن خود/ ویرجینا وولف

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

 

 

نگاهی به آثار زویا پیرزاد/ قسمت اول

 

سه کتاب/ مجموعه آثار زویا پیرزاد: مثل همه‌ی عصرها – طعم گس خرمالو- یک روز مانده به عید پاک

 

زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد.
در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند.
" مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوتی خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند.
اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380.
داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد.
زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای ژاپنی است.

این تمام چیزی است که از زویا پیرزاد می‌دانیم. نویسنده‌ای بی‌حاشیه، که از شدت بی‌حاشیه‌گی!(عجب عبارتی) آدم را یاد «ر. اعتمادی» می‌اندازد که تا سال‌ها خوانندگانش حتا در مرد یا زن بودنش هم شک داشتند. البته اعتمادی هم بالاخره تن به مصاحبه داد و چشم ما به تمثالشان روشن شد. اگرچه در خانومی زویا پیرزاد شکی نیست و این را هم از عکس پشت جلد کتابشان می‌شود دانست و هم از نثر شسته و رفته و پایان خوش داستان‌هایشان. اما از نویسنده که بگذریم و مولف را مرده‌ی مرده هم که بدانیم (برای سلامتی روح رولان بارت یک دقیقه سکوت!) با کلماتی سر و کار داریم که حاصل تراوشات ذهنی و حسی نویسنده است. گیریم که این نویسنده در هیچ جلسه‌ی نقدی شرکت نکرده باشد و با سکوتی سر به زیرانه! (یاد همسایه‌ی سر به زیر وبلاگستان افتادم، راستی کسی خبری از ایشان دارد؟) تمام بحث و جدل‌های خوانندگانش را به هیچ گرفته باشد، باز می‌شود کتابی را زیر ذره بین نقد برد، نه برای کوچک شمردن اثری، که برای مرور و آموختن و آموختن و به خاطر سپردن آموخته‌ها. در این باره بد نیست اشاره کنم به مصاحبه ی ر . اعتمادی که یکی از دلایل عدم رشد ادبیات عامه پسند را جدی نگرفتن این شاخه از ادبیات می‌دانست و این که هیچ وقت مورد نقد و بررسی منتقدان ادبی قرار نگرفت تا کمی و کاستی‌هایش مشخص شود. بنابراین به عقیده‌ی بنده این بازخوانی‌ها و حتا نقدهای ادبی هدفی جز آموزش ندارد. و اما در مورد مجموعه کارهای خانم پیرزاد:

«مثل همه‌ی عصرها» اولین مجموعه‌ی این نویسنده شامل هجده داستان کوتاه است. داستان‌ها را می‌شود خیلی سر راست و در چند جمله‌ی کلی تعریف کرد: قصه‌ی زن بودن. (البته از نگاه پیرزاد).

در قصه‌ی خرگوش و گوجه فرنگی ما با داستانی کوتاه و موجز مواجهیم. زنی که از روزمره‌گی به روزمرگی می‌رسد، انسانی که در فشار تکرارهای روزانه تلاش می‌کند به خودش بپردازد. زنی که نویسنده است یا حداقل چنین آرزویی دارد. اما نهایتا نتیجه‌ی کارش طرح داستانی است در مورد خرگوشی که سهمش از دنیا همان تصویری است که از سوراخ لانه‌ی خودش می‌بیند. این می‌توانست آعاز خوبی برای یک مجموعه باشد. مجموعه‌ای که در داستان‌های بعدی آن ما مدام با زنانی مواجهیم که ناظران خاموش دنیا هستند. ناظرانی که تنها دیده‌بانشان پنجره‌ی خانه‌شان است «. . . . یک پنجره برای من کافی است.» اما متاسفانه این نشانه آن قدر در تمام داستان‌ها تکرار شده که خواننده نه تنها ذهنش خسته می‌شود، بلکه با زنان داستان هم که موجوداتی منفعل هستند هیچ همدلی حس نمی‌کند تا جایی که حتا ممکن است با خودش بگوید: زنیکه هر چه می‌کشد حقش است!

زنان مجموعه‌ی اول پیرزاد گربه‌هایی هستند که خوابیدن جلو گرمای شومینه را ترجیح می‌دهند به ماجراجویی در خیابان‌های برفی و این انتخاب خودشان است. اتفاقات در داستان‌های پیرزاد در چهاردیواری خانه‌ها می افتد و کمتر زنی پایش را از خانه بیرون می‌گذارد. مثلا در داستان یک جفت جوراب که با نماد مکرر «پنجره» آغاز می‌شود، زن تصمیم می‌گیرد از خانه بیرون برود اما حادثه‌ای منجر می‌شود به پناه دادن یک فراری به زیر زمین خانه‌اش. پناهندگی فقط برای یکی دو دقیقه، و همین باعث می‌شود زن از خیر بیرون رفتن بگذرد و باز برود بنشیند روی صندلی مقابل پنجره. در این داستان با این که یک عامل حادثه ساز وارد داستان شده و لحظات اضطراب هم خیلی خوب از کار درآمده، اما خیلی ناگهانی انگار خود نویسنده طاقت این همه هیجان را نداشته باشد، زن داستان باز رفته سر جای همیشگی‌اش. می‌خواهم بدانم چه ایرادی داشت اگر زن بعد از پناه دادن مرد فراری، از خانه خارج می‌شد و می‌رفت پی کارش؟ چرا خانم پیرزاد این قدر احتیاط به خرج می‌دهند هنگام نوشتن؟ این حالت محتاطانه را ما حتا در اثر درخشان ایشان، یعنی «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» می‌بینیم. (توجه کنید به پایان این رمان که کلاریس سوختن و ساختن را به نابود کردن و دوباره ساختن ترجیح می‌دهد.) احتیاطی که خواننده را خسته و دلزده می‌کند.

از آن جا که لوکیشن در داستان‌های مجموعه‌ی اول پیرزاد داخلی است ما با فضا سازی زیاد قوی و دقیقی مواجه نیستیم. به خصوص که این نویسنده چندان نگاه سمبلیک و استعاری نسبت به اشیا ندارد و اشیا فقط در حدی تعریف می‌شوند که نشان دهنده‌ی یک قشر خاص از اجتماع باشند. این نگرش به اشیا در رمان «عادت می‌کنیم» به وفور دیده می‌شود. البته نویسنده در جاهایی تلاش داشته که با کمک ساختن فضا و توصیف اجسام تاریخچه ای بسازد برای آدم‌ها و مکان‌هایش، مثلا در داستان «لیوان دسته‌دار» عامل مکان به نوعی زمان را هم تعریف می‌کند. زنی که در یک عتیقه فروشی با عکسی قدیمی از مادر و فرزندی مواجه می‌شود و کمی بعد با صاحب همان عکس که در واقع سال‌ها پیش مرده‌ است، گفتگو می‌کند. البته موضوع چندان جدیدی نیست، ولی بین کارهای مجموعه‌ی اول نقطه‌ی درخشانی محسوب می‌شود.

داستان «لکه» (با «لکه‌ها» در مجموعه‌ی دوم استباه نشود.) همان قصه‌ی مکرر ظلم به زنان است با کلی زیاده گویی از ترس این که مبادا خواننده شیر فهم نشود:

. . . صدای گریه می‌آمد. معصومه خواهر محمد بود که چون پسرها بازیش نمی‌دادند یک نفس زار می‌زد. . . (اشاره‌ای خام‌دستانه به ظلمی که بر جنس دوم می‌رود!). . .

سی سال پیش با شوهرش از میان سر و صدای کوچه گذشت و برای اولین بار وارد این خانه‌ی کوچک شد. آن روز هم توی کوچه بچه‌ها توپ بازی می‌کردند. شاید پدرهای محمد و بهروز و علی. دختر کوچکی کناری ایستاده بود و گریه می‌کرد.(ای بابا این دخترها چه قدر گریه می‌کنند!) آن وقت‌ها در حیاط گلدان یاسی نبود...

داستان با مقدمه‌ای طولانی که ارتباطی با خط قصه ندارد آغاز می‌شود، در حالی که می‌شد خیلی ساده با همین جمله‌ی «آن وقت‌ها در حیاط گلدان یاسی نبود.» شروع شود ونویسنده بیان مظلومیت زن را هم بگذارد به پای شعور خواننده تا خودش از لا به لای خطوط داستان به نتیجه برسد. اشارات مستقیم داستان را از حالت داستان‌گونگی خارج واثر را تبدیل به یک مانیفست می‌کند.

«نیمکت رو به رو» یکی دیگر از داستان‌های مجموعه‌ی «مثل همه‌ی عصرها»است. داستانی با سوژه‌ای نسبتا نو که در پرداخت شخصیت ضعف دارد. مثلا جایی اشاره می‌شود که:

مادر عاشق کیسه‌های پلاستیکی بود.

این نماد چه‌طور شخصیتی است؟ پیرزاد در مجموعه‌ی اول چندان از پس بیان اشارات ضمنی و نمادها و سمبل‌ها برنیامده و شاید با علم به همین ضعف ترجیح داده مقصودش رابدون درگیر شدن با این عوامل، خیلی رک و صریح بیان کند تا ذهن خواننده را تا ناکجا آباد نبرد.

از داستان «یک زندگی» به بعد دیگر سوژه‌ی زن مقابل پنجره از شدت تکرار حوصله‌ی خواننده را سر می‌برد. ماجرا‌ها تقریبا کسل کننده و قابل پیش بینی‌اند.  داستان های پیرزاد معمولا بی زمان و مکانند. نویسنده  چندان درگیر گذشته‌ی آدم‌هایش نیست. گاهی هم که به گذشته پرداخته در حد توصیف گل و بلبل و کوچه باغ‌ها مانده.همین باعث شده شخصیت‌های داستان‌های پیرزاد به خصوص در مجموعه‌ی اولش آدم‌هایی تخت، بدون شناسنامه و بی‌شخصیت (در حد تیپ) بمانند. شاید بشود گفت مهم‌ترین کلید موفقیت پیرزاد طرح داستان‌هایش در فضا و زمانی است که اکثر خوانندگان از آن دور بوده‌اند. زمان داستان‌ها معمولن مربوط به گذشته است، پیش از انقلاب و مکان‌ها خانه‌های اعیانی (عادت می‌کنیم) یا اماکنی مربوط به قشری خاص (چراغها را من خاموش می‌کنم) که در واقع اکثریت مردم نگاهی کنجکاو دارند به آن‌ها. این به خودی خود امتیازی محسوب می‌شود برای یک نویسنده. این که بتواند فضاهایی جدید و ناشناخته ترسیم کند در ذهن خواننده. اما ایراد کار از آن جا شروع می‌شود که پیرزاد برای نشان دادن زمان و مکان از نشانه‌هایی دم دستی استفاده می‌کند. انگار نگران است حوصله‌ی خواننده سر برود وقت خواندن یا زیاد وقت تلف کند پای کشف کدها و کلیدها. در مورد شخصیت پردازی هم، نویسنده همین رفتار را دارد. یعنی به جای این که شخصیت را برای خواننده تعریف کند، مارک می‌زند به آدم‌های داستان‌هایش و خیال خودش و خواننده را راحت می‌کند.

قهرمان‌های پیرزاد در این مجموعه معمولا زنانی بی‌ آرزو، وسوسه، شهوت، اعتراض یا حتا غمی بزرگ یا شادی عظیم هستند. زنانی متوسط و رام با چهره‌های مانند ماسک صاف و بدون خطی اضافه. زنانی که نه قهقهه می‌زنند و نه جست و خیز می‌کنند. حتا دختر بچه‌ها هم با موهای بافته شده و روبان‌های رنگی فقط گوشه‌ای می‌ایستند و اشک می‌ریزند.

با تمام این اوصاف نمی‌شود پیشرفت زویا پیرزاد رادر داستان نویسی ندیده گرفت. صعودی کاملا مشهود که هر چه در داستان‌های مجموعه‌ی اول پیش می‌رویم محسوس‌تر می شود.  در داستان «خانم ف زن خوشبختی است» ما با شخصیتی مواجه‌ایم که هربار برای خودش چیزی می‌خرد از فروشنده خواهش می‌کند آن را در کادو بپیچد. این اشاره‌ی ضمنی که خیلی زیبا در داستان جا افتاده است، از صحنه‌های درخشان داستان است. اشاره‌ای که بدون آن که مستقیما به سمتی نشانه رود، وجهی از شخصیت داستان را روشن می‌کند. «ملخ‌ها» زیباترین کار این مجموعه است. داستانی به زبان طنز که نه از نماد تکراری صندلی و پنجره در آن خبری هست و نه از ضجه مویه‌های زنانه. پیرزاد در این داستان نشان داده که یک «وره» طناز و سر به هوا هم دارد که خوب از پس نوشتن برمی‌آید.

داستان «لنگه به لنگه» آخرین داستان این مجموعه است که خیال خواننده را راحت می‌کند که زنان پیرزاد بالاخره تصمیم گرفتند کمی شیطنت کنند و دیگران را به بازی بگیرند!

پایان قسمت اول

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

یادش به خیر بچه که بودم دریک خانه‌ی آپارتمانی در کوچه‌ی توتونچی خیابان سرباز زندگی می‌کردیم. یک آپارتمان نود متری بود با دو تا اتاق خواب که یکی مال من بود و یکی مال برادر بزرگم. یادم هست  برادرم دیوارهای اتاقش را سورمه‌ای رنگ کرده بود و تنها کسی که حق داشت روی تختش بخوابد من بودم و آن دو تا برادر دیگرم با حسرت در چهارچوب در می‌ایستادند و به من که با خیال راحت بین اتاق خودم و اتاق داداش جان در رفت و آمد بودم نگاه می‌کردند. توی همان کوچه یک خانواده در همسایگی ما بود اهل کرمانشاه، روزی را که پلیس ریخته بود توی خانه‌شان و کیلو کیلو تریاک از زیر زمین‌شان بیرون می‌کشید؛ هنوز کاملا یادم هست. آقای کرمانشاهی دستگیر شد و خانم نذر کرد گره کارشان که باز شد هر سال در روزی مخصوص سفره پهن کند و روضه راه بیندازد. حبس آقای کرمانشاهی به یک هفته نیانجامید که پسرشان آمد و ما را برای روضه به خانه‌شان دعوت کرد. از آن روز هرسال همراه مادرم می‌رفتم و با حیرت به زنانی خیره می‌شدم که چشمشان را با گوشه‌ی چادرشان پاک می‌کردند. از آن روزها فقط اشک‌های مادرم و طعم تلخ چایی‌های پر رنگ یادم مانده و یک خاطره‌ی طنزآمیز از آقایی که همیشه می‌آمد و روضه می‌خواند. یک متن مکرر که هر سال مرور می شد. این آقا که در جمع نسوان مثل خروسی بود در لانه‌ی مرغان، بعد از سلام و صلوات و دعا برای صاحب سفره و آرزوی طول عمر با عزت شروع می‌کرد به گفتن مطالب اصلی، که البته این حرف‌ها جملاتی بود که هر سال بدون تغییری تکرار می‌شد. هنوز یادم هست این چند جمله‌ی‌ آغازین آقا را:

ـ از ما می‌پرسند فلانی عرق می‌خورد، آیا می‌شود آدم خوبی باشد؟ می‌گویم نه. مگر می‌شود کسی عرق بخورد و آدم خوبی باشد؟. . . می‌گویند فلانی زنا می‌کند اما آدم خوبی است. مگر می‌شود کسی زنا کند و آدم خوبی باشد؟ می‌گویند آقا، یک کسی دروغ می‌گوید اما آدم خوبی است. آخر مگر می‌شود کسی دروغ بگوید و آدم خوبی باشد؟ می‌پرسند یک نفر دزدی می‌کند، آیا ممکن است آدم خوبی باشد؟ پاسخ می‌دهیم نه، کسی که دزدی می‌کند آدم خوبی نیست. . .

و یک ساعتی بر همین منوال می‌گذشت و بعد باز آرزوی سلامتی برای صاحب سفره و دعا و صلوات. . .

از همان روزها یاد گرفتم می‌شود یک حرفی را آن قدر کش داد که یک ساعت که سهل است، یک شبانه روز کش بیاید. چیز دیگری هم آموختم و آن این که آدم‌ها یا خوبند یا بد و غیر از این نیست.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

مردها در جنگلي فرش شده از برگهاي زرد و نارنجي سوار بر اسبهاي سياه و سفيد و خاكستري آرام حركت ميكنند . صداي سم اسب‌ها روي برگهاي پاييزي تركيبي از خش خش و تتلق تتلق ايجاد ميكند . مرد سوار بر اسب سياه مثل این که شی‌ء‌ای سنگین در سرش باشد، حرکتی دورانی به گردن کوتاهش می‌دهد و پیش می‌رود.

مرد سواربراسب سفيد بلند بلند ترانهايي قديمي ميخواند:

ببخش که دستم به خورشید نمی‌رسد

ببخش که نمی‌توانم ابرهای خاکستری را کنار بزنم

ببخش که باید بروم

 سوار اسب خاكستري كلاهش را تا روي چشمانش كشيده و ته سيگارش را ميجود.
اسب
ها از حركت ميايستند. تتلق … تتلق … ت..ت…ل…ق …. صداي قدمهاشان قطع ميشود و فقط گاهي صداي خفيفي از جا به جا شدنشان هنگامي كه از نهر درخشان آب مينوشند به گوش ميرسد . مرد سوار بر اسب سفيد با چرخشي از اسب پايين ميپرد و در حالي كه به مردان اسب سياه و اسب خاكستري نگاه ميكند، ميخندد و مشتي آب به سر و رويش ميپاشد . بعد دوباره بر ميگردد سمت مردان اسب سوار و باز ميخندد، به نهر اشاره ميكند و دستش را کاسه می‌کند ودر آب ميبرد، چند كف دست آب به سمت همراهانش ميپاشد و باز بر ميگردد سمت نهر و سرش را در آب مي
كند.
مرد اسب سياه شش لولش را مي
چرخاند . شانههاي مرد اسب سفيد را نشانه ميگيرد و … بنگ … نهر درخشان خون آلود مي
شود.
ـ كثافت اونو كشتي. اون مثل يه بچه بود.
ـ و حالا يه عروسك گليه !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 7:5 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |

دستي به موهاي بلوطي‌اش كشيد و از  آيينه نگاهي به مخاطبش انداخت و گفت :
ـ مي‌گه خيلي دوسم داره، مي‌گه تا حالا هيچ‌وقت زني رو به اندازه‌ي من دوست نداشته، مي‌گه منو همين‌جوري كه هستم مي‌خواد ، مي‌گه… اويي
در آيينه دقيق شد و چند خال مويي را كه زير ابروهایش در آمده بود كند و ادامه داد :
ـ مي‌گه منو نه براي يه روز و دو روز كه براي هميشه مي‌خواد، تا آخر عمرش. مي‌گه نمي‌خواد بهم دست بزنه تا وقتي كه خودم اجازشو بدم. مي‌گه مي‌خواد بهم ثابت كنه با تمام مردايي كه تا به حال ديدم و دوروبرم بودن فرق داره. مي‌گه
زن برگشت و در حالي كه به لبه‌ي ميز توالتش تکیه داده بود به چشم‌هاي شيشه‌ايي آدم آهني خيره شد و گفت :
ـ راستي نظرت در مورد پيشنهاد ازدواجش چيه؟
آدم آهني حركتي منقطع به بدن فلزيش داد و در حالي كه دست راستش را بالا مي‌برد، سرش را با مكث به سمت چپ چرخاند و با صداي الكترونيكي‌‌اش جواب داد :
ـ نمي… دانم، من… براي… شوخي… برنامه… ريزي… نشده…ام!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |


پرسش : علت موفقيت شما چیه؟
پاسخ : این که من هیچ تفاوتی بین زن و مرد حس نمی کنم و خودم رو همیشه یک مرد احساس می کنم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 7:31 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- قائم‌شهر |