مروری بر تنهایی پر هیاهو اثر بهومیل هرابال
بهومیل هرابال در 28 مارس 1914 در برنو به دنیا آمد و در 3 فوریه 1997 در سن هشتاد سالگی وقتی میخواست از طبقهی پنجم بیمارستانی که در آن بستری بود به کبوترها دانه بدهد، از پنجره پرت شد و فوت کرد. هنوز کسی نمیداند هرابال عمدن میخواست به کبوترها دانه بدهد یا این مرگ اتفاقی بود!
او کودکیاش را در نیمبورک، جایی که ناپدریاش رئیس یک مشروب سازی بود، گذراند و کمی قبل از آغاز جنگ جهانی دوم در رشتهی حقوق وارد دانشگاه شد.
هرابال اگرچه فارغالتحصیل رشتهی حقوق در مقطع دکترا بود، اما هیچ وقت در رشتهی خودش کار نکرد. در عوض مشاغلی به قول خودش جنونآمیز داشت چون مامور تجاری، مامور بیمه، جوشکار، حمال کاغذهای باطله، کارگردان در تئاتر پراگ، دستفروش دورهگرد اسباببازی، کارگر ذوبآهن. . . هرابال یک کارگر روشنفکر بود مانند هانتا راوی داستان تنهایی پر هیاهو. از همین جا میتوان فهمید تجربیات نویسنده در زمینهی مشاغل گوناگون چه تاثیر عمیقی بر آثارش داشته.
هرابال از نویسندگانی بود که کار نوشتن را دیر شروع کرد، یعنی از سن چهل سالگی، اگرچه سالها پیش سرودن شعر را آغاز کرده بود ولی در حقیقت عمر نویسندگی هرابال چهل سال بود. اما در همین سالها شاهکارهایی خلق کرد که با استقبال بینظیر مردم چک و نویسندگان و خوانندگان دیگر کشورها رو به رو شد. تا جایی که میلان کوندرا ادبیات چک را به دو دورهی پیش از هرابال و پس از هرابال تقسیم کرده و این نشان دهندهی تاثیر عمیق این نویسنده بر نویسندگان هم عصر و بعد از خودش، است.
تنهایی پرهیاهو داستانی روانکاوانه و اجتماعی است. هانتا، راوی داستان در زیرزمینی نمناک و تاریک روشن با دستگاه پرس کاغذهای باطله را بسته بندی میکند. قربانیهای دستگاه او گاهی کتابهای نایاباندو او فکر میکند: من هیچ چیز نیستم جز یک قصاب که گوشت پاک میکند.
گهگاه او کتابهای ارزشمندی را از بین کاغذپارهها نجات میدهد و میخواند و این چنین به طور غریزی و خود به خود با فلسفه و ادبیات آشنا میشود.
آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمیدانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده.
میتوان گفت این داستان بیشتر شخصیت مدار است تا ماجرا محور و این حالات درونی آدمهای داستان به خصوص شخصیت هانتا است که داستان را پیش میبرد. داستان با این جمله شروع میشود:
سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصهی عاشقانه ی من است.
این جمله و جملهی دیگری با این مضمون:
آسمان عاطفه ندارد.
درواقع ترجیع بند داستان است. این دو جمله علیرغم بار معنایی عمیقی که دارند و ضرورت وجودشان در متن، یک ریتم زیبا اما مکرر به سیر داستان میدهند. انگار نویسنده خواسته با این ترفند به دایرهی بستهی زندگی و لحظاتی که پشت هم میآیند و هر یک تکرار بیتغییر لحظهی پیشین است، اشاره کند. با این همه اگر داستان را به دو قسمت تقسیم کنیم. قسمت اول که راوی به عشقبازی خودش با کاغذهای باطله و دستگاه پرس قدیمیاش میپردازد و از آنجا که سر و کلهی پرس عظیمالجثهای که در دقیقه چند تن کاغذ را خمیر میکند، آغاز قسمت دوم داستان است. میتوان گفت در قسمت اول ، با تمام مکرر بودن جریان زندگی یک جور روح شاد در جریان است. این شادی حسی بسیار شاعرانه است. شادی که با اندوه عشقی دیرین گره خورده، یک جور شادی نوستالژیک. اگرچه فضای داستان یکسره بوی نم، فاضلاب، عرق بدن، آت و آشغال و پلشتی میدهد و آسمان، همان تکه آسمانی که از حفرهی بالای سر کارگر زیر زمین نمور پیداست معمولن خاکستری و ابری است. با این همه تا نیمی از داستان راوی دچار نوعی خوشی عمیق است. و البته جنس این حال چیزی است غیر از بیخیالی که آدمی از مستی دچارش میشود. چنین حسی را تنها همین شخصیت که هرابال ساخته میتوانست درک کند و به خواننده منتقل نماید. یک آدم مجنون کتاب. شخصیت هانتا همان کارگر زیر زمین نمور، شخصیت فوقالعادهای است که شاید بتوان گفت از آدمهای بینظیر آثار ادبی است. او یک کارگر روشنفکر در کشوری سوسیالیستی است و همین عنوان کافی است تا خواننده از هانتا یک فعال سیاسی در ذهن بسازد و داستان تا قعر شعارهای دهان پر کن طبقهی کارگر فرو رود. اما نویسندهی چک با خلاقیت شگرفی که دارد از هانتا آدمی میسازد که دیوانهی کتاب است و خواندن کتاب، برایاش مثل تنفس میماند. کما این که بیشتر عمرش را در زیر زمینی نمور و نیمه تاریک میگذراند که جریان هوا به سختی از حفرهی بالای سرش تا انبوه کتابها و کاغذهای دور و برش حرکت میکند. انگار این مرد اکسیژن مورد نیازش را از لابهلای همین کلمات نوشته شده، به دست میآورد. هانتا با کتاب زنده است و البته کتاب و ادبیات را پدیدهای زنده و پویا میداند. وقتی از پرس کردن کاغذها میگوید، به خصوص در قسمت دوم داستان که خمیر کردن کاغذ را توسط دستگاه پرس عظیم توصیف میکند، انگار دارد از دستگاهی میگوید که جسمی زنده و بیش از آن روحی انسانی را له میکند و آدم را بیاختیار یاد صحنهای از فیلم the wall که آدمها یکی یکی در چرخ گوشت سقوط میکنند، میاندازد.
هانتا نه تنها کتابخوانی حرفهای است که مشروبخوار قهاری هم هست. در هر دو قسمت داستان، هانتا در مواقعی که از زیر زمین نمورش بیرون میآید به بطریهای مشروب پناه میبرد، اما در هر قسمت کیفیت و انگیزهی کارش متفاوت است. در قسمت اول داستان که در واقع اشارهای به قبل از صنعتی شدن دنیا دارد، مشروبخواری هانتا فقط به این خاطر است که میخواهد روی پا بماند، او باید نیروی این را داشته باشد تا کار طاقت فرسای پرس کردن کتابها را ادامه دهد:
سی و پنج سال است که دارم به تناوب دکمهی سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار میدهم و همراه با آن سی و پنج سال هم هست که دارم بیوقفه آبجو میخورم. نه آنکه از این کار خوشم بیاید. از میخوارهها بیزارم. مینوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه میخوانم بهتر راه یابم . . .
اما بعد از آنکه در مییابد بیرون از زیر زمینش دنیا با چه سرعتی پیش میرود و دستگاههای تخریب و خورد کردن و له نمودن چهقدر پیشرفت کرده، او باز به مشروب پناه میبرد. اینبار اما برای فراموش کردن و فرو رفتن در حالتی نیمه هوشیار تا بتواند باز همه چیز را آن طور ببیند که آرزو میکند.
راوی بارها اشاره میکند که آسمان عاطفه ندارد و ما شاهدیم که زندگی چه روند مکرر و در عین حال طنز آمیزی دارد.
. . . مانچا طوری از قضیهی انتخاب خانمها و اعتراف عاشقانهی من به هیجان آمده بود که معدهاش آشوب شده و ناچار به توالت پناه برده بود، غافل از آنکه دنبالهی روبانهایش در لگن توالت آویخته و به کثافت آغشته شده است. . .
خاطرات عشقی هانتا و مانچا اشارهی به این روند طنز آمیز زندگی است. طنزی فلسفی که همانطور که میخنداند آدم را به فکر میبرد. طنزی سیاه که میخواهد تفهیمت کند، زندگی شوخی بزرگی است که تمامی ندارد. هیچ عظمت و شکوهی معنا ندارد و هیچ زیبایی ابدی نیست. طنز جاری در داستان، طنز موقعیت است. طنزی معصومانه که چنان بیخیال همه چیز را به مضحکه میکشد که گویی نویسنده خودش از کاری که میکند آگاهی ندارد و دقیقن همین جاست که شوخی هرابال اوج میگیرد.
البته این نگرشی است که ما در دیگر آثار ادبی نویسندگان چک هم میبینیم. به طور مثال میلان کوندرا که این چنین ادبیات چک را مدیون هرابال میداند، رمان شوخی را بر پایهی همین بینش نوشته.
ُپس از آنکه در سال 1968، چکسلواکی توسط نیروهای شوروی اشغال گردید، آثار هرابال ممنوع شد. اما قبل از آن رژیم چکسلواکی رفتاری معتدلتر نسبت به آثار فکری روشن اندیشان کشورش داشت. در همان دوران بود که داستانهای کوتاه هرابال الهام بخش موج نوی فیلمسازان چک شد.
اما چند سال بعد وقتی سربازان شوروی پایشان به میدان وانسکلاس رسید، دورهی آزادی اندیشه به پایان رسید. در آن زمان بود که هرابال برای کسب اجازهی چاپ کارهایاش دچار خودسانسوری شد، دورهای که دیگر از آن جوشش غریزی و ناگهانی که ویژگی آثار او بود، اثری نیست. تا دههی هشتاد فشار و تهدید سانسور و جو خفقان آمیز همچنان بر کشور حاکم بود. هرابال تنهایی پر هیاهو را که در مورد تخریب فیزیکی کتابهاست در همین سالها نوشت، که بر اساس آن در سال 1995 فیلمی از ورا کیس کارگردان چک اکران شد.ُ (مرجع این مطلب وبلاگی است که متاسفانه نام و آدرسش را حالا به خاطر ندارم.)
تنهایی پر هیاهو با راوی اول شخص آغاز میشود و تا پایان همینطور پیش میرود. این مناسبترین زاویهی دیدی است که میشد برای چنین داستانی انتخاب کرد تا راوی هنگامی که از تنهایی و احساسش نسبت به محیط، آدمها و کتابها میگوید برای خواننده ملموس باشد. انتخاب راوی اول شخص باعث شده در بسیاری از لحظات نویسنده تنها به همان چیزی که راوی از اعمال و رفتارش میگوید بسنده کند تا خواننده را به باورپذیری برساند. به طور مثال وقتی دایی هانتا میمیرد، او هیچ اشارهای به تالمش نمیکند و ما تنها شاهد عکسالعملی هستیم که میتواند نشانهی غم و اندوه باشد:
پایان کار روزانه توده کاغذهای باطله را با شیلنگ به آب میبستم به آنچه در زیر این کاغذها نهفته بود و جریان داشت فکر نمیکردم، به آنچه که چنان زیر سنگینی این تودهی کاغذ له شده بود که انگار در زیر پرس گذاشته باشند. . .
(البته بماند که این جمله از نظر ترجمه خالی از ایراد نیست.) داستان سرشار است از توصیفات بدیع و زیبا از حالات مختلف انسانی به صورت بسیار موجز و موثر:
. . . و من هم برایش دست تکان دادم. در آن لحظه حال کسانی را داشتیم که در دو قطار که در جهت مخالف یکدیگر در حرکت هستند، با تکان دادن دست با هم خداحافظی میکنند.
هرابال هنگامی که از پرس کردن و سوزاندن کتاب میگوید، باز هم از همین روش اشارات موجز استفاده میکند تا حس زنده بودن کتاب به عنوان محصول اندیشه را به خواننده القا کند.
نویسنده با آوردن شخصیتهایی مثل مانچا، دختران کولی، کارفرما و دایی . . . داستان را از یک تک گویی ملال آور نجات میدهد و در واقع به داستان ماجرا میبخشد. و قدرت نویسنده آن جا آشکار میشود که از هیچ کدام از این آدمها سرسری نمیگذرد و آنها را از تیپهای صرف و مسطح به شخصیتهای چند وجهی تبدیل میکند. خصوصن در پرداخت شخصیت مانچا نهایت تیزبینی را به کار میگیرد:
. . . فکرم متوجهی مانچا بود که بدون آنکه خودش بداند به چیزی تبدیل شده بود که به خواب هم نمیدید، که به حدی دست یافته بود که هیچ کس را به آن دسترسی نبود . . .
در مورد ترجمه داستان، بايد گفت انتظار ميرفت پرويز دوايي توجه بيشتري از خود بروز دهد. دوايي در نقدهاي سينمايياش بارها نشان داده آدمي است با حس و حال قوي و تاثير اين نيرويي را كه از روح حساس او نشات ميگيرد حتا ميشود در متن فارسي تنهايي پر هياهو هم ديد، اما نميتوان گفت ترجمه چندان دقيق بوده. تكرار بعضي از كلمات كه ميشد به قرينه حذف شوند، استفاده از كلماتي كه معنايي را كه بايد دارا نيستند و به كار بردن كلماتي بيگانه و غير داستاني كه البته معادل فارسي هم دارند، از ضعفهاي كار مترجم است:
. . . چندي پيش يكي ازاين ماشينهاي جمع و تفريق را خريدم، دستگاه بسيار كوچكي كه از كيف بغلي بزرگتر نيست. بعد از آنكه به خودم جرئت دادم و با آچار پشت آنرا باز كردم . . .
. . . نه اين كه انسان نخواهد بيعاطفه باشد. . . ( نه این که انسان بخواهد بیعاطفه باشد.) تا جملهي منفي در منفي مثبت نشود!
. . . و نوع محتوي فاضلابها هر روز چنان با روزديگر فرق دارد، كه در رابطه با جريان فاضلابها و نوع آن ميشود نموداري ترسيم كرد. مثلا درارتباط با فراز و فرود جريان كاپوتهادر شبكهي فاضلابها . . . (در مورد یا چیزی نظیر این شاید بهتر میبود.)
. . . ژنرالها در تاكيواكيهايشان ( بيسيمهايشان ) با تحكم فرمان ميدهند.
نکتهی قابل توجه و البته تعجب برانگیزی که در مقدمهی مترجم بر این کتاب آمده، این بود که مجموعهی مرواریدهای اعماق از همین نویسنده، که در سال 1963 اجازهی چاپ پیدا کرد به فاصلهی یکی دو ساعت بعد از انتشارش نایاب شد و یا سالی یکی دو بار به هنگام انتشار کتابهای جدید، مردم چک مقابل کتابفروشیهای شهر صفهای چند صد متری تشکیل میدادند! جای حیرت دارد و البته بسیار رشک برانگیز است که ملتی این چنین فرهنگ دوست باشد و با این اشتیاق روشنفکران کشورش را حمایت کند. شاید یکی از دلایل جهانی شدن ادبیات کشوری مثل چک با تمام فشار حکومت سانسورچی، همین باشد. بیشک این برخورد ملت با فرهنگ و ادبیاتش اعتماد به نفس و قدرتی مضاعف به هنرمندانش میدهد تا جای عزلت گزینی و کناره گیری با تمام فشار استبداد و سانسور همچنان در صحنهی هنر و ادبیات بتازند.
نوستالژي!:
تمام مدتي كه كتاب را ميخواندم، خاطرهاي از گذشته در يادم زنده شده بود. خودم را ميديدم سالها پيش، وقتي بستهبنديها به شكل امروز نبود. زماني كه هنوز پنير را توي روزنامه ميپيچيدند و تخمه را توي پاكتهاي كوچكي كه از كاغذهاي باطلهي كتابها و روزنامهها ميساختند، ميريختند. آن وقتها يادم هست با چه ولعي اين كلمات جسته و گريخته را ميخواندم. كلمات خيس از آب شور پنير تبريز يا لك شده از گل و لاي سبزيها. اين كلمات و اين اوراق حسی ديگر داشتند. انگار بسته به بخت و اقبالت چيزي دستت برسد. يك وقت كتاب درسي، يك وقت صفحهاي از يك مجله، يك بار برگي از يك داستان . . . و اين خطها و كلمات و ورقها هر كدام شناسنامهي خودشان را داشتند، يعني هميشه خيال ميكردم اين كاغذها كجاها بودند، صاحبشان كه بود، و چه اتفاقي آنها را تا اينجا رسانده؟ با خودم فكر ميكردم چه حادثهاي ممكن است شخصيت يك برگ از كتابي را تا حد كاغذ پارهاي كه تكهاي پنير تويش ميپيچند پايين بياورد؟
یش از این خلاصه ای از این مطلب در روزنامه ی جام جم منتشر شده.
+
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 11:52 بعد از ظهر _
|
قرار نبود این جا را کسی ببیند، قرار نبود این جابشود محل گردن کلفتی و لات بازی و دعواهای اینترنتی. آرزو می کردم این جا محل امنی باشد برای خودم و کلماتم که شب ها با هم خلوت می کنیم و روزها درگیر یکدیگریم. از دعواهای وبلاگی استفراغم می گیرد، از کامنت های بی نام ونشان بیزارم، از فحش های ناموسی خونم به جوش می آید. گفته بودم مخاطبین این جا . . .بگذریم. اصل مطلب را بگویم و بروم پی کارم. بروم بنویسم و بخوانم. تورج یا ایرج یا هر موجود دیگری برایم کامنت گذاشته و به کنایه اشاره کرده به مطلبی در مورد جویس که در هموطن سلام منتشر شده. تا این لحظه نتوانسته بودم صفحهی مورد نظر را باز کنم. اما خالا که دیدم از تعجب شاخ درآوردم. حالم خوش نیست، درست تمرکز ندارم فقط همین قدر بگویم که مطلبی را که من از طریق دوستی فرستاده بودم برای سایت راوی حالا بدون ذکر نام یا ماخذ در هموطن سلام منتشر شده. حالا اینجا باید یقهی چه کسی را چسبید؟ راوی را؟ هموطن سلام را؟ یا جیمز جویس را؟
+
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 10:53 بعد از ظهر _
|
نوشتن در مورد جويس بسيار دشوار است، به همان دشواري خواندن آثارش. مطالعه آثار جويس خوانندگان خاص خود را ميطلبد، خوانندگاني فعال كه در يك حركت دو جانبه دائم با مؤلف قرار بگيرند. جويس در سراسر آثارش همواره از طنز و كنايه و اشاره به اساطير و كتابهاي مقدس استفاده ميكند و مخاطب او اگر بتواند معناي اين همه رمز و كنايه را دريابد به لذتي ميرسد كه شايد از مطالعه هيچ اثر ديگري درنيابد.
جويس پيش از آن كه نويسنده باشد، يك مهندس زبان است. نگاه ويژه جويس به زبان و كلمات به عنوان سلولهاي تشكيلدهنده بدنه داستان، چنان عميق و بديع است كه هنوز منتقدان درگير كشف لايههاي مبهم داستانهاي جويس هستند. بخشهايي كه در لابهلاي كلماتي نو كه توسط خود جويس اختراع شده، مستترند. از اين روست كه كتابي مانند « اوليس » مانند كتابهاي ديني داراي چندين تفسير و تحليل است و باز به همين خاطر است كه در مورد جويس دو نظر كاملاً مخالف وجود دارد. اين كه عدهاي او را ديوانه مغلقگو ميدانند كه درگيرياش با زبان او را به بيراهه كشانده و يا اين كه او استعدادي بينظير است كه از حدود درك انسان امروز هم فراتر رفته.
نوآوري جويس در زبان خارقالعاده است. او نه تنها واژههاي كهن زبان خود را احيا ميكند بلكه در آثارش دست به واژهسازي هم ميزند. واژگاني با بيش از صد حرف و يا تركيبي از چندين كلمه كه يك كلمه را تشكيل ميدهند تا حسي چندگانه را نشان دهند. واژهگاني چند لايه كه چندين معنا را ميرسانند.
مثلاً در رمان « شبزندهداري فينگنها »( بيداري فينگنها ) در چند سطر آخرين رمان عبارتي آمده كه ترجمه فارسي آن اين بوده: « اتوبوسفالهه » كه هم واژهي « اتوبوس »، هم واژهي « بوسفال » ( اسب اسكندر )، و هم نداي « هه »، هر سه را در خود دارد. ( پينويس جيمز جويس ـ ترجمه منوچهر بديعي ) و يا نوشتن جملاتي طولاني، بدون نقطه يا ويرگول كه تا پنجاه صفحه ادامه دارد از ديگر كارهاي بديع و غريب اوست.
ميشود گفت آثار او گنجينهاي از شگفتيهاي زباني و مجموعهاي از اسطورههاي كتابهاي ديني و آثار نويسندگاني چون هومر، شكيپير و واگنر است.
"اولين كنار پنجره نشسته بود و غروب را، كه به كوچه هجوم ميآورد، تماشا ميكرد. سرش به پردههاي پنجره تكيه داشت، و بوي غبارآلود در مشامش پيچيده بود. اولين خسته بود." ( دوبلينيها- ترجمهي علي صفريان، صالح حسيني )
جويس نثري شاعرانه دارد، او در جواني شاعر بوده و كمكم به نوشتن داستانهاي رئاليستي كوتاه رويآورده و نهايتاً شاهكاري چون « اوليس» را خلق كرده. البته براي خواننده فارسيخوان، در مورد شاهكار بودن اوليس هنوز شك و شبهات فراواني وجود دارد، چرا كه جز فصل هفدهم اين رمان، قسمتهاي ديگرش اجازه انتشار پيدا نكرده و پر واضح است نظر دادن در مورد تنها بخشي از اثر نويسندهاي مانند جويس كه هر پاراگرافش به تنهايي چندين صفحه تفسير و توضيح دارد، غير ممكن است.
به هرحال نگاه ما به « اوليس » نگاه آدم كوتهدست به خرماي آويخته از شاخههاي نخل است!
جويس شاعر هنگامي كه داستان هم مينويسد با زبان محض درگير است. اما اين درگيري هرگز او را از خط داستان و وظيفهاي كه هنگام نوشتن در سر داشته دور نكرده. نويسنده ايرلندي اگرچه هنرمندي مدرن و آوانگارد محسوب ميشده اما متعهد نيز بوده و در عين فقر، بيماري و مشكلات خانوادگي با وسواس نسبت به كلمات و توجهي عميق به اساطير و مضامين كتابهاي مقدس و آن نگاه واقعگرانه رك و پوست كندهاش، انقلابي عظيم در ادبيات جهان ايجاد ميكند.
جويس وقت نوشتن « دوبلينيها » به همسرش گفت ميخواهد براي هموطنانش وجدان خلق كند و هنگام خواندن دوبلينيها ميبينيم كه بيراه هم نميگفته. اين مجموعه داستان، آينهاي تمامنما از مردمياست كه از تعهدات انساني خود دور شدهاند و بار سنگين وجدانشان را به دوش رهبران مذهبيشان انداختهاند.
جيمز جويس از پايهگذاران نوشتن به سبك « سيال ذهن » بود. به طور نمونه زمان معمولي رمان اوليس يك روز است اما زمان ذهني آن دربرگيرندهي كل زندگي شخصيت داستان است. اين تفاوت بين زمان معمولي با زمان ذهني از ويژگيهاي آثار « جريان سيال ذهن » است. يعني زمان معمولي هر چه باشد، قسمت اعظم يا تمام داستان خاطرات پراكندهاياست كه نقاط مختلف داستان را به هم پيوند ميدهند.
البته جويس هرگز قالب اصلي داستان را فداي اين تداعي آزاد ناخودآگاهي نميكرد و اگرچه داستانهايش گاه مملو از تصاوير ظاهراً نامربوط ذهنياست اما نهايتاً ميبينيم كه تصاوير در نقطهاي به هم ميرسند و طرحي منسجم و قوي را ايجاد ميكنند. نمونه اين نوع پرداخت را ميشود در « اوليس » ديد كه چگونه نويسنده احساسات، تصاوير و نهانيترين افكار اشخاص را در برابر ديدگانمان قرار ميدهد.
شايان ذكر است كه اساسيترين تفاوت رمان سنتي با رمان نو روانشناختي، همين نحوه پرداخت و بهكارگيري فنوني مثل « جريان سيال ذهن » است. اگرچه در رمان كلاسيك هم گاهي با چنين تصاويري برخورد ميكنيم اما بدون شك استفاده از اين روش علمي و خودآگاه نبوده، در حالي كه كمكم بعد از سدههاي هجده و نوزده اين روش كاربرديتر مورد استفاده قرار ميگيرد.
مجموعه داستان « دوبلينيها » شامل پانزده داستان كوتاه است كه در سال 1914 به سبك ناتوراليسم نوشته شد. داستانها همه در مورد زندگي اهالي دوبلين است. مردمي كه دچار تعصب و خشك مذهبي هستند و از آن جا كه مذهبشان نتوانسته به طور طبيعي به نيازهاي روحيشان پاسخ دهد، تبديل به آدمهايي منزوي، سرخورده و اغلب دغلباز شدهاند.
اگرچه زبان جويس در « دوبلينيها » هنوز به پيچيدگي كلامش در « اوليس » و آثار بعدياش نشده، اما براي نزديكتر شدن به فضاي داستان بد نيست يك لغتنامه، يك دايرةالمعارف و يك مجموعه كامل از نشانه شناسي اساطيري كنار دستمان داشته باشيم! دوبلينيها را بايد چندين بار خواند. يكبار بدون توجه به پينويسها و پا نوشتها، تا تنها از فضايي كه نويسنده با هنرمندي از زندگي روزمره آدمهايي عادي در مكانهاي معمولي نشان داده، لذت برد و همچنين فلسفه عميق و طنز دردآوري را كه در لايههاي زيرين داستان وجود دارد مزهمزه كرد و دفعات ديگر با توجه به تمام اشارات و كنايات و مضامين اساطيري و مذهبي كه لابهلاي كلماتش پيچيده و با قدرت مكاشفه و درك اين همه، خواند. گويي جويس انتظار داشته خوانندگانش مابقي عمرشان، فقط آثار او را بخوانند!
« خواهران » اولين داستان اين مجموعه است. داستان پسري كه با شنيدن خبر مرگ كشيشي كه ارتباطي عميق اما دست و پاگير با او داشته، آغاز ميشود. داستاني پرديالوگ، مانند اغلب داستانهاي جويس. ديالوگ در اين اثر نقشي كليدي دارد. در واقع ما حالات دروني پسرك را از لابهلاي گفتگوي ديگران درك ميكنيم. اگرچه جويس مراقب است بسيار بيطرفانه بنويسد و كمتر لحني جانبدارانه به خود ميگيرد، اما با هوشياري و توجه به جزييات كلامي، مثل تكيه كلامها يا حتي تلفظ غلط بعضي از عبارات يا توضيح حركاتي مثل نشستن، نگاه كردن يا حركات سر و دست . . . چنان شخصيتي ملموس به خواننده ارائه ميدهد كه جاي هيچ ابهامي نميگذارد.
به طور مثال نمونهاي از استفاده از قدرت بالفعل كلمات را ميشود در همين داستان ديد، نويسنده با آوردن واژه «شمعوني» و توضيحاتي كه خواهران در مورد نوع مرگ كشيش ميدهند، خواننده را به اين درك ميرساند كه پيرمرد كشيش در واقع آدمي بوده كه از راه دين تجارت ميكرده. ( پينويس خواهران – صالح حسيني ) و اين چنين پيرمرد نمادي ميشود از جنبههاي فاسد مسيحيت.
با كمي توجه ميشود دريافت كه در سه داستان آغاز اين مجموعه يعني «خواهران»، «برخورد» و «عربي»، شخصيت اصلي نوجوان بوده. نوجواني كه از آلوده شدن به آفتهاي محيط اطراف خود در هراسي دائم به سر ميبرد. اما رفته رفته كه پيشتر ميرويم، گويي شخصيت داستان هم رشد ميكند و اصولاً انگار در تمام اين مجموعه يك شخصيت است كه خواننده شاهد درك قدم به قدم او از دنياي اطرافش است.
در داستانهاي بعدي ميبينيم كه آن كاراكتر كه حالا ديگر نوجواني را پشت سر گذاشته، دارد تسليم همان معيارهاي متعفن ميشود و تا داستان مردگان كه ديگر آدمها به استيصال و درماندگي محض ميرسند و تنها افسوسي ميماند از جانب زندهها براي آنان كه ديگر در ميان نيستند.
«عربي» ماجراي پسركياست كه همراه عمو و زنعمويش زندگي ميكند و دلباخته خواهر دوستش ميشود. بسياري از جزييات داستان ما را به اين نتيجه ميرساند كه پسرك داستان « عربي» خود جويس بوده. اما داستان وقتي اوج ميگيرد، به طرز هنرمندانهاي از يك حديث نفس صرف فراتر ميرود و تبديل ميشود به اثري پر از اشاره به قديسين و اساطير.
كلمات براي جويس بار معنايي عميقي دارند. او در به كاربردن تك تك واژهها دقت ميكند، به طور مثال در داستان «عربي» اشاره ميكند كه خانه پسرك در خياباني « كور » ( blind ) بوده و اين عبارت را جاي «بنبست» آورده، تا به اين ترتيب اشاره كند به ضمير نابيناي اهالي آن مكان و يا در ادامه ميگويد:"...خانههاي ديگر خيابان، كه به وجود مردمان شريف درون خود واقف بودند." و به اين ترتيب فضاي شهر و شرافت تصنعي آدمهايش را به مضحكه ميكشد.
«اولين» داستان دختري است كه در شرايطي نابسامان زندگي ميكند و براي خلاصي از اوضاع موجود تصميم دارد با معشوقش فرار كند، اما در لحظه آخر پشيمان ميشود و ترجيح ميدهد به همان وضع سابق برگردد. اين داستان حكايت مردم ايرلند است. آدمهايي كه دچار سكون و فلج هستند و هميشه در لحظه تصميمگيري از وحشت در جاي خود ميخكوب ميشوند. اين نگرش به مردم ايرلند در تمام داستانهاي جويس مانند يك موتيف تكرار شده. در هيچ كدام از داستانهاي « دوبلينيها » شخصيتهاي داستان براي رسيدن به مقصد مسيري طولاني را طي نميكنند و آرزوهايشان كمكم رنگ ميبازد و از خاطر ميرود. در «حادثهاي دردناك» هم سكون و سكوت مرد داستان در نهايت منجر به مرگ تلخ زن ميشود و اين همان برخورد منفعلياست كه معمولاً از آدمهاي «دوبلينيها» سر ميزند.
«پس از مسابقه» داستانياست كه در آن جويس علاوه بر توجه به حواس زيباشناختي و درگيري با عواطف انساني، عشق، مرگ، طبيعت و ديگر عناصر زندگي، درگير مسائل اجتماعي و سياسي كشورش هم هست. اشاره به ركود مالي در دوبلين كه منجر به ركود ذهني آدمها هم شدهاست، از نكات قابل توجه اين داستان است.
« دو زننواز » با توصيف يك شب « شوخ و شنگ » تعطيل، هواي گرم و مطبوع تابستاني و نورهاي سفيد لامپهاي مرواريدي، آغاز ميشود و متمركز ميشود روي شخصيت و كار و بار « لنههان » و « كورلي » دو مرد جوان كه زندگيشان از راه سركيسه كردن اين و آن ميگذرد. اين دو شخصيت به لحاظ سني و موقعيت اجتماعي بين « جيمي » در داستان « پس از مسابقه » و « دوران » در داستان « پانسيون » قرار دارند و به اين ترتيب جويس طيف كاملي از جوانان دوبلين را نمايش داده. ( مقالهي والتون لينز ـ ترجمه صالح حسيني )
در اين داستان نويسنده با ظرافت در قالب رئاليسم، داستانهاي عاشقانه دوران خودش را به طنز كشيده و ضربهي نهايي را با پاياني غير منتظره هنگامي وارد كرده كه دو مرد جوان با ظاهر سلحشورانهشان دخترك كلفت را ميسلفند.
در « ابري كوچك » « چندلر كوچولو » كه آوردن پسوند « كوچولو » در ادامه نامش، بيش از پيش بر حقارت او اشاره دارد، شاعري ناموفق است كه با يكي از دوستانش كه مهاجرت كرده و روزنامهنگاري موفق شده، ملاقات ميكند. در اين داستان هم موتيف « سكون » تكرار شده. آنها كه ميمانند و در ابتذال و حقارت دست و پا ميزنند در مواجهه با كساني كه مرزها را پشت سر ميگذارند.
«همتايان» سلسله مراتب را در يك جامعه فاسد نشان ميدهد. «آقاي الاين» به «فارينگن» امر و نهي ميكند و « فارينگن » هم « تام » را مورد شماتت قرار ميدهد. اما اين داستان هم در مجموعه دوبلينيها، داستاني مستقل نيست. بلكه نخي نامرئي آدمهاي داستان را به شخصيتهاي داستانهاي ديگر مربوط ميكند. « فارينگن » بينوا تكرار شخصيت حقير « چندلر كوچولو » در داستان «ابري كوچك» است و «گالاهر» روزنامهنگار موفق استان «ابري كوچك» با ودرز در «همتايان» برابري ميكند. كافياست اين رشته پيوند را داستان به داستان تعقيب كنيم تا متوجه ارتباط بين آدمهاي دوبلينيها بشويم.
نكته بسيار جالب توجهي كه « آلن شولز » در نقدش بر داستان «همتايان» به آن اشاره كرده، برخورد جويس با شخصيت اصلي داستان است. در صحنههاي آغازين داستان كه شخصيت اول در اداره است، راوي او را « آن مرد » مينامد، در ادامه هنگامي كه «فارينگن» مشغول كار است، گويي حالتي انسانيتر به خود ميگيرد و از آن تكرار روزمرگي ملالآور خلاص ميشود، راوي «فارينگن» را «او» خطاب ميكند، اما در آخر آنجا كه شخصيت در ميخانه است، راوي از مرد نام ميبرد: "... فارينگن را به گيلاسي مهمان ميكند." يعني « فارينگن » تنها در ميخانه و در فراموشي محض است كه هويت مييابد و ميتواند خودش را تعريف كند.
اين نكته اشارهي مكرر است به ارادت جويس به كلمات و واسطه قرار دادن واژگان براي توصيف زير و بم زندگي آدمهاي داستانهايش.
داستان « گِل » هم مانند اغلب داستانهاي اين مجموعه با توصيف صحنهاي آغاز ميشود كه نماد سرخوشي و زيبايي و نظم و امنيت است: " آشپزخانه از تميزي ميدرخشيد: آشپز گفته بود آدم ميتواند خودش را در كتريهاي بزرگ مسي ببيند. آتش روشن و مطبوع بود، و روي يكي از ميزهاي كناري، چهار كيك كشمشي قرار داشت. . . "
اما اين حس آرامش مدت زيادي نميانجامد، فاجعه مخرب، سركوبگر و حقارت بار كمين كردهاست. به اعتقاد جويس دنيا بد مخمصهاياست و شاديهاي حقير و فقر و رذالت زندگي انسان را تهديد ميكند. « ماريا » پيردختري است با ظاهري مقدس، همه را با هم آشتي ميدهد و باكرگياش نشان از عفاف و پاكي دارد. اما در لايههاي زيرين داستان ميبينيم اين مقدس مآبي ظاهري و فريبنده است، چرا كه « ماريا » حتي نميتواند كدورت ميان برادرهايش را رفع كند و در ترن از ديدن مردي چنان دستپاچه ميشود كه كيكش را گم ميكند.
جويس در اين داستان هم مثل هميشه براين نكته تأكيد ميكند كه پاكي به اخلاقيات مذهبي نيست، بلكه اين نوع نگرش و عكسالعمل انسان نسبت به پديدههاي زندگياست كه ميزان آدميت او را رقم ميزند.
در « حادثهاي دردناك » نويسنده با لحني سرد، بيطرف و گزارشي به تحليل ارتباطي عاشقانه ميپردازد. «آقاي دافي» در مواجهه با « خانم سينيكو » دستخوش غلياني احساسي ميشود، او كه از هرگونه حركت و تغيير ميترسد، ترجيح ميدهد به زندگي لاكپشتوار خود ادامه دهد، در خانهي لاكپشت، فقط براي يك نفر جا هست! نام بردن از مرد و زن داستان با پيشوند « آقا » و « خانم » بر لحن اداري و يكنواخت داستان تأكيد بيشتري ميكند.
«روز گل پيچك» ماجراي ملتياست ساده لوح كه با وعدهاي رنجهايش را از ياد ميبرد، مردمي كه عقايدشان را به يك بطر آبجو ميفروشند. اين حماسهي طنزآميز هم با همان زبان سمبوليك ديگر داستانهاي جويس بيان ميشود.
« مادر » حقارت زندگي طبقهاي از مردم را نشان ميدهد كه با وجود فشار و مضيقهي مالي، سعي دارند خود را از اشراف جا بزنند. اما نهايتاً براي چند شيلينگ اضافي تا پاي جان تلاش ميكنند تا به اين ترتيب سرخوردگي ناشي از زندگي پيش پا افتادهشان را جبران كنند.
«فيض» شروعي هنرمندانه دارد. دو قدم مانده تا اوج كه خواننده را تا آخر داستان دنبال خود ميكشد. جويس در اين داستان هم راوي مردمان متوسط دوبلين است كه بسيار تحت تأثير قدرت كليساي كاتوليك هستند. «كرنان» با حالتي خراب از بدمستي از پلههاي ميخانه به سمت دستشويي سقوط ميكند. شايد اين تجسمي از سقوط معنويت باشد، در ادامه دوستانش تلاش ميكنند به او كمك كنند و نهايتاً تصميم ميگيرند پاي موعظهي كشيش بنشينند. كشيشي كه مانند تمام نمايندگان مسيحيت در داستانهاي جويس، با دين كسب درآمد ميكند.
جويس خالق « مردگان »
اين كه مردگان را در بخشي جداگانه ميآورم به اين سبب نيست كه اين داستان را از مجموعه «دوبلينيها» مستقل بدانم، بيترديد «مردگان» هم داستانياست در ادامه داستانهاي ديگر قبل از اوليس. آن نخ نامريي و نكتهي تكرارشونده سكون و ته نشين شدن در دنياي خالي از معنويت، كه داستانهاي مجموعه «دوبلينيها» را به اثري واحد و يكپارچه تبديل ميكند در اين اثر جويس هم هست، اما تكيه من بر اين داستان از اين جهت است كه تصور ميكنم، « مردگان » اوج و مكمل داستانهاي پيش از خودش است.
شيوه آغاز «مردگان» مانند ديگر داستانهاي مجموعه است. خانه گرم و روشن در ميان سرماي برف و تاريكي شب. اما اين داستان بسيار پيچيدهتر از داستانهاي پيش از خودش است. در اين داستان هم جويس باز از همان زبان ايما و اشاره استفاده كرده، اما كشف رمزها و نشانهها بسيار پيچيدهتر از داستانهاي ديگراست. داستان با توصيف مجلس رقص شروع ميشود و با معرفي مهمانان از نگاه بيطرفانه راوي ادامه مييابد و در پايان ميرسيم به نقطه اوج داستان، نكتهاي كه تمام اتفاقات پيش از آن مقدمه طولاني براي رسيدن به همين لحظه بود.
«گابريل» در حالي كه از آتش شوق ميسوزد با همسرش در اتاق هتل تنها ميشود و درست در لحظهاي كه انتظار نميرفت، گرتا كه از ديدن ريزش برف و شنيدن يك ترانه قديمي در مهماني دگرگون شده، ماجراي عشق نوجوانياش را كه با مرگ معشوق پايان يافت، براي همسرش تعريف ميكند. «گابريل» سرخورده، در حالي كه به رقيب مردهاش فكر ميكند، در سكوت به بيرون پنجره خيره ميشود.
داستان به همين سادگي پيش ميرود. اما در هر لحظه، چه زماني كه مهماني شبانه و گفتگوهاي مهمانان بازگو ميشود و چه در صحنههاي پاياني مربوط به هتل، جدال مردهها و زندهها جريان دارد. در طول داستان بارها به افسوسي كه زندگان براي از دست دادن گذشتهها، دچارش هستند اشاره ميشود. نسل جوان به اندازهي دو خواهر پير داستان، دست ودلباز نيستند. خوانندگان فعلي صدايشان به خوبي صداي خوانندگان قديمي كه مرده و رفتهاند، نيستند. حتا همسر « گابريل » شوهر زنده و ظاهرش را با ياد معشوق مردهاش از خاطر مي برد. حضور مردگان همه جا هويداست و اين چنين است كه « گابريل » و « مايكل » ( معشوق مرده ) در مقابل هم قرار ميگيرند.
با توجه به نام اين دو كه اولي مترادف « جبرييل » نرمخو است و دومي هممعني « ميكاييل » مسلح، بر تفاوتهاي دروني اين دو نفر تأكيد بيشتري ميشود. ( پيشينههاي داستان مردگان ـ ريچارد المن ) در ادامه با طرز تلقي « گرتا » از شغل و نوع مرگ معشوقش، حس ميكنيم حضور « مايكل » مرده بسيار پر رنگتر از « گابريل » زنده و محبوب است، گو اين كه اصولاً اين استان بر پايهي « مايكل » استوار است، شخصي كه داستان بدون او وجود ندارد.
براي پايان داستان ميتوان به دو نتيجهگيري متفاوت رسيد. اگر داستان را با توجه به همان نكته تكرار شونده بيعملي و فلج روحي كه در داستانهاي پيشين اين مجموعه است، بسنجيم، ميتوان گفت « گابريل » هم مانند آدمهاي ديگر « دوبلينيها » به انزوا و بيحركتي پناه برده، مردي كه در عين زندگي مردهاست و حتي ميشود برف را سنبل همان سكون و بيحركتي دانست.
اما اگر اين داستان را مستقل و مجزا در نظر بگيريم، ميشود گفت « گابريل » دچار يك تحول روحي شده و اين جمله : « وقت آن رسيده بود كه سفر خود را به جانب غرب آغاز كند . . . » تأكيدياست بر تحول « گابريل » چرا كه در آغاز داستان به اين نكته اشاره شده كه « گابريل » از اين كه همسرش اهل غرب ايرلند است، شرمنده است. غربي كه مردمش رفتاري آزاد و غريزي دارند. و اين به كرات در داستان آمده، آنجا كه از « گرتا » كه زيبايي طبيعي دارد ميگويد يا جايي كه به « ميس آيورز » اشاره ميكند و در مقابل نمايندههاي شرق ايرلند را آدمهايي معرفي ميكند با رفتارهاي كليشهاي و فرهنگي دست و پا شكسته. با اين نگاه « مردگان » داستان تكامل است. تحول انساني كه از خودمداري به نوعدوستي ميرسد. ( پايان مردگان ـ فلورانس والتزل)
جويس، نويسنده زندگي خود و محيط اجتماعي ايرلند بود، اگرچه او بيشتر عمرش را مثل يك تبعيدي دور از وطن زندگي كرد، اما آثارش نشان ميدهد كه خيالش لحظه لحظه در كشور خودش گام ميزد. اگرچه تمام اتفاقات داستانهاي جويس در دوبلين ميافتد، اما او از مسائلي مينويسد كه همه مردم با آن درگيرند، هر يك از آدمهاي « دوبلينيها » ميتواند هر آدمي در گوشهاي از جهان باشد.
این مطلب در سایت راوی هم آمده.
+
جمعه بیست و پنجم آذر 1384 10:7 بعد از ظهر _
|
لباس کتانی آبیام را پوشیدم. همان که سرتاسرش گلهای سوسنی ریز دارد و از بالا تا پایین دکمههای گرد سفید میخورد. موهای بلوطی لَخت و کمپشتم را دادم پشت گوشم و قلب سرخم را بغل کردم و از خانه بیرون آمدم. درِ خانهام بهروی خیابانی پر ازدحام باز میشود. آدمهای بیرنگ با صورتهای مثل گچ سفید و موهای یک دست سیاه، در حالیکه کت و شلوارهای خاکستری یا دامنهای تنگ و چسبان دودی رنگ به تن دارند مدام در رفت و آمدند. قلبم بزرگ و سنگین است و برای این که از خانه تا نانوایی بروم مجبورم چند بار بین راه توقف کنم، قلبم را زمین بگذارم، نفسی تازه کنم و بعد باز راه بیافتم. چند وقت پیش میخواستم برای کاری تا خیابان چهل و سوم بروم. مجبور شدم کنار خیابان منتظر ماشین بایستم. هوا بارانی بود و آسمان یک دست خاکستری، بادی سرد میوزید که آدم لرزش میگرفت و جریان هوا، آن بالا، ابرهای تیره را جا به جا میکرد. چراغهای نئون سفید رنگ چشمک میزدند و تصویر آدمها و ماشینها وارونه افتاده بود توی گودالهای پر آب سطح خیابان. من قلبم را کنارم گذاشته بودم و ژاکت بافتنی نارنجیام را پیچیده بودم دورم و منتظر بودم تا شاید یک تاکسی خالی پیدا شود. کسی حاضر نبود سوارم کند. جوانها سوار بر ماشینهایشان به من که میرسیدند توقف میکردند و سرشان را بیرون میآوردند و کلههایشان را با آن موهای سیاه تکان میدادند. مسنترها هم بههمین اکتفا میکردند که به محض رسیدن بهمن سرعتشان را کم کنند و با تاسف آهی بکشند و بروند. خیابان شلوغ و رفت و آمد ماشینها کند شده بود. قلبم را بغل کردم و چند قدمی دورتر رفتم. اما مردهای جوان دست بردار نبودند و ماشینهای سیاه و خاکستریشان را پا به پای من میراندند. پلیسی با لباس سر تا پا سیاه و عینک دودی در حالیکه باتومش را روی رانهای چاقش، که در شلوار تنگش معذب بودند، میکوبید نزدیک شد و لبان نازک بیرنگش را جنباند و بهمن که خیره مانده بودم به دندانهای ریز و نامرتب ردیف پایینش گفت که بساطم را جمع کنم. خواستم بگویم کدام بساط؟ و اشاره کنم بهکسانی که برایم مزاحمت ایجاد کردهاند، اما فکر کردم جر و بحث بیفایده است، قلبم را گرفتم بغلم و در امتداد خیابان، راهم را گرفتم و رفتم. وقتی میرفتم هنوز باران میبارید .
غروبها بعد از خرید نان میآیم اینجا مینشینم روی این نیمکت، زیر درخت چنار که برگهای پهن خاکستری دارد و گلولههای خمیر نان را میاندازم جلو کلاغهای سیاه که بالشان را زدهاند پشتشان و قدم میزنند و زیر چشمی اطراف را میپایند. اینجا یک پارک محلی کوچک است که غروبهای سه شنبه یک گروه نوازندهی دوره گرد که همهگی لباسهای خاکی نظامی به تن دارند میآیند و موسیقی اجرا میکنند و ترانه میخوانند . سرپرستشان مرد جاافتادهایی است که موهایش را از ته تراشیده و روی بازوهای لختش نقش و نگارهای عجیب و غریب دارد. امروز نشسته و با چوبهای بلندش میکوبد روی سنجها و ترانهای قدیمی را با صدای خشدار میخواند :
خب ، نمی خواهی ترانهی رنگین کمان را بخوانی، جوسی؟
با صدای بلند بخوان .
امشب آنرا درست بخوان
چون مدتهاست که درست خوانده نشده .
جوسی، سایههای غم،
در دل آدمی جا خوش کرده .
پس اگر میتوانی ترانهی رنگین کمان را بخوان .
قلبم را از روی زانوهای خواب رفتهام بر میدارم و میگذارم کنارم و تکیه میدهم به آن و خیره میشوم بهساختمانهای سنگی که میروند و سر میسایند بهآسمان چرکمرد بالای سرم. پرواز پرندههای سیاه را توی فضا نگاه میکنم و زیر لب با خوانندهی جاز میخوانم :
روز طولانی و سختی بود، جوسی .
انتهای جاده، جایی در آن طرف
راهم را گم کرده بودم ...
ساعت میدان شش و نیم را اعلام کرد، حالاست که پیداش شود. از دور میبینمش. شلوار جین آبی بهپا دارد و لباس کتانی سبز با حاشیهی گلهای آفتابگردان تنش است، موهایش را رها کرده تا روی شانههایش که باد آشفتهاش کند. چمدان بزرگ خردلیاش هم همراهش است. شانهاش را یکوری داده بالا و دو دستی چمدان را چسبیده. حالا میآید اینجا مینشیند روی همین نیمکت، رو بهرویام. چمدانش را میگذارد پیش پاش و خیره میشود بهسمت من. نمیدانم مرا نگاه میکند یا پشت سرم را. بعد دفترچهاش را بیرون میآورد و شروع میکند به نوشتن و مثل کسی که سوژهایی را طراحی کند، لحظهایی سرش را بالا میگیرد و نگاهی باز بهمن یا پشت سرم میاندازد و بعد دوباره مشغول نوشتن میشود. نمیدانم اهل کجاست، یا این که اسمش چیست، یا توی آن چمدان بزرگش چه دارد که همیشه با خودش میکشد اینطرف و آنطرف، و همین طور نمیدانم بهمن نگاه میکند یا پشت سرم. آهی میکشم و شانهام را بالا میاندازم و قلبم را بغل میکنم و در امتداد پیادهرو راه خانهام را پیش میگیرم. درِ خانهام شیشهایی است. همیشه قبل از اینکه قلبم را زمین بگذارم و ته کیفم کلید را جستجو کنم، انعکاس تصویرم را در شیشه میبینم. حالا هم قبل از هر چیز خودم را برانداز میکنم. موهام بههم ریخته و از عرق چسبیده کف سرم. بالا تنهام را عقب دادهام و قلب بزرگم را بغل گرفتهام، پشت سرم عبور ماشینهای سیاه و آدمهای خاکستری است و کمی دورتر، خیال کنم آنطرف خیابان، لکهایی سبز نمایان است. خم میشوم تا انعکاس تصاویر را بهتر ببینم. لکهی سبز بیحرکت سر جایش مانده. روی پاشنهی پا میچرخم تا پشت سرم را ببینم. اتوبوس بزرگ خاکستری جلو نگاهم توقف می کند، کسانی پیاده و چند نفری سوار میشوند، اتوبوس راه میافتد. آنطرف خیابان آدمهای سیاه و سفید در حرکتند ...
اشعار از شل سیلور استاین
+
یکشنبه بیستم آذر 1384 11:43 قبل از ظهر _
|
با هم رفتند و جسد پسرك را انداختند توي آب. مهري بود و مصطفا و احمد. وقتي نعش پسر را ميكشيدند ميشد رد خون را ديد كه روي زمين ميمالد، مهري عقش گرفت و مصطفا تف كرد روي برگهاي خيس. احمد اما چيزي نميگفت. دندانهاي كج و كولهاش روي هم قفل شده بود . آب بينياش پايين آمده بود. كلاه كاموايي را كشيده بود تا روي گوشهاش آن قدر پايين كه رد نگاهش را به سختي ميشد ديد. مهري لب رودخانه روي دو زانو نشسته بود و ميان استفراغ هقهق ميكرد. مصطفا و احمد، همزمان توي دستشان ها كردند و سر و ته پسرك را كه سنگين و شل و وارفته شده بود گرفتند و پرت كردند وسط جريان آب. جسد آرام، همينطور كه ميرفت ته آب از نظر دور ميشد.
مصطفا دستمال قرمزش را از جيبش درآورد و گل و گردن گوشتالودش را پاك كرد. احمد همينطور با دندانهاي قفل شده در حالي كه بخار گرم از توي سوراخهاي برجستهي دماغش ميپيچيد توي فضا، ايستاده بود بالا سر مهري و به شانههاي لرزانش نگاه ميكرد. مهري گوشهي روسرياش را كشيد به سر و صورتش و بلند شد. وقتي ميايستاد قد و قوارهاش با كفش تخت كمي بلندتر از احمد و مصطفا بود. موهاي قهوهاي روشن داشت و پوست شيشهاي با چشماني بيرنگ مثل چشم ماهي. وقتي ميخنديد دندانهاش ميريخت بيرون، وقتي هم گريه مي كرد حالت لب و دهانش جوري ميشد انگار دارد ميخندد. پيراهن كتان تا زير زانو پوشيده بود و خودش را توي شال پشمي بزرگي پيچيده بود. مصطفا دور و برش ميپلكيد و احمد چند قدم دورتر سرش را انداخته بود پايين و دنبالشان ميآمد.
خانه كه رسيدند احمد سطل بزرگ فلزي را گرفت دستش و رفت توي طويله. مهري سرش را انداخت و رفت توي خانه، مصطفا هم پشت سرش روان شد. مهري سرش را بالا نگرفت تا نگاهش گره بخورد به نگاه خانم، سربه زير نردهها را گرفت و از پلكان چوبي بالا رفت. مصطفا سلامي كرد و رفت توي آشپزخانه. خانم كه ميلهاي بافتني را روي پاش گذاشته بود، دوباره مشغول شد.
ـ استكان من كجاست؟
مصطفا كه حرف ميزد، زبان بزرگش گير ميكرد لاي دندانهاش و دور و بر لبهاي گوشتآلودش خيس ميشد.
ـ شستمش. توي قفسهي بالاي گازه.
مصطفا استكان را يك ضرب بالا رفت و زبانش را ماليد دور لب و لوچهاش. خانم بافتني ميبافت. احمد، پستان گوسفند را گرفته بود و زل زده بود توي سطل. مهري لب تخت نشسته بود و گوشهي پتوي پشمي را گاز ميگرفت. خانم دست كشيد و ميلهاي بافتني ول شدند روي زانوهاش. از بالاي عينك مصطفا را ميديد كه از پلكان چوبي بالا ميرود. در اتاق مهري باز شد. مهري خودش را روي تخت جمع كرد. مصطفا پايين پاش زانو زد.
ـ نميدونم چيبگم. بلد نيستم. نميدونم چه طوري بگم كه ميخوامت. بذار به سينههات دست بزنم.
مهري عقب كشيد. مصطفا خم شد روش. دهانش بو ميداد. مهري پلكهاش را روي هم فشار داد.
ـ اگر بذاري من كارمو بكنم، همه چي درست ميشه. تو خيال كن من مريضم، تو بذار من باهات بخوابم، مشكلم حل ميشه به خدا.
مهري چشمش خورد به برجستگي ميان پاي مصطفا. با زانو زد به شكمش. مصطفا خوابيد روي مهري. مهري گردنش را بالا داد و سرش را تا آن جا كه ميشد عقب كشيد. مصطفا خودش را روي مهري عقب و جلو ميكرد. دهانش، دهان مهري را جستجو ميكرد. مهري چنگ انداخت توي صورت مصطفا. خون از شكاف پوست زد بيرون. مهري عقش گرفت. زردآب از گوشهي دهانش بيرون ريخت. مصطفا بلند شد. به جلو شلوارش نگاهي كرد و دستش را كرد توي جيبش. مهري سرش را كرده بود توي سطل پاي تخت.
احمد پشت ميز، ليوان چايي را دو دستي گرفته بود. مصطفا كه داشت ميآمد پايين، احمد سرش را انداخت پايين و زل زد به بخار چاي كه ميرقصيد و بالا ميرفت. مصطفا خم شد توي دستشويي و صورتش را شست. سرش را كه بالا گرفت مكثي در آينه كرد. گونهي راستش زخمي شده بود. صورتش سفيد بود و بدون مو، مثل بدنش. موهاي مشكي پر پشت داشت كه كج فرق باز كرده بود. لبهاش سرختر از هميشه بود. خانم بافتني را كنار گذاشت و رفت پاي گاز. در قابلمه را برداشت و با قاشق چوبي چيزي را هم زد. مصطفا استكان ديگري انداخت بالا.
احمد و مصطفا و خانم دور ميز نشسته بودند. مصطفا تكهاي بزرگ از نان را فرو كرد توي كاسه. نان به مايع سرخ و چربي آغشته شد. خانم با زبانش لاي دندانهاي مصنوعياش را كه تميز ميكرد، تلق تلق صدا ميداد. احمد قاشقش را توي كاسه ميچرخاند.
مهري مقابل آينه ايستاده بود. گردنش را كه بالا ميگرفت جاي پنج انگشت مانده بود. دست كشيد روي سينههاش، دكمهاش را باز كرد و دست كشيد روي پستانهاي عريانش، نيم رخ ايستاد. پستانهاش سر بالا بودند و كوچك. دوباره تمام رخ ايستاد. خيره شد به استخوانهاي ترقوهاش. بعد از پشت سرش صدايي شنيد. كسي توي اتاقش راه ميرفت دكمههاش را بست. برگشت، پتو را كنار زد و زير تخت را نگاه كرد. توي حمام و دستشويي هم كسي نبود. دراز كشيد . زل زد به گلهاي پرده. گلهاي صورتي چرك در زمينهي خاكستري. گلها كمكم رشد كردند. چند تايي غنچه بود كه شكفته شد و بعد ساقهها قد كشيدند و پيچيدند به هم. همينطور آمدند بالا آن قدر بالا كه از پرده بيرون زدند و رسيدند به سقف. بعد مثل گياه رونده راه افتادند روي سقف و سر ريز شدند تا ديوارها و همين طور تمام زمين را گرفتند. مدام قد ميكشيدند و به سرعت غنچه ميدادند و غنچهها باز ميشدند و گلها كمكم دهان ميگشودند. انگار بخواهند بخندند يا چيزي را ببلعند يا فرياد بزنند، گلها حركت ميكردند به سمت مهري. بوي گل صورتي در زمينهي خاكستري همه جا پيچيده بود، مثل بوي پرده هاي خاك گرفته بود. مهري توي گل غرق ميشد، و صدايي مثل همهمهاي دور اوج ميگرفت كمكم. انگار دستهاي از آدمها روان شده بودند به آن سمت. همهمهها بالا ميگرفت و حجم پيدا ميكرد و مثل چيزي سنگين ميافتاد روي سينهي مهري و او به سختي دست و پا ميزد و فرياد كه ميكشيد هيچ صدا نداشت جيغش.
خانم حولهي خيس را روي پيشاني مهري گذاشت. احمد توي جا مرغي دنبال مرغها ميكرد. مصطفا استكانش را گذاشت توي قفسهي بالاي گاز و دهانش را با پشت دست پاك كرد. دكتر كه يقهي مهري را باز كرد گفت:«سرفه كن.» بدن مهري روي تخت موج ميزد. مصطفا از پشت شانههاي خانم نگاه ميكرد. دكتر كه از پلهها پايين ميآمد، احمد خيره شد به چوبهاي خشكي كه در شومينه ترق ترق صدا ميكردند.
مهري صداي نيلبك را كه شنيد روي تختش نشست. شالش را انداخت روي دوشش. صورتش را چسباند به شيشه. صداي نيلبك از آن پايين ميآمد. از پلهها سرازير شد. مصطفا كت سورمهاياش را پوشيد. مهري با پاهاي برهنه راه افتاد. صدا دور ميشد. مهري با پاهاي برهنه ميرفت. كف زمين خيس بود. احمد بيلچه را فرو كرد توي باغچه، كرمها وول ميخوردند. صداي نيلبك به دو راهي جاده كه رسيد پيچيد سمت چپ. مهري تكيه داده بود به تن چناري كه خزه بسته بود. جيرجيركها ميخواندند و داركوب نوك ميكوبيد. مصطفا پشت مه ايستاده بود. خانم لگن آب را گذاشت پايين تخت. مهري نشست روي برگها. مصطفا ايستاده بود، بالاي سرش. احمد پشت تپهي سبز چمباتمه زده بود. خانم كه آمد بالا، مهري ايستاده بود وسط اتاق، پاها توي آب. احمد رفت دكتر را خبر كند. مصطفا قفسهي بالاي گاز را باز كرد. خانم پردهها را كشيد. هالهي نور سفيد بالاي ميز بود. مصفا توي دفتر بزرگي زير هم چند رقم را رديف ميكرد. احمد سرش را توي دستش گرفته بود و به چوبها كه ترقترق صدا ميكردند نگاه ميكرد. خانم موهاي نازكش را از پشتسر بسته بود. دور لبهاي باريكش چند خط عمودي بود. وقتي حرف ميزد پرههاي بيني باريكش برجسته ميشد:
ـ اون بچههه(؟) پيداش نيست.
ـ كدوم؟
احمد شصتش را گذاشته بود روي گوشش و خودش را تاب ميداد. مصطفا چيزي نمينوشت.
ـ هوس ماهي كردم.
ـ احمد فردا ميره بازار.
احمد در را باز كرد.
ـ اين چشه؟
ـ باز اين استكان منو كجا گذاشتي؟
مهري مايع غليظ زرد رنگي را هم ميزد. خانم نشسته بود لب تخت:
ـ تبت قطع شده.
دندانهاي مهري معلوم شد. احمد پشت در ايستاده بود. مصطفا صورتش را ميتراشيد. جاي خراشيدگي پشت كف سفيد پنهان بود.
خانم ايستاد مقابل پنجره.
ـ هوس ماهي كردم.
نور مايل افتاده بود روي مهري.
ـ تقصير من بود.
ـ بايد بخوريش، خيلي ضعيف شدي.
ـ پشت لبش تازه سبز شده بود.
مهري ژاكت نارنجي پوشيده بود. مصطفا حرف كه ميزد علف گوشهي لبش بالا و پايين ميرفت:
ـ خيال نكن من نميديدم ظهرا پنجرهي بالا رو باز ميكني.
ـ آره خم ميشدم از پنجره.
ـ همچين كه چاك سينهات معلوم ميشد.
مهري چشمهاي بيرنگش را ريز كرد:
ـ كثافت.
احمد گوسفندها را هل ميداد توي طويله.
ـ تقصير خودت بود، بايد ميذاشتي.
ـ كثافت.
مصطفا علف را تف كرد.
ـ حالا بايد فراموش كني.
مهري از دور خانم را ديد كه ميآمد.
ـ از پسره خبري نيست. ميگن گم شده.
احمد ايستاده بود، دم در طويله.
مصطفا توي جيبش با چيزي بازي ميكرد:
ـ چي كارش داري؟
ـ هميشه برامون ماهي ميآورد يادت نيست مگه؟
احمد روي علفهاي خشك نشسته بود. با چيزي نوك تيز لولهاي را سوراخ ميكرد. مهري وارد شد. احمد لوله را گذاشت توي جيب كتش.
ـ چي كار ميكني؟
احمد خيره شد به نوك پاهاش.
ـ چرا چيزي نميگي؟
دهان احمد نيمه باز مانده بود. آب دهان مثل نخ آويزان بود از گوشهي لبش. ته ريش بور داشت، با گونههاي برآمدهي استخواني.
مهري نشست روي علفهاي خشك. زانوهاش معلوم بود.
ـ تقصير من بود، نه؟ من نبايد سر و صدا ميكردم. ببين جاي پنجههاش هنوز رو تنم هست.
گردنش را بالا گرفت. احمد دوباره خيره شد به نوك پاهاش.
ـ خانم هوس ماهي كرده. كي باور ميكنه؟ ميشست زير پنجره. تو يادت هست؟ چرا چيزي نميگي؟
احمد پلك نميزد. خانم ژاكت نيمه بافته شده را گرفت جلوي سينهي مصطفا. مهري كه از پلهها ميرفت بالا، مصطفا زانوهاش را ديد. مهري نشست لب تخت، از پنجره به تيرهگي بيرون خيره بود. لاي پنجره را باز كرد. صداي قورباغههاي لب رودخانه را ميشنيد. احمد روي علفهاي خشك دراز كشيده بود و لولهاي را جلوي چشمانش ميچرخاند. مصطفا رفت طرف پلهها. خانم چراغ را خاموش كرد:
ـ راحتش بذار.
احمد كيسهي گندم را برد توي جا مرغي. خانم چاقو را ميكشيد پشت نعلبكي. مهري موهاي قهوهاي روشنش را شانه ميكرد. مصطفا در را باز كرد. مهري ملحفه را دور خودش پيچيد. مصطفا كه خنديد، زبانش از ميان لبهاي گوشتياش بيرون آمد. احمد از پايين به پنجره نگاه كرد. خانم صداي راديو را زياد كرد. مصطفا توي جيبش با چيزي ور ميرفت. دندانهاي مهري معلوم بود:
ـ بيا بخواب روم.
احمد رفت توي طويله. خانم در آشپزخانه را بست. مصطفا دستمال قرمزش را كشيد روي پيشاني و غبغبش. مهري صورتش را فرو كرد توي بالشت. تنش روي تخت موج ميزد.
خانم سبد حصيري را انداخته بود روي ساعد دست چپش. مصطفا بطري را از كيسهي نايلوني سياه در آورد. احمد كه دهانش ميجنبيد، بخار، نرم از فاصلهي لبهاش بيرون ميريخت، مهري خيال كرد دارد چيزي ميخواند.
دانههاي درشت تپتپتپ، ميخوردند روي برگهاي پهن. مهري پشتش را داده بود به ديوار سرد و پاهاش را چسبانده بود به شكمش. آب سر ميخورد روي شيشه. مهري انگشت ميكشيد روي پنجرهي بخار گرفته، از رد انگشتش پرچينهاي چوبي را ميديد كه حياط را از زمينهاي خزه بستهي فاصلهي بين جنگل تا خانه جدا ميكرد، و تپههاي دور را كه توي ذرات معلق آب موج مي خوردند و توي موجها ماهي سبزي شنا ميكرد و مهري دست كه ميانداخت ماهي سر ميخورد از لاي انگشتانش و ميرفت ته رودخانهي تپهاي. در نقطهاي خيلي دور مهري لكهاي را ميديد كه تكان مي خورد. مثل هيكل كوچكي كه دست و پا بزند توي موجها. مهري دست انداخت تا لكه را بگيرد. انگار بخواهد مگسي را توي مشتش جا دهد. دست ميانداخت و مشتش ميخورد به سردي پنجره. بعد صداي خفيفي مثل حيواني كه زوزه بكشد از دهانش خارج شد. خانم صدا زد: «مصطفا»
دستگيرهي در رها شد و كسي از پلهها پايين رفت. احمد كلاه كاموايياش را كشيد تا روي گوشهاش و لوله را از روي جيب كتش لمس كرد. مهري پتو را كشيد روي صورتش. صداي بطري و استكان تا بالا ميآمد. خانم پاهاش را ميماليد:
ـ شده يك هفته.
ـ كه چي؟
مصطفا سرش را بالا گرفته بود و دستش خود به خود توي دفتر بزرگ مقابلش مينوشت.
مهري موهاش را يك وري انداخته بود روي شانههاش. خانم دست كرد توي كاسه و مشتي باقلا درآورد:
ـ هنوز بارون مي آد.
ـ آره هنوز بارون ميآد.
مصطفا دراز كشيد روي علفهاي خشك. احمد زانوش را جمع كرد توي شكمش.
ـ تو كه چيزي نديدي؟
احمد خودش را تاب ميداد. مصطفا غلتي زد و دستش را گذاشت زير سرش:
ـ چيزي نديدي.
خانم پوست باقاليها را ميكند:
ـ خبري ازش نيست.
مهري انگشتهاي پاش را جمع كرد.
خانم ايستاده بود لب جاده، آن جا كه زمين خاكستري ميآمد و مثل قيچي ميبريد جنگل را.
مصطفا دستش را بالا گرفته بود. خانم نخ كاموايي سورمهاي را از دور دست مصطفا باز ميكرد و ميپيچيد دور كلاف كه بزرگ ميشد. احمد روي علفهاي خشك برهاي رابغل كرده بود. مهري پنجره را تا نيمه باز كرد. هواي مرطوب اتاق را پر كرد. صداي سوسكها، جيرجيركها و قورباغههاي لب رودخانه را ميشد شنيد. مصطفا پلكش سنگين ميشد. خانم كلاف را توي دستش ميچرخاند. احمد روي علفهاي خشك چمباتمه زده بود. مهري بين همهي صداها، صداي نيلبك را شنيد. شالش را انداخت روي دوشش. پلهها را كه پايين آمد، مصطفا چرت ميزد. خانم كلاف ميچرخاند . مهري دم در طويله ايستاد. احمد لوله را از گوشهي لبش برداشت. مهري نشست روي علفها. دست احمد را گرفت:
ـ تو ميزدي؟
احمد لوله را گذاشت توي جيب كتش.
ـ اون روز همين صدا بود. رفتم دنبال صدا. وايستادم وسط جنگل، كنار چناراي بلند. مصطفا پشت سرم بود. دست انداخت دور كمرم. برگا خيس بودن. آب دهنش فواره ميزد توي صورتم. پلكامو روي هم فشار دادم. صداي نيلبك قطع شده بود. ميخواستم بلندشم. صورتمو برگردوندم، دهن لعنتيش بو ميداد. اون جا وايستاده بود. نيلبك تو دستش، نگامون ميكرد. من تقلا ميكردم. لگد زد به پهلوي مصطفا. مصطفا بلند شد. اون سر جاش وايستاده بود. مصطفا بلندش كرد. سبك بود. راحت ميشد بلندش كرد. پشت لبش تازه سبز شده بود. موهاي وز وزي داشت. چيزي نميگفت. فقط پاهاشو تو هوا تكون ميداد.
مهري دست كرد توي جيب احمد:
ـ اينو تو درست كردي؟
احمد نگاه ميكرد. چشمهاش بيرنگ بود و از ميان لبهاي نيمه بازش دندانهاي كج و معوجش معلوم بود. مهري دكمهاش را باز كرد. احمد دست گذاشت روي سينهي مهري:
ـ ببين قلبم توي گلوم ميزنه. ميتوني منو بكشي؟ دستتو بيار بالاتر، بگير دور گلوم فشار بده.
مصطفا سرش روي شانهاش كج شده بود. خانم كاموا را از ميان دستهاي وارفتهي مصطفا باز ميكرد ميپيچد دور كلاف. احمد سرش را ميان دستش گرفته بود و توي علفهاي خشك تاب ميخورد.
پونه بریرانی/ آبان/ 1384
+
شنبه دوازدهم آذر 1384 6:38 بعد از ظهر _
|
+
جمعه یازدهم آذر 1384 9:19 بعد از ظهر _
|
ديوانهی خوبي هستم. اين را پرستارها ميگويند. صبحها چشم كه باز ميكنم، اول به آسمان خيره ميشوم، بيهيچ حركتي، همانطور كه به پهلو خوابيدهام. پنجرهي مقابلم پنجره نيست، درواقع دري است. دري با چهارچوب يك نوع فلز نقرهاي رنگ سبك. دري فلزي رو به ايواني مشرف به باغ. در هميشه قفل است، اما چشمانداز زيبايي دارد و چند قاب شيشهاي كه نور را از خودشان عبور ميدهند.
از قابها ديوار بلند حياط، قسمتي از آسمان و شاخههاي درخت اوكاليپتوس باغ رو به رو پيداست. دو تا از اين قابها از همه زيباتر است. دو تا قاب بالايي كه يكياش كاملن پر شده از آبي آسمان و قاب كنارياش كه پرشده از شاخههاي سبز اوكاليپتوس كه توي باد آرام حركت ميكنند. قابهاي پايينتر، در آهني حياط و ديوار سيمانياش را نشان ميدهد. هميشه فكر ميكنم بايد در آن باغ روبهرويي اتفاقي بيافتد. هميشه فكر ميكنم شايد كسي آن جا خودش را حلق آويز كند يا بچهاي سر به نيست شود يا زن و مردي شايد آنجا شبها با هم عشقبازي كنند. اما اين در لعنتي قفل است و من فقط همينقدر ميتوانم به قاب سبز و آبي خيره شوم. روزها، بعد از اين كه خوب به در فلزي و قابهاي شيشهاياش نگاه كردم، از جا بلند ميشوم. صورتم پفآلود است و موهايام ژوليده. زير چشمهايم ورم دارد و معمولاً تا ظهر طول ميكشد تا به حالت طبيعي برگردد. شبها لخت ميخوابم. براي همين وقتي بلند ميشوم اولين كارم اين است كه پيجامهي آبيام را بپوشم و پيراهن جلو بازي را كه حاشيهي سفيد دارد تنم كنم. نميخواهم كسي بدن عريانم را توي روشني ببيند. اما شبها وقتي همه جا تاريك است و پزشكان شيفت شب ميآيند سراغ بيماران تا داروهايشان را بدهند يا حرارت بدنشان را اندازه بگيرند، ديگر ترسي از بدنم ندارم. وقتي تاريك باشد كسي نميبيند پستانهايم چه قدر آويزان است يا اين كه ماهيچههاي شكمم چطور از پهلوهايم آويخته.
پزشكان شيفت شب را دوست دارم. وقتي ميآيند توي اتاق خيلي آرام حرف ميزنند و حتا دقت ميكنند تا صداي گامهايشان بيماران را از خواب نپراند. خيلي با ملاحظه تكانت ميدهند تا قرصت را بگذارند دهانت يا اين كه دماسنج را زير بغلت قرار دهند. از همه بيشتر آن يكيشان را دوست دارم كه از همهشان مسنتر است. موهاي آشفتهي قهوهاي دارد با سبيلهاي خاكستري. قدش متوسط است و صدايش يك جوري است كه انگار هميشه خوابآلود است. يعني وقتي شروع به حرف زدن ميكند اينطور نيست. خيلي واضح و شمرده حرف ميزند و صدايش يك جور خشي دارد كه خيال كنم هر زني را تحريك كند. بعد كم كم انگار كه خسته شود از حرف زدن چانهاش شل ميشود و كلمات همينطور جاري ميشوند. آن وقت است كه خيال ميكنم اصوات مثل حبابهاي شفافي هستند كه توي آسمان پرواز ميكنند و با هر جا به جايي ملايم جريان هوا مسيرشان را تغيير ميدهند. وقتي حرف ميزند، نگاهم به حبابهاست. راه ميافتم و يكي يكي حبابهاي صوتياش را ميتركانم. بعضيهايشان بزرگ هستند و نازكتر و نزديكشان نشده عمرشان تمام ميشود. بعضيها كه كوچكترند به طور گروهي كنار هم حركت ميكنند. دستههاي بچه حباب كه نزديك هم در آسمان شناورند. تعقيبشان خيلي نشاط آور است. براي همين وقتي افسردهام ميآيد مينشيند لب تختم و حرف ميزند، آن قدر كه حبابها از دهانش جاري شوند. آن وقت من در آن تاريكي حبابهاي شفاف را تعقيب ميكنم. مثل اين كه توي جنگلي باشي و زير نور آفتاب و هواي مرطوب و در حاليكه سوسكها و جيرجيركها لاي شاخ و برگ درختها پنهان شدهاند و آواز ميخوانند تو پي پروانههاي بال رنگي بدوی.
ديشب آمد بالاي سرم. نيمه شب بود و من رو به در فلزي داشتم ستارهها را نگاه ميكردم و ماه را كه از آسمان آويزان بود و با جريان باد اين طرف و آن طرف مي رفت. دستش را كه آرام گذاشت روي شانهام چشمانم را بستم. دوست داشتم خيال كند خوابيدهام. آهسته مرا تکانی داد و من مثل كساني كه خوابند چرخيدم به سمتش و بعد به آرامي سرم را روي بالشت جا به جا كردم، بيآن كه چشمانم را باز كنم. خنديد. البته من خواب بودم و چشمانم بسته بود و غير از نور سفيدي كه از راهرو ميتابيد داخل اتاق، نور ديگري نبود. ولي فهميدم كه خنديد. وقتي ميخنديد فقط لبانش از هم باز ميشد. نگاهش همانطور ثابت بود. هميشه همينطور بود. نگاهش جايي ديگر بود. انگار داشت به چيزي در گذشته يا آينده فكر ميكرد. چيزي كه مربوط به اين لحظات نبود. نگاهش خيره بود و ساكن. مثل آدمهاي نابينا كه چشماندازشان نقطهاي نامعلوم و بعيد است. آن وقت هم خنديد. لبهایش از پشت سبيلهاي بلند خاكسترياش آرام جنبيد و بعد دوباره به حالت اولش برگشت. دست گذاشت زير گردنم وسرم را از روي بالشت بلند كرد. حالا ميتوانستم با چشمهاي بسته چهرهاش را مجسم كنم. دوست داشتم لبانم را بگذارم روي انگشتان پهنش يا بيشتر از آن، خودم را بيندازم در آغوشش. چانهام را بالا گرفت و خيلي آهسته گفت: قرصت را آوردهام. چشمانم را كه باز كردم فقط دو نقطهي درخشان ديدم و سايه روشني از چهرهي يك مرد. قرص را قورت دادم و جرعهاي آب نوشيدم. وقتي دوباره دراز كشيدم، بالاي سرم مكثي كرد و بعد ملحفهي سفيد را كشيد تا روي شانههاي عريانم. از تماس انگشتانش با پوست تنم لرزم گرفت. مثل وقتي كه توي اتاق عمل بودم، و سوزني بين مهرههاي پشتم فرو كردند. با چشمان باز خوابيده بودم و پارچهي سبز را كشيده بودند جلو چشمانم و من با چشمان باز خواب مي ديدم. بعد كسي، هيچ يادم نيست مردي يا زني، شكمم را از هم باز كرد و لخته هاي خون پاشيد روي زمين. بعد ديدم يك ماهي قرمز بزرگ با فلسهاي درشت، توي بغل جراح دُم ميزند و بعد ماهي را دادند بغلم و گفتند اين بچهي توست، فقط چكمههاي لاستيكي جراح را يادم ميآيد. بعدكمكم كردند بخوابم روي تخت. سطحش
سياه بود و چرمي. يا شايد از يك نوع پلاستيك. چرم مصنوعي بود شايد. مثل صندليهاي اتوبوسهاي دو طبقه كه هميشه طبقهي بالایش، آن ته، زن و مردي با هم عشقبازي ميكردند. دستي لاي پايي ميخزيد و آن يكي لرزش ميگرفت. مثل من كه لرزم گرفت. سردم بود يا ترسيده بودم؟ خيال كردم ماهي تشنه است، براي همين پستانهایم را گذاشتم دهانش و ماهي همينطور كه نگاهش روي من ثابت مانده بود، پستانهایم را ميمكيد. باز يادم آمد كه جراح مرد بود. دست كشيد روي تيرهي پشتم. دنبال جاي مناسبي ميگشت تا سوزنش را فرو كند. بعد نامم را پرسيد و گفت تا ده بشمارم و من شمردم. خيلي دقيق و حتا ميتوانستم تا يازده هم بشمرم و حتا بيشتر خيلي بيشتر و باز سوزن را در آورد و دست كشيد پشتم و من باز لرزم گرفت و خواستم كه برگردم. و دست بيندازم گردنش. بعد باز خواست كه بشمرم و من تا چهار شمردم و هرچه فكر كردم يادم نيامد بعد از چهار چه عددي است؟ و هيچ يادم نبود كه نامم چيست و بعد با چشمهاي باز خوابيدم و خواب ديدم سرم از روي تخت افتاده. يك وري شده بودم و گردنم كشيده شده بود. سرم را روي بالشت گذاشت و با پشت دست بناگوشم را نوازش كرد و هيچ نگفت كه بخوابم و همينطور گوش ميكرد تا برایش بگويم، از آن وقت هر شب خواب ميبينم ماهي بزرگ توي نيمهي پوست هندوانه كه از آب پر است، دُم ميزند و من ميروم و آب هندوانه را سر ميكشم و دهانم مزهي آب حوض ميگيرد. همينطور گوش ميكرد و فقط لحظهاي نگاهش را از من گرفت و دوخت به قاب در فلزي و خيال كنم نگاه كرد به شاخههاي اوكاليپتوس كه حركتشان توي باد، آدم را آشفته ميكرد...
هوا كه روشن شد، ديدم اينجا نشسته. روي تخت كناريام. پيراهن سبز بالاتنه كوتاه تنش بود و گيسهاي نازك حنايياش را از دو طرف آويخته بود. چشمهاي برجستهاش مثل چشمهای ماهي ثابت و مرطوب بود و عينكی قاب مشكي توي صورتش داشت. چهار زانو نشسته بود روي تخت كناري و داشت يك چيزهايي را توي ساكش جا به جا ميكرد. صداي خشخش كيسههاي نايلونياش از خواب پراندم. خيلي وقت است توي اين اتاق تنها هستم. و حالا ديدن او با اين هيكل نحيف كه آدم خيال ميكند راحت در مشت مردي جا ميگيرد با اين سري كه پوست سفيدش از لابهلاي موهاي نازك و شكنندهي حنايياش كاملاً آشكار است و اين نگاه خيره كه انگار صاحبش در حيرتي ابدي به سر ميبرد، غافلگيرم كرده. ملحفهام را ميكشم روي صورتم تا باز بخوابم. عادت ندارم اينطور ناگهاني از خواب بپرم. هيچ خوشم نميآيد روز اينطور هجوم بياورد طرفم. بيداري را بايد كمكم مزه مزه كنم. خشخش كيسههاي نايلونياش تمام نميشود. ملحفه را طوري جلو صورتم ميگيرم كه بتوانم يواشكي ديدش بزنم. لحظهاي دست ميكشد و زل ميزند به من. نگاهش ميكنم و اطمينان دارم رد نگاهم را نميخواند. دستهایش را از توي ساك در ميآورد و با آن چشمهاي برجسته نگاهم ميكند. وقتي مطمئن ميشوم كه ساكت شده، ملحفه را كنار ميزنم و طاقباز ميشوم و خودم را به خواب ميزنم. خيال ميكنم هنوز دارد مرا ميپايد. پلكهایم گرم ميشود و حضورش را كمكم فراموش ميكنم. اصلاً شايد خواب ميديدم. خواب همان ماهي درشت كه حالا لباس بالاتنه كوتاه سبز پوشيده و آمده نشسته اين جا روي تخت كناريام. خشخش كيسههاي نايلوني باز شروع ميشود. توي جايم مينشينم و ميپرسم توي آن كيسههاي پر سر و صدا پي چه ميگردد؟ نگاه ثابتش تغييري نميكند، اما شايد انعكاس تصويرم را در شيشههاي بزرگ عينكش ديدم كه متوجه شدم بايد ملحفه را بگيرم جلوم. بي آنكه بيش از گذشته متعجب شود، سرش را برگرداند و كيسهي نايلوني كوچكي را از ساكش بيرون آورد. با حوصله گره كيسه را باز كرد و يك آبنبات كوچك گذاشت توي دهانش. خواستم دراز بكشم كه ديدم ماهي سبز پوش حركت جديدي به اندامش داد. ساكش را كه سنگين مينمود هل داد عقب و پاهاي كج و معوجش را از لبهي تخت آويزان كرد. جورابهاي ساقه بلند خاكستري پوشيده بود كه به زانو كه ميرسيد با كش محكم ميشد. منتظر بودم ببينم، چه ميخواهد بكند. فاصلهي هيكل نحيفش با زمين خيلي زياد بود و داشتم فكر ميكردم پايين آمدن از تخت چه قدر ميتواند برایش دشوار باشد. ماهي اما به حركتي پايين پريد و با كمر دولا به سمت من آمد. نميدانم چه باعث شد ملحفه را رها كنم و سراپا مقابلش بياستم. خيلي از من كوتاهتر بود و براي ديدن من بايد كاملاً راست ميشد. روي دو زانو نشستم مقابلش. مشتش را جلوم باز كرد و يك آبنبات سبز كوچك را گرفت طرفم. آبنبات را كه بوي نم دستهاي چروكيدهاش را ميداد، انداختم دهانم. مزهي ترش آبنبات پخش شد روي زبانم. آب دهانم راه افتاده بود. فكر كردم خيلي وقت بود چنين مزهاي را نچشيده بودم. آدم كه اينجا باشد بعضي مزهها يادش ميرود و ترشي و تندي شايد اولين مزههايي باشند كه فراموشش ميشود. چون قرصها غالباً يا تلخند يا شيرين.
لباسم را پوشيدم، موهایم را شانه زدم، سيني استيل صبحانه را گذاشتم مقابلم و خواستم مشغول شوم، اما او هنوز مقابل تختش ايستاده بود و داشت براي بالا رفتن اين پا و آن پا ميكرد. خواستم توجهي نكنم، اما مزهي ترش آبنبات هنوز ته زبانم بود. ميز را كه با چهار چرخ به تختم نزديك ميشد، هل دادم عقب و رفتم كمكش. ميخواستم دستش را بگيرم و كمكش كنم تا پایش را روي سكوي پايين تخت بگذارد اما انگار خشكش زده باشد، قادر به هيچ حركتي نبود. چایم داشت سرد ميشد و نان برشتهام خشك و سفت. ماهي سبز پوش را بغل کردم و گذاشتم لبهي تخت و براي اين كه مجبور نباشم باز از روي ميز صبحانهام بلند شوم، صفحهي متحرك ميزش را آوردم تا كنار تختش.
نميدانم چند دور بود كه داشتم چایم را هم ميزدم. لقمهي اول را هم نيمه كاره تف كردم بيرون. ميز را عقب دادم و رفتم سراغ هم اتاقيام كه بيحركت مقابل ميزش به استكان چاي و پيشدستي پنير و تكهي نان خيره شده بود. نشستم لبهي تخت و لقمهي كوچكی برایش گرفتم، خيلي آهسته شروع به جويدن كرد و بعد لقمهي بعدي و يك لب از استكان چاي را به خوردش دادم. روزها كارم همين شد، او بیحرکت میماند و من لقمه میگرفتم و کمکم فراموش كردم هروقت اراده كند چطور از تختش پايين ميپرد و يك آب نبات ترش سبز كف دستم ميگذارد.
امشب هم منتظرش هستم. ميآيد، ميدانم. مثل پريشب، كه آمد و خم شد رویم و من توي تاريكي بوي تنش را كه تركيبي از عطری تند و بوي توتون بود، گرفتم و چشم كه باز كردم، دست انداختم دور گردنش و او آهسته خزيد زير ملحفهام و من خيال میکردم سواری میدود توی دشتهای پست و بلند تنم و سوار وقتی نفس میکشيد، گردنم داغ میشد. امشب هم ميآيد.
ماهی مو حنايي عادت وحشتناکي دارد. او تا صبح توی جایش مينشيند، با چشماني که عادت به پلک زدن ندارند. تمام ديشب با چشمان باز شانهي چوبياش را فرو ميكرد توي كاسهي آبي كه پرستار روز برایش پر كرده بود و ميکشيد به چند تار مويی که مثل خطوط نامنظم توی هوا کج و معوج ميشدند. ديشب وقتي پزشك سبيل خاكستري آمد، مقابل چشمهاي خيرهي ماهي فقط تكاني به شانهام داد، قرصم را زير زبانم گذاشت و مرا در حاليكه با زبانم جاي انگشتانش را دور لبهایم تر ميكردم، تنها گذاشت.
امروز صبح باز آمد. روپوش سفيدش تنش نبود. به جایش پيراهنی سبز و خاكستري پوشيده بود با شلوار دودي. موها و سبيلش لاجوردي شده بود و يكجور نور آبي درخشان از موهایش به بيرون ميتراويد. نگاهي به هم اتاقيام كرد كه در خودش مچاله شده بود و تكان نميخورد. مچ دست چپم را گرفت و گفت كه شيفتش تمام شده و دارد ميرود و پرسيد كه حالم چطور است و برایش گفتم كه ديشب كه آمد و رفت، خوابم برد و بعد از مدتها باز خواب ديدم، ديدم كه اينجا نبودم. جاي ديگري بودم. جايي كه حياطي وسيع داشت. با ديوارهاي سبز و ساختماني بلند. خيلي بلند. مثل برجهاي قديمي در داستانهاي پر از ديو و پري. . . اما بارو نداشت يا پلي چوبي كه با اهرمهايي بالا و پايين برود تا شواليهها از آن بگذرند و داخل قصر شوند. آپارتماني بود با ديوارهاي سيماني سبز رنگ. ديواري از جنس سيمان و تكههاي شيشه كه زير نور ميدرخشيدند. من آنجا بودم و ماهي توي بغلم دُم ميزد و خانه يكجوري دور و قابل دسترس بود برایم. يك نفر ديگر هم بود انگار. و من مدام توي كوچه پرسه ميزدم تا كسي در را باز كند. و باز ديدم كه توي حياط هستم. در بزرگ پاركينگي باز بود و يك ماشين توي سراشيبي پاركينگ مانده بود. و باز ديدم كه از آن بالا، از پنجرهاي تا كمر خم شدهام. و پايين را نگاه ميكنم. دارم آدمهايي را ميبينم كه خيلي كوچكند. مثل جمع مورچهها نزديك هم كه ميشوند، شاخكهایشان را ميمالند به هم و مدام در هم ميلولند و تنه ميزنند. بعد خواستم آنجا نباشم. دلم براي اينجا داشت ميتركيد. ميخواستم از دلتنگي گريه كنم. نگاهم زير پلكم ميچرخيد. بعد ديدم اينجا هستم. خوابيدهام روي تخت. نگاهم رفت سمت پنجره. و پنجره، پنجره بود و در نبود. پنجرهاي بزرگ رو به حياط و پردهي خاكستري با گلهاي درشت صورتي داشت و يك گلدان گل مصنوعي لب پنجره بود كه قطرههاي چسب بيرنگ را رویش چكانده بودند تا من خيال كنم شبنم است كه روي اين گلبرگهاي پلاستيكي كه بوي گرد و غبار ميدهد، نشسته. و بعد باز ديدم كه شاخههاي درخت اوكاليپتوس باغ رو به رو معلوم است و گريهام گرفت.
دست كشيد روي سرم و گفت "سيتالوپرامهايات" تمام شدهاند. حالا باز هم خواب ميبيني. باز بغض ميكني و ميتواني گاهي حتا اشك بريزي. اما اگر داد و فرياد راه بیاندازي آنها مجبورت ميكنند، قرصهايت را دوباره شروع كني. اينها را گفت، دستم را رها كرد و رفت. من غلتي زدم و صورتم را فرو كردم توي بالشت.
ظهر نشسته بودم لب تخت و به انگشتهاي پایم خيره بودم. داشتم سعي ميكردم انگشت شصتم را بياورم روي انگشت سبابهام. كار دشواري به نظر ميآمد ولي حتماً ممكن بود. او هم چيزي نميگفت. سرش را كج گرفته بود و موهاي كمپشتش را به هم ميبافت. بعد خيال كردم چيزي زمزمه ميكند. يك ترانهي محلي بود انگار. بعد صدا بزرگ شد، مثل يك بادكنك كه مدام باد ميشد و بزرگ و بزرگتر و آن قدر بزرگ كه تمام اتاق را ميگرفت و تنهاش ميچسبيد به ديوارها و جلو قابهاي شيشهاي را ميگرفت و بعد همه جا سبز شد و ديگر نور از قابها عبور نميكرد و شاخههاي اوكاليپتوس از باغ رو به رو معلوم نبود و من داشتم از فشار بادكنك روي خودم خفه ميشدم و ماهي همينطور زمزمه ميكرد و زمزمهاش بزرگتر و بزرگتر ميشد و من توي آن همه سبزي خفه شدم. بعد دو پرستار آمدند و پاهایم را كشيدند روي زمين و چراغهاي مهتابي با نور سفيد يكييكي از روي من گذشتند، باز ديدم توي اتاق پزشك نشستهام روي صندلي چرمي كه پايههایش كوتاه بود و من سرم پايين بود و به پاهایم نگاه ميكردم و ميخواستم شصتم را بياورم روي انگشت سبابهام، پزشك يك چيزهايي پرسيد، بعد بيآنكه از من اجازه بگيرد، دكمهي يقهام را باز كرد و گردي سرد گوشياش را گذاشت روي تختهي سينهام. بعد هم با يك چكش كوچك به زانو و آرنجم ضربه زد كه دردي موذي پيچيد توي تنم. بعد رو به پرستارها گفت كه من دچار فراموشيام، يعني يادم نميآيد نامم چيست و يا چند سال دارم، يا چه شكلي هستم. و گفت كه دچار توهمم. و من نميدانم از كي ميتوانم چيزهايي را ببينم كه ديگران نميبينند و اين همه صدا از كجا توي سرم ميپيچد.
بيرون باد ميآيد و شاخههاي اوكاليتوس آشفته ميشوند. از امشب باز "سيتالوپرامها" را شروع کردم.توي مغزم چيزي مثل سرب اين طرف و آن طرف ميرود. سرم را كه بلند كنم محكم ميافتد روي بالشت. كلهام مثل يك وزنه شده كه نميتوانم روي بدنم نگهاش دارم. چشمهایم میسوزند. انگار خوابم برده.
امروز نشستم کنار تختش. سینی استیل را گرفتم مقابلمان و با هم خودمان را تویش نگاه کردیم. صورتمان گاهی کشیده میشد، پیشانی بلند و چشمها چسبیده به خط ابروها و گاهی پخ و فرو رفته و نوک بینی میآمد تا لب بالایی. خیال کنم دوست داشت هر روز موهایش را مقابل این سینی شانه کند. برای همین سینی را دادم مال خودش. پرستارها نفهمیدند، یعنی گفتم که امروز صبحانهی مرا بدون سینی آورده بودید و آن یکیشان که صبحها چشمانش آبی است و شبها خاکستری، گفت تو که دختر خوبی بودی چرا پرت و پلا میگویی؟ اما من آنقدر همین حرفم را تکرار کردم تا باورشان شد.
امشب آسمان ابری است. نه ستاره پیداست از قاب شیشه نه ماه و نه شاخههای اوکالیپتوس. امشب به در فلزی پشت میکنم و در تاریکی نگاه میکنم به سایهای که شانهاش را در آب میزند و میکشد روی تارهای نازک موهایش و گوش میدهم به نجوای ترانهای که هیچ نمیدانم چه میگوید و حتی کلماتش واضح نیست، بهچیزی مثل صدای هو هو میماند. خوایم میبرد.
دست كشيد روي سرم. دستش نمناك بود و بوي گياه ميداد. موهایش لاجوردي نبود و رطوبت چشمانش توي تاريكي غل ميخورد دور مردمك چشمش. دست گذاشت زير گردنم. سرم سنگين نبود. دهانم را كه باز كردم، مزهي ترشي پخش شد روي زبانم. بعد همه جا پر شد از بلورهاي شفاف سبز و بلورها مدام گم و پيدا ميشدند و من زبانم را ميكشيدم دور لبهایم. بعد ديدم كه ماهي نشسته روي تخت و گيسهایش را باز كرده و ديوارها يك سره حنايي شدهاست و در بزرگ رو به باغ باز شده و من با پيراهن صورتي گل و گشاد كه شكوفههاي ريز سبز دارد، نشستهام لب پنجره و زانوهایم را بغل كردهام و چشمانم اصلاً شبيه چشمان خودم نيست و از سينههایم آب فواره مي زند و ماهي روي تخت دُم ميزند و موهایش آشفته ميشوند. و ماهي باريك ميشود و چشمانش گود ميافتد و باز باريك ميشود، به باريكي يك خط.
فردا صبح ميدانم كه رفته است. از همین در فلزی با قابهای شیشهای گذشته و رفته. صدایش را شنیدم که چطور هوهو میکشید. باید میرفتم و سینی استیل را که جا گذاشته بود، به او میدادم. باید لباسم را میپوشیدم و از این شیشهها عبور میکردم. پرستارها چرا جمع شدهاند؟ چرا نمیگذارند بلند شوم؟ چرا صدا این طور هجوم میآورد توی سرم؟ چرا دستهایم را این قدر محکم گرفتهاند؟ این سوزن تیز را چرا فرو میکنند زیر پوستم؟ رگهایم چرا این طور خنک میشود؟ چرا این قدر سنگینم؟ چرا دارم فرو میروم بی آن که بتوانم کسی را صدا کنم؟ بعد از هشت چند بود؟ دیوارها لاجوردیاند، درها لاجوردیاند، برگهای اکالیپتوس لاجوردیاند. نگاهم در حدقه ثابت مانده و تصاوير كمكم تاريك ميشوند.
خنكاي پارچهي مرطوب را روي پيشانيام حس كردم. چشم كه باز كردم، ايستاده بود مقابلم، بالاي سرم بود اما نگاهش سمت ديگري. شايد داشت نگاه ميكرد به حركت شاخههاي اوكاليپتوس باغ رو به رو. پرستارها ملحفهي تخت بغلي را عوض ميكردند.
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:39 بعد از ظهر _
|
هیچ فکر کردی چرا به من میگن استاد؟ هوم؟ میخندی؟ یکی دیگه برات بریزم؟ بیخیال مهمون من باش. آره من استاد بودم. هی . . . معلم. دبیر یه دبیرستان پسرونه. . . شاید اسمشو شنیده باشی. . . هان؟ با دبیرستانیا کار نداری؟
آره خب . . . میدونی همه اش تقصیر اون دو تا نره خر بود. نباید میذاشتم از دست برن. آخه ناسلامتی من جای پدرشون بودم. نه پدر نداشتن. هردوتاشون یتیم بودن. . . چه حرفا میزنیا. من و این کارا؟ من دلم خوش بود با کتابام و قناری زردی که توی قفس اینور و اونور میپرید. اونروز صبح که بیدار شدم مثل معمول رفتم سراغ قناریه. آب و دونش رو هر روز صبح قبل از صبحانهی خودم آماده میکردم . دیدم یهوری افتاده و دو تا لنگای لاغرش رفته هوا. خشک شده بود. در قفس رو باز کردم. تن کوچیکش که قد نصفه کف دستم نمیشد سرد و خشک بود. دیگه تپش قلبش رو زیر دستم حس نمیکردم. انداختمش تو سطل آشغال. ناراحت؟ نمیدونم یادم نمیاد. چه میدونستم اون روزا. . . به هر حال مرده بود. بله بله قطعن مرده بود و کاریش نمیشد کرد جز این که با فشار پام روی اهرم پایین سطل آشغال در سطل رو باز کنم و پرندهی خشک شده رو بندازم توش. بعد یادم نیست چی کار کردم . . . هیچ یادم نیست بعدش چی شد . . . تا اون اتفاق . . . همهاش تقصیر اون دو تا تخم سگ بود . . . از من بعیده؟ چرا؟ نه خب منم بلدم از این حرفا . از اولم بلد بودم ولی میدونی گفتنش یه کمی کراهت داره . . . الان؟ خب چون الان مستم . . . هه هه هه . . . اوففف نکن . . . حالیم نیست چی میگم . . . ببین تو نگاهت خیلی شبیه اونه . . . چشمات . . . و اون خط گریه که پایین لبت هست . . . حتی چال آرنجت منو یاد اون میاندازه . . . تنش مثل مرمر سفید بود . من که اون وقتا این چیزا حالیم نبود . اصلن کاری به کارش نداشتم فقط میخواستم اون دو تا تخم سگ رو نجات بدم . داشتن میرفتن تو دهن گرگ . . . تو مهمونیاشون همه چی بود. مثل اینجا . . . زن و الکل و دود و دم . . . فکرشو بکن برا دو تا توله سگ هفده ساله چه جایی میتونه باشه . . . گفتم منم باهاتون میآم . . . خندهاشون گرفت . . . دستم انداخته بودن شاید .اما من حواسم بود . خیال کردم باهاشون باشم بهتره. نمیخواستم مقابلشون وایستم میخواستم شونه به شونه شون باشم . . . آره دیگه این چیزارو تو دانشسرا یادمون داده بودن . . . گفتم منم هستم . . . یه شب جمعهای بود مثل امشب . . . امروز دوشنبه است؟ دروغ نگو !. . . صبر کن ببینم . . . چندمه؟ نمیدونی؟ صبر کن یه نگاهی به تقویمم بندازم. صبر کن . . .ا . . . نکن . . . دستتو بردار بذار ببینم کجا گذاشتمش ؟ تو جیب کتم بود . . . آهان پیداش کردم . . . چندمه امروز؟ خب میخوام بدونم . . . به هر حال فرق داره . . . این که بیستم باشه یا شونزدهم یه فرقی باید داشته باشه . . . نمیدونم . . . چه قدر گیر میدی . . . حتمن یه فرقی هست بین نوزدهم و هیجدهم. . . باشه باشه اصلن ولش . . . ببین اینم عکسشه ... میبینی؟ موهای بلوطیاشو ببین. . .نمیدونی چه قدر نرمه عین موی گربه . . . یه گربه با موهای همیشه خیس. . . آره میدونم گربهها از آب بدشون میاد . . .اما گربهی من که تو آب نیست. . . یه گربه است با بدن گرم و نرم که زیر دستم خرخر میکنه و من با تمام وجود لرزش تنشو حس میکنم . . . وقتی خودشو میماله بهم تمام تنش رو موج میده. . . مثل ماهی از تو دستم سر میخوره . . . چه میدونم ماهی یا گربه . . . دیگه چه فرقی داره . . . اون دو تا تخم سگ باعثش شدن اگرنه من که نه اهل گربه بودم نه ماهی . . . همون قناری برام بس بود . . . راستشو بگم ننداختمش تو سطل آشغال . . . گذاشتمش تو الکل . . . قناری رو میگم . . . پراشو کندم شد قد یه انگشت بعد انداختمش تو الکل . . . برای یادگاری تنها چیزی بود که دلم بهش خوش بود. بطری الکل رو گذاشتم تو قفسش. هر روز صبح میرم دم قفس و واسش سوت میزنم . . . خودت دیوونه ایی . . . تو دیوونه ایی . . . چیه؟ چرا عقب کشیدی؟ ناراحت شدی؟ بهت برخورد؟ ببین منو نگا کن . . . سرتو بالا بگیر . . . چی شد؟ ترسیدی؟! از چی مگه من چی گفتم؟ الکل؟!...هه..هه...هه خب تو که قناری نیستی ... نگا کن ببین چقد چشماش شبیه خودته ... شماها انگار همتون شکل همین . . . اون دو تا تخم سگ نشسته بودن رو به روم . یه دختره هم بینشون. . . لنگاشو از هم وا کرده بود و براشون پشت هم سیگاری بار میزد. اونا هم حسابی مشغول بودن. همه مشغول بودن . فقط اون یه گوشه نشسته بود و کاری به کار کسی نداشت. سرش افتاده بود رو شونه هاشو موهاش ریخته بود توی صورتش . . . اون وقت هنوز چشماشو ندیده بودم . . . هیچ مهم نبود برام . . . فقط جفت چشمامو دوخته بودم به اون دو تا کره خر که با دختره مشغول بودن . . . یکی دست میکشید رو سینههای دختره و اون یکی سرشو کرده بود لای پاش... نه بابا من که این کاره نبودم ... دیگه داشت حوصلهام سر میرفت که اونو دیدم. . . همین طوری با موهای ریخته تو صورت و گردن خم شده به سمت جلو . . . آرنجاشو تکیه داده بود به میز جلوش و معلوم نبود کجا رو نگا میکرد. منم نگاش میکردم . اونو که نه. همین طوری با چشمای خالی نگاه میکردم . . . به خودش نه . . . شاید به رنگ پردهی پشت سرش . . . یا مثلن به صندلی که روش نشسته بود . . . یکی هم برا من روشن کن . . . مهم نیست مال خودم تموم شد . . . ممنون . . . ولش بگذریم . . . تو بگو . . . چند سالته؟ . . . نه بابا ولش کن . . . بگذریم . . .حیف که رقص بلد نیستم اگرنه میگفتم بلندشی باهم برقصیم . . . ببین بند نکن حوصله ندارم . . . اصلن نمیدونم چرا شروع کردم . . . منو یاد اون انداختی . . . نگاهت و لابد بوی تنت . . . و حالت شونههات که این طوری تکیه میدی به میز . . . ولی رنگ چشمات فرق داره . . . چشمای اون یه جور خاکستری بود . . . خاکستری مایل به آبی کبود . . . مثل رنگ لکههای روی تنش . . . نه خب از اول نبود . . . اون وقتا مثل مرمر سفید بود . . . بعدن شد مثل مرمر سفید با لکههای کبود ... هه...هه...هه... خنده نداره؟ راست میگی خب . . . منم که خندیدم نه که خندهام گرفته باشه . . . میدونی یه وقتایی یه چیزایی هست . . . یه کارایی یا یه حرفایی که اعتقادی بهشون نداری اما انجامش میدی چون این طور یاد گرفتی . خیال میکنی درسته. نه این که نظرت همین باشه فقط انجام میدی چون فکر می کنی هر کی باشه همین کارو میکنه . . . مثل لباس پوشیدن. . .هیچ فکر کردی مثلن تو این گرما چه لزومی داره من کت و شلوار گاواردین سرمهای تنم کنم؟ در حالی که میتونم با شورت برم سر کلاس؟ هوم؟ آره خب چون همه همین جوری میرن منم میشم مثل همه . . . بعد از اون کارم همین حس رو داشتم . . . چون خیال کردم هر کی جای من بود همین کارو میکرد . . . یادم رفت من جای کسی نیستم یا کسی جای من . . . هر کی جای خودشه . . . من جای خودم اون دو تا تخم جن جای خودشون اونم خب لابد جای خودش بود . . . تو؟ چه میدونم تو هم حتمن جای خودتی. . . اینجا؟ رو زانوی من ؟ . . . نه جای تو اینجا نیست . . . نه ... الان حوصله ندارم . . . باشه باشه میگم . . . نفهمیدم چی شد که سرشو آورد بالا . . . همین طوری زل زد بهم . . . لابد وقتی نگاه کبودش رو دیدم با اون شونههای خم شده به جلو و موهای بلوطی که حالا داده بود پشت گوشش خیال کردم هر کی جای من باشه از رو مبلش بلند میشه و میره میشینه پشت میز مقابل این نگاه کبود . . . آره خب منم همین کارو کردم . . . حرف نمیزدم . . . حرفی نداشتم که بزنم . . . فقط کارم شده بود شب جمعهها با اون دو تا سگ توله پاشم برم مهمونی خونهی اون رفیق جاکششون . . . دیگه مهم نبود اون دو تا چی کار میکردن . . . فقط یه راست میرفتم میشستم پشت میز و زل میزدم به اون دو تا نگاه خاکستری مایل به آبی . . . گفتم که یه جور رنگ کبود بود چشماش . . . لبخند میزد و نگاهم میکرد . . . نمیفهمیدم چیم میشه وقتی زل میزد بهم . . . لباش نازک بود و وقتی میخندید فاصلهی بین دندونای جلوش معلوم میشد . . . دندون پایینشم شکسته بود انگار برای همین وقت خندیدن احتیاط میکرد لباش زیاد از هم وا نشه . . . منم دیر فهمیدم که دندون پایینش شکسته . . . نه خب فرقی نداشت . . . دیگه فرقی نداشت . . . فقط گفتم که دیر فهمیدم . . . حتی سینه های شل و آویزونشم هیچ مهم نبود . . . فقط اون نگاه کبود ازش یادم مونده ... تو هم یه جورایی مثل اون نگا میکنی گاهی . . . ببینم سرتو بالا بگیر . . . چه قدر میخوری آخه؟ یه دقیقه این لیوان رو بذار کنار به من نگا کن . . . آره خیلی شبیهشی . . . البته دقیقن مثل اون نیستی . . . هیچ کس مثل هیچ کس نیست . . . اما تو همون اول منو یادش انداختی . . . نه این که تنها نشسته باشی پشت میزا . . . نه . . . شاید همین نگاهت بود که منو کشوند تا این جا . . . راستی اون دفعه که اومدم نبودی . . . آهان . . . نگفتی چند سالته؟. . . باشه خیلی خب چه قدر بند میکنی تو . . . دفعههای اول فقط میشستم رو به روشو زل میزدم تو چشماش. نه اون چیزی میگفت و نه من چیزی میپرسیدم. یادم نیست اما کی بود که یکهو همین جوری که ساکت نگاش میکردم دستمو گرفت. انگشتاش بلند و باریک بود و دور مچش رگای برجستهی آبی به هم گره خورده بود. داغ کردم . نمیدونم میفهمی چی میگم؟ تا حالا زنی دستمو نگرفته بود. یه خاطرهی دور داشتم از وقت بچهگیام که مادرم تو خیابونای شلوغ دستمو میگرفت و دنبال خودش میکشید . اونوقتا من کوچیک بودم . تو جمعیت که راه میرفتم فقط از کمر به پایین مردمو میدیدم . چهرههاشون هیچ معلوم نبود. گیج میشدم و نمیدونستم مادرم کجا میخواد بره . منو دنبال خودش میکشوند. اونم که دستمو گرفت خیال کردم مادرمه که منو دنبال خودش میبره . . . بعد بیشتر خم شد . . . تقریبن بلند شد و لبای نازکش رو چسبوند به لبام . . . یکیام برای من روشن کن . . . آره میگفتم . . . کم کم خیال کردم شب جمعهها خیلی دیر میرسه . . . اون دو تا سگ توله هم حالا برام شده بودن سرخر . . . قضیه تو مدرسه پیچیده بود . . . بهش گفتم نمیخوام اون جا ببینمش . . . قرار شد بیاد پیشم . . . خونهی خودم . . . اوایل یکی دو روز در هفته بود . . . آره خب . . . لابد دوسش داشتم . . . من چه میدونستم که دوست داشتن چیه؟ . . . شبا بغلش میکردم و گاهی تا صبح فقط صورتمو میچسبوندم به سینهاشو و بیصدا اشک میریختم. . . نمیدونم چرا . . . اما با اون که بودم دوست داشتم گریه کنم . . . قناری رو هم نشونش دادم . . . اول ترسیدم خیال کنه دیوونه ام . . . اما بعد دیدم اونم صبا میره سر وقت قناری تو الکل و براش سوت میزنه . . . یه روز بیا خونمون تا هردو شونو نشونت بدم . . . آره خب اونم هست . . . دیگه برا همیشه پیشم میمونه ... نمیدونی چه قدر مهربونه . . . و چه قدر ساکت . . . خیلی کم حرفه . . . البته دیگه باهام بیرون نمیآد . . . روزا که میرم مدرسه تنها میمونه خونه . . . بهش گفتم زیاد بیرون نره . . . منتظر میمونه تا من بیام . . . گرچه مثل اون وقتا غروبا با هم نمیریم سینما . . . اما بازم خوش میگذره . . . ظهر که میرسم یه چیزی میخورم و بعد میرم تو حموم کنارش دراز میکشم . . . براش از مدرسه تعریف میکنم . . . از اتفاقاتی که افتاده . . . تقریبن همه چی رو بهش میگم . . . نه . . . خبر نداره . . . این یکیو بهش نگفتم . . . میترسم حسودی کنه . . . البته اگه یه روز بیای خونمون تا تو رو بهش معرفی کنم خیال کنم بتونم بهش بگم که گاهی شب جمعه ها کجا میرم . . . آخه میدونی وقتی نیستم خیلی بیقراری میکنه . . . ظهرا هم که میام خونه قهر میکنه و خودشو به خواب میزنه. تا نرم و کلی ناز و نوازشش نکنم ول کن نیست . . . تازه بازم باهام حرف نمیزنه . . . خیلی بد لجه . . . از وقتی به خاطر اون عکسا باهاش دعوام شد . . . رفت تو حموم و دراز کشید تو وان . . . یک ماهی میشه . . . باور کن . . . دیگه حتی نگام هم نمیکنه . . . دیشب رفتم تو حموم و خم شدم تو وان پلکاشو به زور از هم باز کردم تا ببینم نگاهش هنوزم همون رنگیه؟ پلکاش خیلی خشک و سنگین شده بودن . . . نشد ببینم . . . یعنی چیزی که من دیدم اونی نبود که قبلن میدیدم . . . ماجرای عکسا؟ . . . چیزی نبود . . . بگذریم . . . ببین داری عصبیم میکنیا . . . برای تو هم بریزم؟ . . . عجب چیزیه این یکی . . . سرمو حسابی سنگین کرد . . . عکسا . . . عکسا . . . یه ماچ بده تا باقیشو بگم . . . اوممممممم . . . ده ...دوازده تایی میشدن . . . نمیدونم مال کی بود ...خودش میگفت مال قدیماست . . . اما من شک داشتم بش . . . یعنی میدونی راستش وقتی عکسا رو تو چمدون لباساش دیدم حالم خراب شد . . . اون و بود و چند تا ک . . . کلفت دور و برش . . . همه ک . . . شونو گرفته بودن دستشونو دهنای گالشون تا ته باز بود . . . اونم همین جوری زل زده بود تو دوربین با همون نگاه کبودش . . . بدون این که بخنده . . . چه میدونم که خندهاش نمیگرفت یا باز ترسیده بود دندون شکستهی پایینش معلوم بشه . . . بعد از اونو یادم نیست دیگه . . . چه فرقی داره؟ . . . باور کن فرقی نداره . . . به هر حال اون پیشمه . . . البته حالا دیگه نمیخنده . . . بهتر حداقل دیگه نگران دندون پایینش نیست . . . نه حرفم نمیزنه . . . باهام قهر کرده . . . از اون وقت رفته تو وان و دراز به دراز خوابیده . . . نه چیزی میخوره . . . نه میخنده . . . نه میرقصه . . . چند بار خواستم ولش کنم بره . . . اما دلم نیومد . . . میدونی خیلی تنهام . . . غیر اون و قناریم کسی رو ندارم . . . باز دلم خوشه تو خونه کسی منتظرم هست . . . ولی لعنتی خیلی بد لجه...خیلی.
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:36 بعد از ظهر _
|
سخت است! سخت عبارت پيش پا افتادهاي است. دشوار، بغرنج و پيچيده است كه اين جا نشسته باشي و زير نگاه سنگين آدمها بخواهي چيزي بنويسي. نگاه خيرهي مردمي كه چشمشان اگر پشت سرت نشسته باشند، پس گردنت را ميسوزاند و اگر رو به رويات باشند، پيشانيات را سوراخ ميكند. با اين همه هر روز ميآيم و مينشينم اين جا پشت ميز شمارهي دوازده، در كافهايكه با پنجرهاي سرتاسري مشرف است به خيابان اصلي. همان پنجره كه از قابش پردههاي قدي زرد با حاشيهي آبي، آويزان است. ميز شمارهي دوازده با روميزي آبي و تصاوير ليموهاي زرد درخشان.
اولينبار همين جا بود كه ديديش، ايستاده بود كنار ميزت، فقط شلوار تيره و كمربندش را ميديدي، از گوشهي چشم. سرت را پايين گرفته بودي و نگاهت مانده بود روي كتاب باز مقابلت. جرعهاي از قهوه گره خورد توي گلويت و با سر و صدا پايين رفت. ميشد حرارت نگاهش را روي خودت حس كني، نگاهش از آن بالا، مثل نگاه مردي بود كه كودكيها در خيالت ميديدي. مرد بلند قدي كه سرش توي ابرها گم بود و شلوار راه راهش، پاهايش را درازتر مينمود، و تو انگار كه بترسي از اين مرد . . . اما يك چيزي وادارت ميكرد تا دنبال آن وهم بگردي و رد هذيانهايت را بگيري تا امروز. مادر پتو را ميكشيد روي صورتت تا در تاريكي زير لحاف خوابت ببرد و تو صداي مرد را ميشنيدي كه ميخنديد و چيزهاي نامفهوم ميگفت، صدايي از جايي خيلي دور. لحاف را كه كنار ميزدي، مرد ديگر رفته بود. آن وقت نگاهت را ميدوختي به سقف. بعد لكههاي رنگي ستارهاي ميآمدند و هي دور و نزديك ميشدند. . .
بيرون باران ميبارد. آسمان يك دست خاكستري است و ميشود از پنجرهي بزرگ سر تا سري مردم را ديد كه با چترهاي هماهنگ با رنگ آسمان با عجله در رفت و آمدند يا ماشينها كه در فضاي خاكستري مثل لاكپشتهاي پير عظيمالجثه در هم ميخزند . از اين جا معلوم نيست اما اگر از پشت ميزم بلند شوم و بروم و صورتم را بچسبانم به خنكي شيشهي رو به رو، ميشود تصوير معكوس همهي اين رنگها و غروب بيرمق خورشيد ابر گرفته را در چالههاي پر آب سطح خيابان ديد.
خيال ميكردي حالا همهي اهالي كافه دست كشيدهاند و دارند تو را ميپايند، براي همين سرت را بالا نگرفتي و نديدي كه يقهي كتش را بالا داده و موهاي جلوي پيشانياش از خيسي چسبيده كف سرش. فقط وقتي نشست، تو خيال كردي در خود، آن عطر خنكي را دارد، كه آدمها از بيرون با خودشان حمل ميكنند تا گرماي توي كافه. بوي نمناكي كه ميپيچد توي تار و پود لباسهايشان يا حتا آغشته ميشود با تمام نسوج بدنشان و خنكي را كه حس كردي، انگار تمام فضا بوي نم و باران و ملحفههاي خنك و ديوارهاي آبي رنگ سرد ميدهد و صدايي از دور، صداي دو رگهي زني كه پسرش را نفرين ميكند و خودت را ميبيني كه روي تخت آقاجان دراز كشيدهاي وهمينطور كه به بلوكهاي سيماني پشت خانه نگاه ميكني، گوش سپردهاي به صداي زن و گفتگوي دخترهاي همسايه و صداي خندههاي ريزشان كه توي هوا سبك ميچرخد و ميچرخد و دور ميشود تا برود برسد به لحظهاي كه تو دمر خوابيدهاي و با چشمان نيمه باز خودت را فشار ميدهي روي خنكاي تشك مرطوب.
آرزو داشتم اين كافه جور ديگري بود. مثلن اين قدر بزرگ نبود، بزرگي اينجا آدم را به وحشت مياندازد. ديوارهاي دور از هم احساس امنيت را از انسان ميگيرد. خيلي هم پر رفت و آمد و شلوغ است. پر است از مردان جواني كه شلوارهاي تنگ فاستوني ميپوشند و همراهشان زناني با گونههاي سرخاب ماليده است كه وقت سفارش دادن خوراكيها اول به قيمتشان توجه ميكنند، يا كارگراني كه دم ظهر يا وقت غروب ميآيند و خم ميشوند روي ميزها و نانهاي خامهاي بزرگ ميخورند و در حالي كه هنوز دارند با زبانشان دور و بر دهانشان را پاك ميكنند، بلند ميشوند و دست در جيب ميروند جانب ميز صاحب كافه.
نشسته بود مقابلت. و تو سرت را پايين گرفته بودي و گوشهي صفحهي كتابت را تا ميكردي و باز نگاهت مانده بود روي عبارتي از كتاب، «صندلي حصيري» و كلمه مقابل چشمان گشاد شدهات، تار و روشن ميشد. و تو خيال ميكردي نشستهاي كنار استخر، پاها در آب و مردي با بالاتنهي لخت و عينك سياه دراز كشيده روي صندلي راحتي و بعدتر ميديدي كه اين همه، مثل تصويري ميماند كه كسي با مدادهاي رنگي آبي و قرمز و نارنجي با هاشورهاي ريز توي يك كاغذ سفيد كشيده باشد، و تو خودت نيستي و تصويري هستي لاي يك كتاب كه كلمات در حاشيهات نشستهاند و تو پاهايت راكه از استخر در بياوري، مينشيني توي فرو رفتگي حرف «نون» يا ميخوابي زير سايهي سركش «كاف». بعد صداي موسيقي بود و كسي چيزي ميخواند، يك ترانهي قديمي از زبان مردي كه معشوقش را وقتي پيدا كرده كه ديگر هركدام راهي جداگانه پيش رو دارند. و نگاهت را كه برداشتي از كتاب، او سر انگشتانش را مثل نابينايي كه ميخواهد چيزي بخواند، ميكشيد روي ميز. انگشتانش پهن بود و ميشد رد جويدگي را سر ناخنهايش ببيني. بعد دستش آرام رفت بالا، و تو خيال كردي حالاست كه دستش بيايد بنشيند روي شانههايت، مثل پرندهاي جلد.كبريت كشيد و گفت: «آرزو داشتم اين كافه طور ديگري بود. مثلن ديوارهايش جاي اين گچ بريهاي پيچيده، آجر نماي قهوهاي بود و جاي اين يخچال سرتاسري، پيشخواني بود كه رويش ليوانهاي باريك و بلند يا كاسههاي رنگي سراميكي چيده باشند. راستي نظرتان در مورد اين موسيقي چيست؟»
همنوايي آكاردئون و ويولون، هميشه مرا ياد شبي سرد و برفي مياندازد. كت كوتاه يشمي پوشيده بودم كه سر آستينها و دور يقهاش خز داشت با يك جفت دستكش چرمي، و شانه به شانهي مردي راه ميرفتم و از تماس سينههايم با بازوي لاغرش نفسم ميرفت. دير بود و او اصرار داشت تا فرودگاه همراهش بروم. آخرين بار گفت: «كاش اين همه دلپذير نبودي.» و من پرسيدم: «حالا كه هستم در اصل ماجرا چه تفاوتي ميكند؟» از پيچ كوچه كه ميگذشتم هنوز صداي خوانندهي دوره گرد ميآمد.
نامت را كه پرسيد، گونههايت داغ شد، مثل وقتي كه علي خم شده بود روي ورقهي امتحانيات و تو آن بالا كه نشسته بودي، ميتوانستي از بازي يقهاش تنش را ببيني، موهاي سينهاش كه سياه و مجعد بود و خطي كه از برجستگي خفيف سينهها ميرفت تا گودي شكم لاغرش، گر گرفته بودي آن روز و گونههايت گرم شده بود مثل وقتي كه مادر خوابانده بود توي گوشت و تو صورتت را برگردانده بودي يا صورتت همينطور خود به خود چرخيده بود يك طرف ديگر، برادرت را ديده بودي كه موهايش را از ته تراشيده و سرش كوچك شده و مادر كه دستش را پايين آورده بود، برادرت گفته بود: «چرا ميزنيش؟» و مادراشكش را پاك كرده بود و تو فقط نگاه ميكردي، انگار كه داري به كسي ديگر نگاه ميكني. انگار خارج از خودت نشسته باشي روي سكويي بلند و از ارتفاع خودت را ببيني كه چهطور دور و ريز و ريزتر ميشوي تا ناپديد شوي، تا از خاطر ببري خودت را. بعد پكي ديگر به سيگارش زد و چهرهاش گم شد پشت مه دود و تو شنيدي كه ميگويد: «صورتت «بيا» دارد.» و تو پرسيدي: «يعني چه؟» و او گفت: «يعني آدم را نميرماند از خودش.» و تو لحظهاي ديدي موهاي خاكستري مرد را و چند خط عميق روي چهرهاش را و تصوير مرد، تصوير خودش نبود كه باز رفته بود لاي كتاب و شده بود طراحي سياه قلم كه تمام صفحه را پوشانده بود و هيچ كلمهاي در حاشيهاش نوشته نشده بود.
پايم را مدام تكان ميدهم، ميز ميلرزد. در دفترم يادداشت ميكنم: «كلافگي». كلافه كه ميگويم ياد كلاف كاموا ميافتم و ميلههاي بافتني با دانههاي بافته شدهي سبز و نارنجي، كه توي دستم عرق ميكند و پشت و رو ميشود. و باز خيال ميكنم كه نشستهام اين جا و دارم با كلمات رشتهاي بلند ميبافم تا چندين دور بچرخد دور گردنم، نه مثل طناب دار، كه مثل شالي پهن و رنگارنگ با حالتي گرم و مطبوع.
پيشخدمت خم شد تا ليوانهاي خالي روي ميز را جمع كند. دو فنجان قهوه سفارش داد، بعد صندلياش را عقب كشيد و سرش را كمي خم كرد، چانهاش را داده بود پايين و غبغبش چند چين خورده بود، بيني عقابي داشت و مثل پرندگان نگاهش مورب بود. نگاه خاكستري مورب، از پلههاي نگاهش كه پايين ميرفتي ميرسيدي به اتاقي با ديوارهاي تيره و اتاق از كنارت ميگذشت و تو مردم را ديده بودي كه صورتشان را به پنجرههاي اتاق خاكستري چسبانده بودند و دهان و بينيشان پخت شده بود و تو بالا سر علي نشسته بودي. بعد مرد پرسيده بود: «عادت هميشگيتان است؟» و رد نگاهش ميرسيد تا پاهاي تو. و تو حواست بود كه ادامهي دامنت تا كجا بالا رفته؟
فنجان قهوه را توي دستم ميچرخانم، اثري مثل هلال ماه تهش افتاده و ردي ضخيم از رنگ قهوهاي داخلش ماسيده. دقت كني، هر چيزي ممكن است ببيني، صخرهاي بلند كه عقابي بالايش بال گشوده ياآبشاري كه از اوج به پايين سر ريز كرده.
بيرون باران بند آمده بود و خيابان خلوت بود. خورشيد جانش در ميرفت. ميزهاي اطراف خالي بود.ته كافه چند مرد دور هم نشسته بودند و بلند بلند حرف ميزدند. حالا تو داشتي نگاهش ميكردي. ثانيهاي نگاهت كرد و بعد انگار ياد چيزي بيوفتد، چشم چرخاند. كتاب را كه جلوي رويت باز مانده بود، كشيد طرف خودش. شبيه مردي بود كه شبهاميديديش. شبها وقتي بچهها ميخوابيدند، سرت را ميكردي زير پتو تا در تاريكي مطلق گم شوي و خيالت را رها ميكردي تا برود هر جا دلش ميكشد و خيالت كمكم به شكل مردي در ميآمد. مردي با چشمان خاكستري و موهاي آشفته و مرد ميآمد و مثل جريان سيال هوا همه جا پخش ميشد و رقص كنان ميرسيد تا دور و بر گوشت، گونههايت را ميسوزاند و دهانت را شيرين ميكرد، بعد ميسريد تا شانههايت و خيال دست ميكشيد روي تنت و جاي زخمهايت را ميبوسيد و تو با صداي بوسههايش به خواب ميرفتي. «چه ميخوانيد؟» و روي جلد كتاب را نگاه كرد.
كاغذهايم را جا به جا ميكنم. كافه خلوت شده، خيابان هم. ماشينها تك تك با نورهاي ستارهاي از مقابل كافه ميگذرند. هنوز چيز دندانگيري ننوشتهام. بي آن كه دستم را زير چانهام بگيرم، سرم را پايين گرفتهام و گوشهي كاغذم را خطخطي ميكنم. شكلهاي بيهوده ميكشم و كلمات نامفهوم مينويسم تا از اين بيشكليها شايد طرحي به دست آورم.
او حرف ميزد و كلماتش توي فضا معلق ميرفتند تا به تو برسند و كلمات در فضا آن قدر ميچرخيدند و مي چرخيدند و ميچرخيدند تا هيات حقيقيشان را از دست ميدادند و ميشدند خطوطي در هم و خطوط در هم ميتنيدند تا بشوند گرهاي كور، مثل گرهاي كه پيچيده بود توي حلقت كه هر چه سرفه ميكردي بيرون نميآمد و خيال كردي دست بكني توي گلويت گره ميآيد بيرون و باز ميشود روي قالي تا گلهاي قالي بزرگ و برجسته شوند و تو انگشت بگرداني روي خطوط قرمز و پيرمرد بگويد: « اگر اين دفعه به حرفت گوش نكرد تو دست روش بلند نكن، من خودم آدمش ميكنم.» و تو دو زانو نشسته باشي و خودت را برنده فرض كني و يادت برود ديس برنج را كه آوردي، علي چطور نگاهت كرد و دندانهايش قفل شد روي هم و از خاطر ببري كه هلت داد تا پشتت بچسبد به سردي بدن يخچال و صورتت كه برگشت، سامان را ديدي كه گردنش چه قدر باريك است و حلقهي يقهاش چطور آويزان شده تا تختهي سينهاش. و تو ببيني كه نشستهاي توي همان كافه رو به روي مرد و مرد ميپرسدت: «تنهايي دختر؟» و دختر را طوري ميگويد كه انگار واقعن دختري باشي با نگاهي معصوم يا موهاي وحشي به هم ريخته و از خاطر ببري كه زني هستي با موهايي كه ملوك آرايشگر از بيخ بريده بودش و گفته بود كه چه جوان شدهاي حالا و آن يكي زن مشتري دست كشيده بود پشتت و تو سردت شده بود و گفته بود كه برادرزادهاش دنبال زن ميگردد و تو صداي ملوك را كه داشت گره پيش بند سفيد را باز ميكرد از پشت سرت شنيده بودي كه گفته بود خوب كسي را انتخاب كردي و زن مشتري جواب داده بود : «برادرزادهام يه صفرشو ميخواد.»
صاحب كافه چراغ زنبوري بزرگ را گذاشته دم در ورودي و نئونهاي رنگي را روشن كرده، در چهار تاق باز است، هوا خنك است و نسيم از بالاي تپهها و جنگلهاي اطراف ميگذرد و ميآيد تا برسد به شهر، ميان خانهها و مغازهها و كافهها. حالا ميشود خنكي و رطوبت را بوييد، همين طور عطر هيمههاي سوخته كه جريان هوا با خودش از خانههاي دهات اطراف ميآورد.
هيچ معلوم نبود چرا اين را گفتي به او، شايد ميخواستي خودت را نشانش دهي، يك جور معرفي بود شايد، چيزي غير از گفتن نامت و اين كه چند سالت است و با كه زندگي ميكني، انگار بخواهي خودت را با عجله، در وقتي كوتاه بشناساني به مرد. گفتي ماليخوليايي هستي و مدام با خودت فكر ميكني هفت سال پيش كه علي نشسته بود روي مبل مخمل سبز رنگ و آگهي خريد ماشين را توي روزنامه با صداي بلند ميخواند، هيچ ذهنت اين قدر هذيان باف نبود و اصلن نميداني اين همه خيالات غريب از كجاي مغزت تراوش ميكند و كي و از كجاي خط ممتد زمان ديوانه شدي.بعد مكثي كردي و سرت را بالا گرفتي، نگاهت ميكرد، نرم و مستقيم، با چشماني كه انگار از بيدار خوابي قرمز شده بود و تو خيال كردي شبهايش را چه ميكند؟ و خواستي سرش را بگيري توي سينهات.
چند پسر بچه با كيف و كتاب وارد ميشوند، بستني سفارش ميدهند و با صداي بلند دربارهي معلم تاريخشان حرف ميزنند. حالا خنكي حالم را به هم ميزند. تاريكي بنفش رنگ خيابان با نورهاي بيرمق مغازهها تزيين ميشود.
ميشد رگهاي قرمز را ببيني كه توي سفيدي چشمانش دويده بود، مثل خط جاده كه راه ميافتد سطح زمين واز زير وبالاي كوهها ميگذرد و شاخه شاخه ميشود كه از صدها راه برسد تا مقصد.گفتي شايد همان وقت كه زانو زدي و لباس سامان را پوشاندي تا با هم جادههاي تاريك را طي كنيد و بياييد تا اينجا، دچارآن وهم هميشگي شدي. نيمه شب بود. پشت پنجره ايستاده بودي به انتظار، خيال كردي حالا ميآيد، كليد را در قفل ميچرخاند و بعد صداي پا توي راه رو ميپيچد، در را باز ميكني، لباس خواب سفيد تورت را پوشيدهاي، همان كه دنبالههاي بلندش ميكشد تا زمين و روي سينهاش طرحي دارد از پروانهاي رنگي كه ميان تور و پولك نشسته، خيال كردي حالا ميچسبي به آغوشش و يادت آمد كه تنش از سردي بيرون سرد است و بوي پيچ و مهره ميدهد و لابد دست ميكشد روي خطوط اندامت و تو ميپيچي به او و دستش ميآيد بالا تا روي سينههايت تا دستش پس برود و يادش بيايد كه خسته است و تو خيال كني دنبالهي اين لباس تور چه قدر زيادي بلند است و اين پروانهي رنگي آن جا روي سينهات بيخودي خوابش برده. كليد در قفل نچرخيده بود، صداي زنگ پاره كرده بود سكوت نيمه شب را، بعد صداي پاها پيچيده بود توي راه رو، چند نفر بودند كه از پلهها بالا ميآمدند، كتت را انداخته بودي روي شانهات و رفته بودي دم در، آذر بود و مالك، بايد ميرفتي، نفهميدي چرا، فقط گفتند بايد بروي همراهشان و گفته بودند علي خودش ميآيد، بعد جادهها بودند كه همين طور پهن ميشدند پيش پايت، توي تاريكي و نور ماشين ميپاشيد روي آسفالت، بعد آذر افتاد، ديدي كه چطور پشت در از حال رفت، مثل پارافين آب شد و فرو رفت توي زمين و بعد خودت بودي، تلفن را گذاشتند جلويت، با يك تكه كاغذ كه چند رقم رويش نوشته بود.
كاغذهايم را بلند ميكنم تا گارسون روي ميزم را دستمال بكشد، فنجان قهوه وارونه شده و لكهي قهوهاي شكل زني را نشان ميدهد كه در خود پيچيده. توي پياده روي مقابل چند نفر دنبال هم ميدوند.
چيزي نگفت، نوك سبيلش را نجويد، جا به جا نشد، حتا سيگاري هم روشن نكرد، فقط نگاه كرد تا تو بگويي چطور نشستي روي دو زانو و شماره گرفتي و كسي چيزي گفت و تو شنيدي كه گفتند حالش وخيم است و بعد باز آذر بود و مالك كه شانههايش را ميماليد و مادر علي كه چادرش را ميكشيد توي صورتش و مردها كه ديگهاي بزرگ را ميآوردند و صلوات ميفرستادند و تو چيزي نگفتي، مثل آذر جيغ نكشيدي و فقط ابروهايت در هم رفت، اخم نكردي، انگار داشتي فكر ميكردي به چيزي. بعد مچاله شدي زير لحاف سرد و سنگين و پسرك را بغل كردي و مانده بودي چه بگويي به او، بعد ديدي علي ديگر علي نيست تا بخندد يا فرياد بكشد يا مست كند و در مستي بگويد كه تو فرشتهاي يا تحريك شود و بترساند تو را يا رويت بخوابد تا نفست ببرد . . . بلكه يك چيز ديگري است، يك جسمي است كه خشك شده و نرميش را از دست داده و نگاهش كج، ماسيده روي سقف و دماغش شكسته و قطرهاي خون دلمه شده روي پيشانياش و تو خيال ميكردي كسي كه از ماشين پرت شود بيست متر آن طرفتر لابد بيش از اينها ميشكند و خورد ميشود و همه ميگفتند جيغ بكش و خودت را خالي كن، اما تو پر نبودي.
صندوقدار دستها در جيب دم در ورودي ايستاده و توي نور رنگي نئون چشمك زن روشن و خاموش ميشود. بچهها از كافه رفتهاند. مرد ميز بغلي كيك سفارش داده و زنش خيره در چشمهاي او بيآن كه چيزي بگويد، فالوده اش را ميخورد.
دستت را ميگذاري روي كيفت، ميگويد: «خوشرنگ است.» ميگويي: « قرمز شناسنامهاي است، دلت را به هم ميزند.» ميگويد: «قرمز شناسنامهاي ديگر چه رنگي است؟» ميگويي: «قرمزي كه يك چيزي در خودش دارد تا تو را بترساند.» مثل شناسنامهي علي كه سوراخ شده بود. دادند دستت و تو كشو را قفل كردي. بعد فكر كردي ديگر لباس تور بلند را لازم نداري، ديگر دو زانو نمينشيني تا پيرمرد آدمت كند، ديگر توي راه رو سرت را پايين نميگيري تا كسي زير چشمت را نبيند. . . شايد همان موقع بود كه تمام هذيانهاي عالم آمد توي سرت و حالا اين ذهنيات مثل گردش ذرات اتم، دور هستهي خودشان، با سرعت ميگردند و به هم ميخورند و خودشان را به ديوار جمجمهات ميكوبند. بعد باز گفتي كه اهل اين شهر نيستي و از همان تابستان تاريك سرد، پاسوز اين جا شدي و ماندي و حالا ميداني كه هر كدام از كوچههاي اين شهر را كه تا ته بروي ميرسي به تپهاي و بعد از آن دشتي و جنگلي، و او بي آن كه تكاني به خودش بدهد گفته بود بيخود نيست كه گاه روباهكان جنگلي راه گم ميكنند و سر از جا مرغي خانههاي شهري در ميآورند.
تكههاي بزرگ ابر به آرامي مثل لكههايي كبود حركت ميكنند. هوا سبك وشفاف جريان دارد و صداي قورباغههاي درختي و بوق ماشينها در هم آميخته. حالا كلمات در ذهنم جان ميگيرند و مثل گنجشگهاي پر سر و صدا كه صبحها روي بند رخت مينشينند، رديف ميشوند روي خطوط عمودي و با هم حرف ميزنند.
دست كه كشيد توي موهاش، رد انگشتانش ماند لا به لاي آن رشتههاي خاكستري، نگاهش را داد به نقطهاي دور، بيرون كافه. بعد باز صورتش را چرخاند سمت تو و همين طور كه نگاهش به تو بود سيگاري گيراند. تو نگاهش ميكردي، دقيق با چشمان ريز شده تا به خاطرش بسپاري. پكي عميق زد و دود، سنگين و غليظ از فاصلهي لبهاش بيرون ريخت، دوست داشتي دهانت را بگيري زير دهانش و تمام دود را ببلعي، ميخواستي چيزي از آن انبوه خاكستري بيشكل را در خودت داشته باشي : «حالا چه كار ميكني؟» و تو گفته بوديش ديگر تمام شد، هر شب عمو حميد ميآيد و توي رختخواب تازه پهن شده با پسرك كشتي ميگيرد. تو هم كنار چهار چوب در ميايستي به انتظار، تا بروي سر بگذاري توي رختخوابي كه بوي سيگار و عرق مردانه ميدهد. مادر علي گفته بودت: «هر وقت خواستي شوهر كن.» و آذر توي آشپزخانه يقهاش را باز ميكند تا سينهي سوختهاش را نشانت بدهد. ميگفت: «مالك خودش با سيگار سوزانده تا خيالش راحت شود با مرد ديگري نيستم.»
روزي خالي، روزي تمام شده بي آن كه در آن خطي نوشته باشم يا كلمهاي خوانده باشم. روزي كوچك. حالا بيحوصلگي تار تنيده گوشهي ذهنم. بيرون هوا تاريك شده و از ته كافه صداي سرفه ميآيد، پايان روز.
هوا كه تاريك ميشود انگار فاصله ي ديوارها هم بيشتر ميشود. حالا چه قدر گذشته بود؟ چند ساعت بود كه اين جا نشسته بودي رو به رويش؟ ديگر خطوط تيرهي صورتش برايت آشنا ميزد، يقهي پيراهنش و چهارخانههاي شلوارش. و صدايش كه مثل سطحي ناصاف بود، مثل حسي كه از لمس زبري به تو دست ميدهد. مثل وقتي كه صورتت بخراشد با تيزي ريش چند روزه. با افسوس نگاهت ميكرد، شبيه نگاه مسافري از پشت شيشههاي قطار. كتاب را بستي. هوا تاريك شده بود، هذيان تمام شد. گفته بوديش چيزي نگويد از آن چه شنيده. صبح كه بيدار شدي شايد حست چيزي غير از حالا باشد. فردا حتمن آرام شدهاي. اين تاثير شب است يا جاذبهي ماه كه اين وقتها آدم دل نازك ميشود و ميخواهد گريه كند. گفته بوديش كه عاشق نشدهاي، عاشق هيچ مردي نيستي و خوب ميتواني از پس خودت بر بيايي و خيلي خونسرد ميتواني تمام فاصلهها را ناديده بگيري. فردا كه آسمان روشن شد و شب خاصيتش را از دست داد، بايد به غذاي پسرك فكر كني، پاي مشقهايش را امضا بزني، لباسها را بشويي و اين همه باعث ميشود از ياد ببري امشبت را.
وقتي بلند ميشوم ميبينمش. لحظهاي بين حركت و سكون. زماني كه با فشاري به بالاتنهام، صندلي را عقب ميدهم و دست ميكشم پشتم تا لباسم را مرتب كنم. همان ثانيه است كه ميبينمش، از گوشهي چشم، دارد روزنامه ميخواند. پيراهن كرم تنش است و پا كه روي پا انداخته ميشود چهارخانههاي شلوارش را ديد، از پشت روزنامه هم اينقدر پيداست.
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:29 بعد از ظهر _
|
. . . اگر اين كارها تمام نشود انگار ناتمام مرده ام، مى خواهم جوابم را به جهان بدهم و حقم را از جهان بگيرم. مى دانى ناتمامى خيلى بد است. يك نوع توهين است، اگر قرار است بميرم لااقل تمام شود، بعد بميرم.
ُ از گفتوگوی یونس تراکمه با روزنامهی شرق َ
یونس تراکمه داستان نویس دههی چهل است. او در سال 1326 در آبادان به دنیا آمد. بعدها در دانشگاه اصفهان مشغول به تحصیل در رشتهی ریاضی شد و در حال حاضر کارشناس وزارت مسکن و شهرسازی است. تراکمه تحت تاثیر بزرگانی چون گلشیری و دیگر چهرههای شاخص مکتب اصفهان که در آن سالها جنگ اصفهان را منتشر میکردند و در واقع بانی و آغازگر این حرکت ادبی بودند، کار ادبیات را به طور جدی شروع کرد. بیشک جریان ادبی که آن سالها در آنجا راه افتاده بود و نتایجش تا امروز هم جاری و مشهود است، یکی از خلاقترین جریانهای ادبیات معاصر است. جنبش ادبی اصفهان در آغاز بسیار تحتتاثیر سبک هندی بود. سبکی که اساس آن نوعی نازک طبعی و نگاه موشکافانه به پدیدههای اطراف و خلق تصاویری عمیق و لابیرنت مانند در عین کوتاهی و ایجاز بود. کمکم وقتی بسیاری از روشنفکران و ادیبان اصفهانی به دلایل مختلف از ایران خارج شدند و از روی اجبار یا اختیار مدتی در کشورهای فرنگی اقامت کردند، تحتتاثر نوگرایی و بدعت فرهنگ غرب قرار گرفتند و طی این مراحل فرم جدیدی از سبک ادبی، که تلفیقی از همان سبک پیشین و روش های داستاننویسی نوین در غرب بود، شکل گرفت. از حدود سال 1330 دورهای جدید در مکتب اصفهان شروع میشود. زمانهای که طیفی از بزرگان ادبیات از بهرام صادقی تا هوشنگ گلشیری را در خود پرورش داد. یونس تراکمه از کسانی است که این اقبال را داشته تا در چنین فضایی کار کند. او نخستین داستانش را در سال 1347 در نشریهی جنگ اصفهان به چاپ رساند.
مکث آخر حاصل سکوتی طولانی است. راستش عجیب به نظر میرسد که نویسندهای سیوهفت سال بنویسد و کتابی چاپ نکند. اگرچه آثار تراکمه اعم از داستان و مقاله در نشریات مختلف ادبی چاپ میشده و بارها در دورههای مختلف سردبیر جنگها و مجلات ادبی بوده و اگرچه او مدام در هیات منتقد یا داور در صحنهی ادبیات حضور فعال و موثر داشته، اما شاید باید پیش از اینها منتظر کتابی از این نویسنده میبودیم، تا امروز کار ما برای نقد کتابی که داستانهایاش در فاصلهی زمانی سی تا ده سال پیش نوشته شده و هرکدام نتیجهی تحولات و تغییرات زمان خودش است، تا این حد دشوار نباشد. کارهای تراکمه سرتاسر تلاش نویسنده است برای یافتن راهی نو و زبانی تازه. شاید آن روزها کمتر کسی در داستانهایاش روایت خطی را کنار میگذاشت و جسارت میکرد تا زمان و مکان را بشکند و در هم بریزد، شاید آن روزها ورود نویسنده به داستان چندان مرسوم نبود. اما او دنبالهروی جریان عمیق و تاثیر گذاری بود که در آن سالها شکل گرفت. در مرور آثار این نویسنده باید جانب انصاف را نگه داشت. نمیشود گفت او تحت تاثیر یک سبک ترجمهای و وارداتی بوده، چیزی که متاسفانه امروز بسیار شاهدش هستیم. موج پستمدرن که مانند تبی تند ادبیات کشور ما را گرفت، نتیجهی تاثرگیری خام و سطحی بود که باعث شد، کسانی که درآغاز کار هستند، سهلانگارانه بدون توجه به زبان، فرهنگ، تاریخ و تمام آنچه که میتواند و باید اساس آثار ادبی یک ملت باشد، متنهایی به اسم داستان تولید کنند که سراسر فقط شکست زمانی است و ورود ناگهانی نویسنده به قصه، بیآن که نتیجهی کار چیزی باشد که بشود به آن نام داستان داد. معتقدم باید به تاریخ نگارش آثار تراکمه توجه داشت. این داستانها در زمانهای نوشته شدهاند که بازیهای فرمی مد روز نبود و در واقع نتیجهی تلاش پیگیرانهی جمعی بود که در جنگ اصفهان فعالیت داشتند.
مکث آخر شامل شش داستان است : در صبح مدرسه، تمامی واقعیت در یك واحد كوچك زمان، پرواز، آنروز صبح زود، مكثآخر و میخواهم زنده بمانم، که بین سالهای 47 تا 79 نوشته شده. فاصلهی زمانی تقریبن طولانی بین داستانهای این مجموعه خواننده را وامیدارد تا به تاریخ نگارش هرکدام از داستانها توجه کند تا بهتر در محیط فکری نویسنده و تحولات ذهنی و قلمی او قرار گیرد.
در اولین داستان این مجموعه در صبح مدرسه، نویسنده برای رسیدن به فضایی شاعرانه، شیوهی توصیفی و سرد نویسندگان رمان نو را به کار میگیرد. اما رفته رفته در داستانهای بعدی، دیگر از آن شیفتگی صناعت داستاننویسان مدرن خبری نیست و این اشتیاق کمرنگ شده است. ولی نویسنده همچنان در حال تجربهی شیوهای نو برای بیان درکش از هستی و پدیدههای پیرامونش است. در داستان در صبح مدرسه نویسنده با وسواس برای نشان دادن محیط و مکان شخصیتها تمام خطوط خیابان و جاده و در و دیوار را مینویسد. یعنی به نوعی به خورد خواننده میدهد، در حالی که خواننده انتظار دارد خودش این در و دیوار را کشف کند. و البته در داستان دوم هم ماجرا به همین شیوه پیش میرود. تمامی واقعیت در یک واحد کوچک زمان هم پر است از خط و رنگ و همان اصرار برای شناساندن محیط به خواننده. پرداخت به جزییات، خواننده را که مترصد است ببیند این همه نماد و اشاره در کجای داستان به کار میآید، گم و گیج میکند تا جایی که خسته و مستاصل حتا خط داستان را هم گم میکند. ظاهرن نویسنده در داستان اول و دومش بیشتر درگیر بازیهای فرمی است تا روایت یک ماجرا.
در داستان پرواز ما شاهد یک جور روایت خطی هستیم. شاید برتری این داستان به دو داستان اول، این باشد که غیر از بازی فرم کمکم ماجرا و قصه هم وارد میشود تا داستان به سمت داستانی شدن پیش برود.
در آن روز صبح زود تراکمه تلاش میکند شگردهای داستانی ادبیات کلاسیک ایران را با دستاوردهای جهانی داستان نویسی، پیوند دهد و با توصیف فضاهای بومی و تاریخی، زمان گذشته را پیش چشم خواننده برجسته و ملموس کند. در این داستان ما علاوه بر فرم، شاهد توجه ویژهی نویسنده به مقولهی زبان نیز هستیم و میبینیم که چطور سعی در ابداع یا احیا کلمات و ترکیبات فارسی دارد. در این داستان ما چند روایت داریم که به طور موازی شروع میشوند و در نقطهای یکدیگر را قطع میکنند. ابتدا توصیف حال و روز کسی که با یادآوری ناگهانی ماجرای عاشقانهاش روزش را شروع میکند. بعد همین آدم وارد محل کارش میشود و نویسنده زوم میکند روی آدمهایی که در اداره دور هم جمع هستند، بعد ورود خسرو به داستان است و ماجرایی که خسرو تعریف میکند که خودش به خودی خود روایتی است. این داستان با تغییر مداوم راوی از سوم شخص به اول شخص بیان میشود و البته این تغییرات راوی و شکستها خوب از آب درآمده و خواننده هیچ خط داستان را گم نمیکند. شاید به دلیل آوردن چند روایت به طور موازی باشد که به خواننده فرصت میدهد، در هر فاصلهی زمانی از یک روایت فاصله گرفته و با ماجرایی دیگر همراه شود. اما ایرادی که به این کار وارد است، و البته این ایراد را در داستانهای دیگر هم کم و بیش میبینیم، یکی لحن داستان است. لحن آدمهای داستان معمولن مثل هم است. مثلن در همین داستان آن روز صبح زود، راوی که خود نویسنده است همان لحنی را دارد که خسرو که یک آدم معمولی است. یعنی خسرو در بیان یک اتفاق که میتواند در حد یک پرگویی ساده یا حداکثر کمی خیالپردازانه باشد، همانقدر پیش میرود که یک نویسنده ممکن است برای نوشتن داستانش مایه بگذارد. دیگر این که در بیشتر داستانهای این مجموعه یک جایی زبان نویسنده شعاری میشود و عوض نشان دادن شروع میکند به گفتن. مثلن در همین داستان مذکور در دیالوگی که بین خسرو و راوی صورت میگیرد، راوی در یک نطق غرا به تحلیل احساسات زنان میپردازد:
ـ نه، آنها بدون ما هم ادامه میدهند. با خاطرهی زندگی ادامه میدهند. این ما هستیم که فراموش میکنیم و شاید هم هیچگاه به یاد نیاوریم. . . ( صفحهی هشتاد ـ آن روز صبح زود )
در این داستان با یک نوع عدم قطعیت مواجه هستیم و در یایان میبینیم راوی برای خلاصی از همهی آن چه دوروبرش را گرفته قلم به دست میگیرد تا بنویسد. شاید ادبیات آخرین راه فرار باشد.
اما نکتهی درخشان و با اهمیت داستانهای این مجموعه شناخت نویسنده از شخصیت زنان داستانهایاش است. زنان در داستانهای تراکمه به خصوص در داستان آن روز صبح زود و مکث آخر بسیار ملموس و باورپذیر توصیف شدهاند. یعنی جایی که زنی حرف میزند یا حرکت می کند، گفتار و عملش کاملن زنانه است و البته این برای یک نویسندهی مرد، امتیازی به حساب میآید.
در مکث آخر ما با پدیدهی مرگ مواجهایم. تمام دنیا و زندگی در یک حالت تعلیق به سر میبرد و مرگ تنها پدیده ی قطعی حیات است.
تراکمه در این داستان در واقع نظریات خود دربارهی چگونگی نوشته شدن یک داستان را وارد متن داستانی میکند. در این اثر، او متاثر از نویسندگان موج نو داستان نویسی، از نویسندهای میگوید که دارد داستانیمینویسد و در عین حال روی روشهای نوشتن هم دقت میکند.
این داستان سراسر اشارهای است عمیق و طنزآمیز به ناپایداری زندگی و درعین حال بیخبری و بیخیالی انسان به این زوال و نیستی. وقتی مرد فروشنده به رعنا که برای خریدن طنابی آمده که قرار است خودش را با آن حلقآویز کند میگوید: . . . محکم است، صدسال عمر میکند. انگار میخواهد نشان دهد، در این دنیا که همه اراده کردهاند زنده بمانند چه قدر کسی مثل رعنا میتواند تنها باشد.
در مکث آخر هم ما گاهی شاهد این هستیم که نویسنده جای نشان دادن، تعریف میکند. مثلن در جایی برای نشان دادن لحن مهربان رعنا فقط میگوید بامهربانی گفت. . . و خواننده باید این مهربانی را باور کند و بپذیرد. دیگر این که نمیشود توجیه درست و حسابی برای خودکشی رعنا پیدا کرد. البته رعنا اینطور که در داستان آمده بیمار است و بیماریاش صعبالعلاج، اما منطقی نیست کسی که اینطور همه چیز را به زیبایی میبیند و از ظرافتهای زندگی لذت میبرد، بخواهد خودش را حلقآویز کند. چنین فردی در بدترین حالتش منتظر میماند تا بیماری او را از پا بیندازد. میخواهم بگویم خودکشی بیشک نتیجهی یک جور تلخی و کسالت عمیق است که آدم به دلایل مختلف دچارش میشود. و ما هیچ در این داستان آن ذهنیت خاکستری را نمیبینیم.
فضای این داستان چنان که موضوعش اقتضا میکند، پیچیده و وهم آلود است، اما گاهی آوردن بعضی دیالوگها به پیکر این محیط ضربه زده. به طور مثال وقتی رعنا دارد به لحظهي اقدام به خودكشياش نزديك ميشود، ناگهان با سرخوشي در حالي ك با شاخ و برگ درختي بازياش گرفته خطا به درخت ميگويد: آي شيطون، گفتن اين عبارت، مثل پتکی میماند که تمام آن فضای حاضر و آماده برای وقوع اتفاقی که خواننده منتظرش هست را میشکند.
دیگر این که خیلی باور پذیر نیست شخصیتی مثل رعنا با آن همه ظرافت طبع زنانه خودش را حلق آویز کند. شاید برای چنین آدمی میبایست روش دیگری در نظر گرفت!
داستان پایانی این مجموعه میخواهم زنده بمانم یک داستان اجتماعی دربارهی جنگ و مهاجرت است که بین داستانهای این مجموعه داستان کاملتری به نظر میآید. داستان مدام از حالتهای ذهنی آدمهایی میگوید که در یک وضعیت معلق و ناپایدار دست و پا میزنند، آدمهایی آرمان باخته که کندن و رفتن برایشان هنوز دشوار است. تراکمه به راحتی توانسته این حالت هول آور را در روایت یک شب تا صبح به خواننده منتقل کند. داستان با ضربآهنگی آهسته شروع میشود و هرچه به پایان نزدیک میشویم ریتم داستان تندتر میشود، تا این که در فاصلهی بین دو بار زنگ زدن، این اضطراب به اوج میرسد.
مکث آخر حاصل سی سال نویسندگی است. اگرچه احتمالن بین داستانهایی که در این کتاب در اختیار خواننده است، داستانهای چاپ نشدهای هم بودهاند که انگار از کارنامهی ادبی یونس تراکمه حذف شدهاند، حیف است تراکمه با توشهی پرباری که دارد باز در سکوتی چندین ساله پناه بگیرد.
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:21 بعد از ظهر _
|
« ساراي همه » اولين كار فرشته احمدي نيست. پيش از اين انتشارات سروش داستان كودك بىاسم را
از وى منتشر كرده بود. و در سال 1382 ، در پي برگزاري دومين دورهي مسابقهي داستاننويسي صادق هدايت نيز، داستاني از فرشته احمدي در كنار كساني چون مرضيه ستوده، سودابه اشرفي، مريم رئيس دانا، آذردخت بهرامي، بهناز عليپور گسكري، دُرصدف سليماني، طلا نژاد حسن، ناهيد كبيري، چيستا يثربي، منيژه عارفي . . . در مجموعه داستان « ياد هدايت 82 » منتشر شد.
احمدي علاوه بر نويسندگي در كار نقد و مرور كتاب هم فعاليت دارد و جايزه نقد ادبى هدايت را دريافت كرده و همچنين نامزد دريافت جايزه نقد ادبى يلدا شد. مجموعه داستان « ساراى همه » شامل يازده داستان كوتاه است و در پاييز 1383 توسط نشر قصه منتشر شد.
فرشته احمدي از نويسندگان زني است كه با نشان دادن فضاهاي شهري و مناسبات امروزي سعي دارد مانند ديگر نويسندگان همجنس و همنسلش جايگاهي جديد براي خود ايجاد كند.
احمدي در داستانهاياش توجه ويژهاي به فاكتور زمان دارد. آدمهاي قصهي احمدي بسيار درگير گذشتهشان هستند. گذشتهاي كه شخصيتشان را ساخته و تا امروز و فردايشان امتداد دارد. گذشته در داستانهاي فرشته احمدي تمام ناشدني است و وسعتي تا بينهايت دارد و تمامي اتفاقات امروز و آينده از همانجا سرچشمه ميگيرد. اگر اين خصوصيت را از داستانهاي احمدي بگيريم، داستانها سراسر رواياتي است كه هيچ اتفاق خاصي در آنها نيوفتاده. در حاليكه وقتي به آنها فاكتور زمان، زمان از دست رفته را اضافه ميكنيم، وارد ماجرايي با پيچيدگيهاي فراوان ميشويم. در داستان « آرش » تمام ماجرا خاطرات راوي است كه مدام در شكستهاي زماني پي در پي از زمان حال به گذشته پرتاب ميشود و در پايان خواننده ميبيند كه اتفاق بزرگ و آنچه كه نقطهي اوج داستان بوده در گذشته به وقوع پيوسته و ما در زمان حال فقط يا گذشته را مرور ميكنيم يا درگير پس لرزههاي از قبل مانده هستيم. به طور كلي چيزي كه داستانهاي فرشته احمدي را ميسازد و پيش ميبرد همين عنصر زمان است. و اين توجه به ناخوداگاه آدمها پايهي يك نوع نگاه روانشناسانه به دنيا و پديدههاي اطراف است. اما چيزي كه هست، اين مسئله است كه بعضي از انواع روايات تكيه بيشتري بر شخصيت پردازي دارند و اصولن اگر شخصيتها را از داستان حذف كنيم ديگر روايتي باقي نميماند و اين در مقايسه با داستانهايي است كه عنصر اصليشان اشيا يا طبيعت است. بنابراين اگر « ساراي همه » را در دستهي داستانهاي روانشناختي قرار دهيم، ميشود گفت كه اين نگاه ويژه و موشكافانهاي كه احمدي به آدمهاي داستانش دارد ضرورت داستان است. اتفاق خوب ديگري كه در « ساراي همه » شاهدش هستيم، نگاه بيطرفانهي احمدي به بشريت است. احمدي خودآگاه يا ناخودآگاه، مراقب بوده تا داستانش به عنوان يك نويسندهي زن، به يك بيانيهي فمنيستي تبديل نشود. چيزي كه متاسفانه ما معمولن خلاف آن را در آثار هنرمندان زن شاهد هستيم. برخورد جنسيتي، چه زن محور باشد، چه مردسالارانه، عذابآور است. بين هنرمندان زن معاصر ما زياد شاهد اين هستيم كه زنان جاي اينكه يك اثر هنري خلاق ارائه دهند، بيشتر عقده گشايي كردهاند. احمدي اما در « ساراي همه » از زاويهاي بيطرفانه به اوضاع نگاه ميكند و اين فرصت را به خواننده ميدهد كه خودش در مورد آدمهاي داستان تصميم بگيرد، به خصوص اين كه اصولن سوژههايي كه احمدي دربارهشان كار كرده سوژههايي اجتماعي است تا جنسيتي.
راوي در بيشتر داستانهاي اين مجموعه اول شخص است. در خيلي از داستانهايي كه راوي اول شخص است، نويسنده چنان درگير اول شخص ميشود كه داستان فرصت تفكر و تحليل به خواننده نميدهد و شخصيت اول داستان كه معمولن خود راوي است، با اصرار ميخواهد همه ي آنچه را كه ميگويد خواننده باور كند. اما در « ساراي همه » خواننده در فواصل بين شكستهاي زماني و ديالوگهايي كه رد و بدل ميشود، فرصت فاصله گرفتن از راوي را پيدا ميكند تا اتفاقات را از منظر خودش ببيند و درك كند:
مهدي كه رفت من منتظر به حسين نگاه كردم. گفت:
_ تو برو من ميام.
يادم رفت از همانجا تلفن كنم. از سركوچه خودمان به خانه جليلي زنگ زدم. گفتند پدر آنجا نيست. توي خانه آرش با موهاي مرتبش جلوي تلويزيون نشسته بود. مادر بيرون رفته بود و صداي هر و كر منيژه و سوسن از آشپزخانه بلند بود. قيافه خاج و واج مرا كه ديدندۀ گفتند خاله پري آمده دنبال مادر و او را براي مراسم ختم يكي از همسايهها برده. گفتند نتوانستند راضياش كنند كه نرود. كف سفيد گوشه لب سوسن هنوز سرجايش بود. گفت:
_ ما كه از خدامون بود بيايم. حالا هم عيب نداره. يه روز ديگه ميريم، هان؟ . . . اشكال داره؟ . . . اصلا ميخواي ما باهات بيايم؟ لازم نيست ايل و نبار راه بندازي، خودمون بريم. هان؟ ( مونتاژ )
داستانهاي احمدي داستانهايي پر ديالوگ است و اين گفتگوها كه چيزي بيش از يك مكالمهي ساده است و نقشي اساسي در پيشبرد داستان دارد، آن قدر كه ركن اصلي داستانهاي احمدي را ميتوان ديالوگ ناميد تا حضور و وقوع ماجرا. اگرچه جاهايي ديالوگها كشدار شدهاند، و خواننده حس ميكند كه بستر داستان بيش از داشتن ماجرايي قوي بيشتر درگير ديالوگ است. در حالي كه سوژههايي كه فرشته احمدي در موردش كار كرده اين قابليت را داشته تا با ايجاد فضاسازي خيالپردازانه ي بيشتر و توجه بيشتر به خاصيت وهم آلودگي كه ميتوانست ايجاد كند، به راحتي مكان و زمان را بشكند و آنچه را كه ميخواست در ديالوگ بگنجاند، در چنين فضايي تعريف ميكرد:
مرد دوباره پرسيد:
_ شما اينطوري نميشين؟
_ نه.
_ چه جالب! من خيلي اينطوري ميشم. حالا به نطتون كجا بريم؟
_ براي چه كاري؟
مرد دنده ماشين را كه عوض ميكرد، از گوشخ چشم نگاهم كرد:
_ اول براي شام خوردن.
_ نميدونم. بريم يه جاي خوب.
_ كجا مثلا؟
_ يه جايي كه پلههاي زيادي داشته باشه.
مرد خنديد:
_ يعني چي؟
_ يعني همين. يعني پله داشته باشه. يه جاي غيرعادي.
_ چه حرفايي ميزنين. جاهايي كه من ميرم، خيلي با هم فرق ندارن.
بيمقدمه گفتم:
_ دوستاتون چي؟ اونا هم خيلي با هم فرق ندارن؟
_ نه. بيشترشون آدماي معموليين. ميدونين، خودم اينطوري انتخابشون ميكنم. از آدماي خل و چل خوشم نميياد. آدماي هپروتي و شاعر پيشه كه . . . ( هاله)
البته فضاهاي مجموعه داستان « ساراي همه » را ميشود تا حدودي وهمآلود دانست. دراين فضاها از رفت و آمد آدمها و حركات پر تنش و هياهوي دنياي اطراف خبري نيست، آدمهاي قصه معمولن يكجا نشين و رويا پرداز هستند و يا دارند گذشتهشان را مرور ميكنند. اتفاقن همين روياپردازي آدمهاي داستان است كه ما را با داستان همراه ميكند. حتا در داستان پاياني مجموعه، يعني در « ساراي همه » نيز با اين كه قهرمانان داستان در صحنهي قصه حركت دارند، اما در نهايت، ما ميفهميم كه باز درگير يك بازي خيالپردازانه بودهايم. « شهرزاد » زني است كه هم ميخواهد زن اثيري باشد و هم نميخواهد وقتي از اين حالت اثيري و غيرقابل ديسترس بودن رها شد، موجودي دستمالي و فراموش شده باشد. احمدي در اين داستان با انتخاب سوژه و طرحي مناسب، خيلي زيبا به رفتارهاي چندگانهي آدمها و سرخوردگي از روزمرهگيها پرداخته.
از نكات جالب توجه ديگر اين مجموعه داستان، ايجاد ارتباط بين داستانهايي به ظاهر مستقل است. احمدي با تكرار اسم آرش در چند داستان اين مجموعه در واقع يك شخصيت را در موقعيتهاي مختلف براي ما تعريف ميكند. اثر نماياني از ايجاد اين نوع ارتباط بين داستان هارا ميتوانيم در داستان پاياني كتاب با داستان [ تلويزيون ] و [ هيولا ] ميبينيم.
اما « ساراي همه » با چنين فضايي چهقدر منطبق بر واقعيت اطراف ماست و چه قدر نتيجهي اوهام و تخيلات؟ اگرچه فضاسازي قصهها همانطور كه گفتم گاهي خيالانگيز است و ديالوگ آدمها بيشتر مانند كساني است كه در خواب حرف ميزنند، اما در طول داستان ما با الگوهاي جهان واقعي مواجهايم. درواقع ميشود گفت فرشته احمدي، نگاهي مدرن به واقعيت دارد. رئال از اين جهت كه در فضايي واقعي و نه فراواقعي اتفاق ميافتد و مدرن از اين جهت كه بسيار بر فرديت انسان تكيه دارد. و ديگر اين كه هرچه در داستانها بيشتر دقيق ميشويم و هرچه لايههاي داستان را كنار ميزنيم بيشتر به اين اشارهي مولف پي ميبريم كه دنيا به سمت يكنواختي و روزمرگي پيش ميرود.
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:20 بعد از ظهر _
|
شروود آندرسن از نويسندگان و شاعران عصر طلايي داستان كوتاه در آمريكا است كه سال 1876 در شهر كامدن ايالت اوهايو در يك خانوادهي فقير متولد شد. آندرسن به دليل فقر زياد تحصيلات منظمي نكرد و براي كسب درآمد به كارهايي مثل دوچرخه سازي و تبليغات تجاري و رنگسازي مشغول شد. ولي كمكم در حوالي سال 1913 به ادبيات روي آورد. اندرسن هم از نويسندگاني بود كه نخستين توفيق ادبياش را در ميانسالي به دست آورد. آندرسن در 15 فوريه 1915 در گذشت. آثار شروود آندرسن عمومن داستانهاي كوتاهي است در مورد طبقهي متوسط جامعهي آمريكا. داستان گروهي از آدمها كه در حاشيهي اجتماع هستند و معمولن از زندگي شكايت دارند و هميشه آرزو ميكنند كاش اينطور نبود و از اين جهت به خيالبافي و تنهايي پناهنده ميشوند. آدمهايي كه در حسرت دوران جواني و كودكيشان آه ميكشند. در داستان " ماجرا " ما با بحران تنهايي بشر امروز مواجهاييم. بحراني كه خرافات و كوتاه انديشي به آن دامن ميزند. دختري زيبا در جواني عاشق مردي ميشود و مرد كه مجبور است براي كار به شهري بزرگ برود رفته رفته معشوقهي جوانش را فراموش ميكند. داستان به همين سادگي شكل ميگيرد و يك رشته اتفاقات كه با نخي نامرئي به هم متصل است پيش ميآيد. داستان از حوادث كوچكي تشكيل شده كه همگي داستان را ميبرد به سمتي كه خواننده متوجه ميشود با متني آسيبشناسانه مواجه است. شخصيت زن در داستان " ماجرا " موجودي است خودآزار كه قرباني ذهن شايعهساز اجتماع و البته افكار تابو ساز خودش است. آدمهاي آثار آندرسن از زندگي توقع زيادي ندارند. آرزوهايشان كوچك و به ظاهر دستيافتني است. اما تلخي ماجرا از آنجا شروع ميشود كه خواننده ميفهمد همين آرزوهاي پيش و پا افتاده هم براي آدمهاي متوسطالحال در حد خواب و خيالي بعيد است. شخصيتهاي آندرسن ساكنين جامعهي آمريكايي هستند كه از رفاه زندگي آمريكايي نصيبي نبردهاند و تنها سهمشان از تلاش براي رسيدن به نقطهي اوج در پايان تنگدستي و گمنامي است. شايد از اين جهت باشد كه آدمهاي آندرسن لحني ماليخوليايي دارند و فضاها همگي نشان از يك اندوه پنهان دارد. اندوهي كه در لايههاي رويي داستان حتا رنگي از طنزي ريشخندآميز دارد اما در سطوح پنهاني داستان روايتي تلخ از عزلت و تنهايي است. قصههاي آندرسن در ظاهر از ماجرايي چنان عادي برخور دارند كه شايد به سختي بتوان آنها را تعريف كرد. اما همين سادگي داستان اشارهاي فلسفي به سادگي بغرنج زندگي است. آندرسن يك قصه گويي تمام معناست. راوي آندرسن سخنگوي تنهايي است كه وعظ نميكند و با آن كه داناي كل است اما اطلاعاتش را از آدمها و وقايع يكباره بر سر خواننده نميريزد. راوي فقط قصهاي ميگويد و در اين حالت شايد بشود گفت ارزشهاي چنين داستاني بيشتر پنهان است تا آشكار. آنچه آندرسن ميخواهد بگويد همگي در فرم و شيوهي نگارش داستان و پرداخت شخصيتها مستتر است و اين خوانندهي موشكاف است كه بايد از بين اتفاقات سادهي زندگي مفاهيم بزرگي را كه نويسنده مد نظر دارد درك كند. تنهايي دلسردي بيعدالتي و فقر . . . موضوعاتي هستند كه آندرسن با دلسوزي و تيزبيني روانشناسانهاي به آنها ميپردازد و از اين جهت آثار آندرسن در حيطهي داستانهاي اجتماعي و انتقادي قرار ميگيرند. نكتهي ديگري كه در آثار آندرسن قابل توجه است ريتم و ميزان گفتوگو در داستانهايش است. گفتگو در داستانهاي آندرسن معمولن در حداقل ممكن و حتا گاه مثل امري اتفاقي و ناگهاني است. آندرسن منتهاي خست را در گفت و گو در داستانهايش دارد اما از ان جا كه ريتم و وزن گفتگوها در ايجاد تعليق و گرهگشايي تعيين شده خواننده هيچ كمبودي از كمي ديالوگ بين آدمهاي داستان حس نمي كند. گفتار در داستانهاي آندرسن در سه قالب خودگويي مكالمه و يا گفتار راوي داناي كل كه قصه را تعريف ميكند ميآيد و اين ترتيب فضاها و سوژههاي مختلف را با وزن و ريتم مناسب هم داستان ميسازد. گفت و گو حتا خودگويي در آثار اندرسن بسياري از اوقات نقطهي اوج و تثبيت كنندهي موقعيت داستان است. به طور مثال در داستان ماجرا چند كلمهاي كه دختر در حالتي جنون آميز با خودش ميگويد عمق تنهايي قهرمان داستان را نشان ميدهد و ميتوان گفت ضربهي نهايي را وارد ميكند. يا در داستان تخم مرغ نقطهي اوج داستان هنگامي است كه پدر نعره زنان وارد اتاق ميشود و كنار بچه و همسرش اشك ميريزد. اندرسن خوب بدين نكته واقف است كه داستان كوتاه برشي بسيار كوچك از كيك بزرگ هستي است و از اين جهت نقش گفتو گو براي تكميل اين برش و تمايز آن از مقاطع ديگر زندگي بسيار اهميت دارد. كمي گفتوگو در داستاههاي آندرسن شخصيتهاي قصههايش را آدمهايي انتزاعي و نمادين كرده كه در فضايي وهمآلود بيشترين تاثير را بر خواننده ميگذارند. اندرسن معمولن از اسطورهها در داستانهايش استفاده نميكند. اما او هم زبان سمبوليسم خودش را دارد. سمبوليسمي كه در سبك رئال آندرسن بسيار خوب بيان شده. نمادها در داستانهاي آندرسن موروثي نيستند بلكه به ضرورت داستان از دل ماجرا جوشيده و خواننده را به دل داستان كشانده. گاهي يك جزء به تنهايي نشانهي معاني بسياري ميشود. مثلن يك طبقهي اجتماعي نشانگر تمام گذشته و حال شخصيت داستان است. در داستان " تخم مرغ " درگيري يك خانواده براي رسيدن به اوج و طي كردن پلههاي ترقي و درنهايت كلهپا شدنشان را شاهد هستيم. در تمام طول داستان اشارهي مستقيم به تخم مرغ به عنوان سمبولي از جنين و نطفهي زندگي و پيچيدگي مسئلهي حيات و آرزوي نابودي و خلاص شدن از شر آن نكتهي اساسي در ساختار اين قصه است. آندرسن در " تخم مرغ " با اشاره به طبقهي اجتماعي آدمهاي داستانش در واقع يك پس زمينهي ذهني از پيشينهي قهرمانانش به خواننده داده. و با ديدي فلسفي و جملات رواني كه نيشي از طنز هم دارند داستان را پيش ميبرد. و در پايان با اين جمله كه " چرا تخم مرغ بايد باشد ؟ " علت هستي را زير سئوال برده. در داستانهاي آندرسن راوي معمولن شخصيت اصلي داستان نيست. مثلن در داستان ماجرا راوي داناي كلي است كه با لحني فلسفي و طعن آميز ماجراي " آليس هايندمن " را تعريف ميكند و با اينكه لحني بيطرفانه دارد اما خواننده را تا نقطهي بحران " آليس " پيش ميبرد و در اين راه " آليس " را پيش چشم خواننده روانكاوي ميكند. در داستان " شهرك غريب " با اين كه راوي يكي از شخصيتهاي اصلي داستان است. اما روايت روايت او نيست. بلكه با خواندن داستان خواننده حس ميكند شخصيت اصلي قصه دختر دانشجويي است كه راوي فقط يك دفعه به آن اشاره ميكند و گويي نگاه امروز راوي به زندگي تحت تاثير مستقيم و قوي آن دختر بوده. در " تخم مرغ " راوي از فاصلهي سالها بعد به گذشتهي 1در و مادرش نگاه ميكند. البته او داناي كل نيست. چرا كه راوي در كودكي شاهد اتفاقاتي بوده كه امروز آنها را تعريف ميكند بنابراين منطقي است كه خيلي از ماجراها يا در خاطرش نمانده باشد يا از ذهنش پوشيده مانده باشد و يا اين كه به دليل نداشتن قدرت تحليل كافي از خاطرش رفته باشد. اگرچه او تقريبن ميداند يكايك شخصيتها به چه ميانديشيدهاند و از آن جا كه روايت داستان براياش خطري ندارد بيطرفانه خواننده را به سمت قضاوتي صحيح پيش ميبرد. ساختار قصههاي آندرسن تشكيل شده از رشتهي از وقايع كه به طور اتفاقي كنار هم چيده شده اما اين ترتيب اصلن ساختگي نيست بلكه نويسنده با هوشياري و دقت و توجه به موقع به جزييات ماجراي داستانش را خلق كرده و اين همه در حالي است كه در نگاه اول شايد طرح داستان ساده و خام به نظر آيد. ولي در واقع چيزي كه در داستانهاي آندرسن حرف اول را ميزند حكايت است. شايد ظاهرن اتفاق بزرگي در شرف نباشد اما آدمهاي داستان آندرسن دچار بحرانهاي بزرگ روحي و ادراكي هستند كه در طول داستان خودشان را نشان ميدهند. آندرسن براي تعريف فضاها و شخصيتهايش از كمترين جملات استفاده ميكند و اين همه را به نقل از " راوي گدشته نگرش " چنان بيان ميكند كه براي ما باورپذير باشد. بدون شك مطالعهي آثار آندرسن براي كساني مثل نگارنده كه در نوشتن هنوز درگير پرداخت بيش از حد جزييات هستند بيفايده نيست.
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:18 بعد از ظهر _
|
حسين سناپور در نقدش بر «داش آكل» در ويژهنامهي جشنوارهي ادبي اصفهان به چند نكتهي جالب اشاره كرده، كه بد نميبينم در اين نوشته نگاهي هم به نظرات ايشان داشته باشم. سناپور معتقد است، «داش آكل» آغازي بسيار سنجيده و زيبا دارد: «همهي مردم شيراز ميدانستند كه كاكا رستم و داش آكل سايهي همديگر را با تير ميزنند.» اين جمله كه يك جملهي تلخيصي است و با آوردن چند كلمه حال و هواي ماجرا و محيط و روابط آدمها را تعريف كرده، در ادامهي داستان با جملات توصيفي و البته گاه گزارشي، بسط داده شده و خواننده را از شرح ماوقع آگاه ميكند. در اين جمله خواننده با نزاعي مواجه ميشود كه سه راس دارد: داش آكل، كاكا رستم و مردم شيراز. رفته رفته كه در داستان پيش برويم خواهيم ديد كه در واقع درگيري اصلي بين مردم و داش آكل است. داش آكل كه قبل از ديدن مرجان با سنت و قوانين دست و پاگير اجتماع مشكلي نداشت و اتفاقن آدمي بود محبوب خاص و عام، با دل باختن به دخترك، دچار تضادي عجيب و كشمكشي دروني ميشود. داشآكل ذاتن آدم آزادي طلبي است و اين را به روشني در رفتار و گفتارش ميبينيم. مردي مجرد كه از مسئوليت فراري است و بارها به صراحت اشاره ميكند كه آزادياش چه قدر اهميت دارد برايش. پافشاري نويسنده بر اين وجه از شخصيت داش آكل شايد ظاهرن خيلي مكرر و سطحي به نظر بيايد، اما با كمي دقت ميتوان پي برد كه «هدايت» عمدن اين وجه شخصيت داش آكل را پر رنگ كرده تا خواننده به عمق فاجعهاي كه قهرمان داستان دچارش ميشود پي ببرد. داش آكل كه طي سي و چند سال زندگياش هيچ زني را در دل راه نداده بود حالا با نگاهي دلباختهي مرجان ميشود و در شرايطي قرار ميگيرد كه نه عرف و اجتماع اجازه ميدهند عشقش را ابراز كنند و نه حتا وجدان خودش راضي ميشود تا چيزي از حسش بگويد. در نتيجه داش آكل دچار كشمكشي دروني ميشود كه نهايتن منجر به مرگش ميشود. مرگ داشآكل با قمهي خودش، نماد اين مطلب است كه داش آكل نه به دست دشمن بيرونياش كه توسط افكار و عقايد خودش كشته شد. از طرفي پديدهي مرگ در اين داستان بسيار طبيعي و منطقي روي ميدهد. «هدايت» اصولن نويسندهي مرگ انديش بود و نوعي وسواس و شهوت داشت براي نوشتن از مرگ و حتا گاهي در بعضي آثارش مرگ مثل يك عامل بيروني خودش را به داستان تحميل كرده، اما ميشود گفت حركت هدايت براي رسيدن به لحظهي مرگ داشآكل حركتي قابل قبول است. داش آكل هفت سال پيش با كاكا رستم خط و نشاني كشيده تا سر گذر يكديگر را ملاقات كنند و به حسابهاي پاك نشدهشان بپردازند. از هفت سال پيش تا روز عروسي مرجان، داش آكل ديگر گرم رسيدگي به كارهاي خانوادهي حلج صمد است و طبيعي است به محض حضورش در پاتوق هميشگي، خواننده بايد منتظر درگيري دو شخصيت اصلي داستان باشد. يكي ديگر از نكات قابل توجه در اين داستان شيوهي شخصيت پردازي «هدايت» است. نويسنده در صحنهي آغازين داستان كه به توصيف قهوهخانه و حالات داش آكل و كاكا رستم ميپردازد با تردستي آدمهاي داستانش را ساخته. آنجا كه اشاره ميكند به سكوت داش آكل در برابر كل انداختنهاي كاكا رستم و توصيف چرخاندن يخ در كاسه، كاري كه نشان از صبر و حوصلهي زياد دارد، خواننده را با داش آكلي مواجه ميكند كه دچار يك نوع آرامش و صبر دروني است. اگرچه در طول داستان ميبينيم كه داش آكل چطور از هم ميپاشد. در مقابل كاكا رستم با آن نگاه تحقير آميزش معلوم است كه دچار غرور و خود بزرگ بيني است و البته لكنت زبانش يك جور حس حقارت دروني را به نمايش ميگذارد. بي ترديد اوج پرداخت شخصيت در «داش آكل» به همين چند خط محدود ميشود، چون در ادامه «هدايت» براي توصيف حالات داش آكل از جملاتي گزارشي و حتا شعاري استفاده كرده. اين حركت نويسنده، خوانندهي امروز را به اين انديشه ميبرد كه، هدايت كه در همان دوران آثار «جويس» را مطالعه ميكرد، چرا نميتوانست آن شيوه را به ادبيات فارسي منتقل كند. شايد اين پرسش چندين پاسخ داشته باشد: احتمالن زبان فارسي در آن دوران قابليتهاي امروز را نداشت، يا اين كه پشتوانهي ادبي ما آثاري نظير بوستان و گلستان با شيوهي گزارشي و توصيفي بوده و فاصلهي زيادي بوده از اين ادبيات تا آن شكل مدرن و پيشرو كه در اروپا مرسوم بود. به هر حال لازم به توضيح نيست كه اشخاصي مثل جويس دوران كلاسيك را طي كرده بودند و رفته رفته به جايگاه فعليشان رسيده بودند. در حالي كه در ايران اين اتفاق هنوز نيوفتاده بود، و تمام ارزش «هدايت» و نويسندگان متعلق به آن دوره، به خاطر همين تلاش براي خلق ادبياتي نو و آثاري متفاوت با آن چه خوانندهي ايراني تا آن روز در دست داشت، بوده. مطلب قابل تامل ديگري كه در بيشتر آثار هدايت برجسته است و بسيار به آن اشاره شده، نگاه هدايت به «زن» است. اگر بخواهيم تنها به همين داستان بپردازيم، ميشود گفت محيط داستان، محيطي كاملن مردانه است و اين محيط در حالتي پرداخت ميشود كه مرجان نقشي كليدي و زير و رو كننده در كل ماجرا دارد. «هدايت» در توصيف شخصيت داشآكل و كاكا رستم سنگ تمام ميگذارد، او حتا سر و وضع قاصدي را كه براي لحظهي وارد داستان ميشود تا مرگ پدر مرجان را خبر دهد، با وسواس توصيف ميكند، اما تصويري كه ما از مرجان داريم، جز تصوري سايهوار چيست؟ حتا وقتي داش آكل ياد خاطرات گذشتهاش ميافتد، اين ياد و خاطر مرجان نيست كه جان ميگيرد بلكه يادآوري تصاويري است از گردشهايي كه با دوستانش داشته، سفرهايي كاملن مردانه كه معلوم نيست در آن لحظات عاشقانه يادآورياش چه اهميتي دارد. حضور مادر مرجان هم بيرنگ است و فقط در يكي دو جملهي بي حس و حال خلاصه ميشود. داش آكل وسايل خانه را ميفروشد، محل زندگي مرجان و خانوادهاش را تغيير ميدهد و تمام اين تحولات در حالتي رخ ميدهد كه خواننده به هيچ وجه حضور مرجان و مادرش را حس نمي كند. مسئلهي قابل توجه ديگر انتخاب شيراز به عنوان لوكيشن اين داستان است كه نشان از تيزبيني «هدايت» دارد. شيراز به عنوان شهري كه فضايي بين زندگي سنتي و مدرن دارد، با پشتوانهي فرهنگي و همينطور ديني، بهترين انتخاب بود براي نمايش كشمكش اين مدرنيته و سنت. اوج اين تقابل را وقتي ميبينيم كه با گذشت هفت سال چطور پوشش مردم تغيير كرده، اما داش آكل هنوز به شكل همان داشهاي دوران خودش ميگردد و البته اين اشاره به اين مطلب هم هست كه داش آكل هنوز به مرام و اصول جوانمردي پايبند است. به طور كلي «داش آكل» داستان خواستن و نتوانستن است و خلق آننگاه مختص «هدايت» به عشق و معشوق كه روحاني است و اثيري و دست نيافتني. عشقي يك طرفه و بي پاسخ كه نهايتن منجر به اتفاقي تراژيك ميشود. پونه بريراني
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:16 بعد از ظهر _
|
براي خيلي از خانواده ها جلسه ي اؤليا و مربيان ، جلسه ايي است كه مدير مدرسه مي آيد ، يك چيزهايي مي گويد و آخرش از گفته هايش نتيجه مي گيرد كه بايد به مدرسه كمك مالي شود . پس جلسه ي اؤليا و مربيان يعني نشستي براي گرفتن پول با به زبان خوش يا به زور !
به همين دليل اغلب خانواده ها از شركت در اينگونه جلسات خودداري مي كنند و هميشه وقت دعوت به جلسه خودشان را به آن راه مي زنند . اما راستش من حس ديگري نسبت به اين جلسات دارم . يعني داشتم . من اعتقاد داشتم كه اين جلسات بهانه ايي است براي نزديكي و همكاري بيشتر والدين و مربيان با هدف هرچه بهتر ساختن امر آموزش . با همين نگاه در جلسه ي اولين سال تحصيلي پسرم شركت كردم .
هيچ يادم نمي رود وقتي وارد مدرسه شدم و موكت خاكي و كثيفي كه براي نشستن والدين در راهرو مدرسه پهن شده بود را ديدم چه حالي پيدا كردم . وقتي كفشم را در آوردم و با خجالت دو زانو گوشه يي نشستم و زماني كه آقاي مدير داشت از كمبودها مي گفت و من در فكر اين بودم كه پاي خواب رفته ام را چطور جا به جا كنم ، تمام ايده ها و افكار نويي را كه در ارتباط با دانش آموزان در سرم بود ، فراموش كردم . در پايان جلسه مدير از خانواده ها خواست تا اگر پيشنهادي دارند بيان كنند . كسي حرفي نزد . جز همهمه ايي آني و نامفهوم ، انگار عده ايي ناراضي بودند از اين كه مجبورند به مدرسه كمك مالي كنند ، كه آن عده هم ثانيه ايي بعد خاموش شدند . من كه تازه چرتم پاره شده بود ، دست بالا بردم و در حاليكه به سختي روي پاهاي خواب رفته ام ايستاده بودم ، اجازه ي صحبت خواستم . تا جايي كه خبر داشتم مدرسه ي پسرم كتابخانه نداشت . و من كه خاطره ي شيريني از كتابخانه ي دبستان با آن كتابهاي پر از عكسهاي بزرگ رنگارنگ و مطالب چند خطي كه با فونت درشت نوشته مي شد ، داشتم . پيشنهاد ايجاد يك كتابخانه ي عمومي براي همه ي بچه هاي مدرسه و چند كتابخانه براي هر كلاس را مطرح كردم . روي سخنم با مدير و اوليا بود . اما هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم خانواده ها تك تك دارند جلسه را ترك مي كنند . در حالتي كه در نگاهشان مي شد جمله ي : برو بابا حال داري ! را به وضوح ديد .جلسه خلوت شد و من تا به خودم جنبيدم ديدم در دفتر مدرسه نشسته ام و بي چك و چانه به عنوان رئيس انجمن اؤليا و مربيان انتخاب شده ام . اين اولين و البته آخرين پست رياستي بود كه به بنده پيشنهاد شد ! من كه فقط مي خواستم هرطوري شده كتابخانه ي مدرسه را راه بيندازم ، چشم بسته زير صفحه ايي را امضا كردم كه به موجب آن مي شدم نماينده ي والدين در مدرسه . از آن روز كارم شده بود يادگيري روشهاي كتابداري ، سر زدن به كتابفروشيهاي شهر و خريد كتابهايي كه مناسب بچه هاي مقطع دبستان بود . حتي از دوستانم در تهران خواهش كردم تا بعضي از كتابهايي كه اينجا نبود را برايم بفرستند . شبها مي نشستم و كتابخانه ي كوچك كلاسها را طراحي مي كردم . تصميم گرفته بودم با جعبه هاي چوبي ميوه قفسه هاي رنگي بسازم و در هر كلاس حدود سي ، چهل كتاب داشته باشيم . البته تهيه ي آن همه كتاب براي من به تنهايي خيلي هزينه بر بود . اما مي شد از بچه ها كمك گرفت . كافي بود هر دانش آموز تنها يك جلد كتاب به كتابخانه ي مدرسه هديه كند . كتابهاي كودك خيلي ارزان بودند و در مقايسه با چيپس و پفكي كه بچه ها هر روز تناول مي كردند قيمتي ناچيز داشتند . پس بدون شك خانواده ها همكاري مي كردند . در خيالم كلاسهاي ساده و محقر بچه ها را مي ديدم كه با قفسه هاي رنگي پر از كتاب چه شكوهي پيدا كرده بودند . فكر كردم با صرف وقتي كم مي شود روشهاي كتابداري را به بچه ياد داد تا در هر كلاس از ميان خود بچه ها كساني براي نگهداري از كتابخانه انتخاب شوند . اين كم هزينه ترين و پر سودترين كاري بود كه مي شد براي بچه هاي مدرسه كرد . روزها مي آمدند و مي رفتند و مدير دبستان تقريبا هفته ايي يك بار مرا احضار مي كرد . روزهاي اول من با شور و حرارت مي نشستم در دفتر مدرسه و از نقشه هايم براي كتابخانه ي مدرسه براي مدير و معلمها مي گفتم . همه در سكوت به من گوش مي كردند و در آخر معلمها تك تك مي رفتند سر كلاس و آقاي مدير هم چند دسته چك به من مي داد تا امضا، كنم و بعد از كلي تعارف كه هيچ ارتباطي به حرفهاي من نداشت ، مرا روانه مي كرد . كم كم فهميدم كه براي آقاي مدير هيچ اهميتي ندارد كه مدرسه كتابخانه داشته باشد يا نه . او فقط مي خواست بعضي هزينه هاي مربوط به لوله كشي گاز و تهيه ي بخاري را از خانواده ها بگيرد و اين آخرين سال خدمتش را هم بگذراند و با خيال راحت بازنشسته شود . در جلساتي كه من به عنوان نماينده ي والدين با اوليا مدرسه داشتم هيچ حرفي از بچه ها نبود . فقط همه تمركزشان روي اين بود كه چطور خانواده ها را مجاب كنند تا از ايشان كمكهاي نقدي دريافت كنند . البته گاهي هم آقاي مدير و ناظم از بي تربيتي بچه ها شكايت مي كردند . اين كه حرف گوش نمي كنند . خيليهاشان درس نمي خوانند . مسئوليت پذير نيستند . سروقت به مدرسه نمي آيند و به موقع خانه نمي روند و تمام وقتشان را در كلوپ بازي كه ديوار به ديوار مدرسه بود مي گذرانند . بارها مي ديدم ناظم بچه ها را تهديد به تنبيه بدني مي كند . مدير سر بچه ها فرياد مي كشد . معلمها خسته و بي حوصله از سر به هوايي بچه ها فحش نثارشان مي كنند . البته اينها با تصوير ايده آلي كه هر خانواده از مدرسه دارد متفاوت است اما اين اتفاقات كاملا واقعي بود . و من كه ديگر خاموش ترين عضو جلسات بودم ، با خودم فكر مي كردم شايد كتاب يكي از بهترين راههاي درمان اين ارتباط بيمار بود . با كتاب مي شد فرهنگي نو به بچه ها تزريق كرد . با كتاب مي شد دنياهاي جديد را به بچه ها نشان داد . با كتاب مي شد روش فكر كردن و لذت انديشيدن را به بچه ها آموخت . با كتاب مي شد حتي بازيهاي جديد به بچه ها ياد داد . اگر مي شد ، اگر مي شد فقط يك كتابخانه در مدرسه راه انداخت و مسئوليتش را به خود بچه ها محول كرد ، شايد اين نيروي افسار گسيخته كه از درو ديوار مدرسه بالا مي رفت جهتي درست پيدا مي كرد .
من كه هر از گاهي به دعوت مدير به مدرسه مي رفتم و در سكوت چند برگ اوراق بهادار و بي بها را امضا مي كردم ، گاهي بچه ها را مي ديدم كه زنگ تفريح عده ايشان گوشه حياط ولو شده اند و عده ايي ديگر با هم گلاويزند و در خاك مي غلطند . ناظم را مي ديدم كه با چوبي بلند در حياط قدم مي زند و گاهي يقه ي بعضيها را مي گيرد و مي چسباندشان به ديوار …
يادش به خير خيال كنم كلاس سوم بودم . خانم قرباني با آن صداي دورگه و پوست سبزه . معلم امورتربيتي بود . همه دوستش داشتيم . چون مدام مي خنديد و خيلي هم ريز نقش و فرز بود . مثل خودمان بود . با ما قاطي مي شد . حالا كه فكر مي كنم مي بينم آنروزها احتمالا سن حالاي مرا داشت . اما جوري رفتار مي كرد كه انگار از خود ما بود . شوق كتاب خواندن را بعد از پدرم او در من زنده نگه داشت .
خانم قرباني منبع گرمي و محبت بود . زنگ تفريح كه مي شد بچه ها مثل حشراتي كه دنبال نور مي پلكند ، دور و بر خانم قرباني را مي گرفتند . هر جا خانم قرباني بود بچه ها هم همانجا جمع مي شدند . و انصافا خانم هم خوب كارش را بلد بود . زنگهاي تفريح وقتي همه ي معلمها داشتند گلويي تر مي كردند . خانم قرباني مي نشست توي كتابخانه . و همين كافي بود تا بچه ها را بكشد آنجا . قفسه هاي فلزي كتاب و ميز بزرگي كه خانم قرباني خندان با آن مقنعه ي مشكي و روپوش قهوه ايي مي نشست پشتش ، كتابهاي پر از تصوير و نوشته ، قصه هاي كودكي ، پنج تومن حق عضويت ، كارت كتابخانه ، چسبهاي كاغذي كه حروف الفبا رويش نوشته شده بود ، بايد مراقب باشم كتابها را به موقع و سالم تحويل بدهم ، درس نظم و امانت داري ، مسابقه ي كتاب خواني ، شوق خواندن و به ياد سپردن ، شوق نوشتن ، زنگهاي تفريح پربار …
آه خانم قرباني چه قدر دلم برايت تنگ شده . چه قدر خواستم جاي تو باشم . چه قدر خواستم مثل تو ، از خودم پل بزنم به دنياي ناشناخته ها . خانم قرباني جاي تو در مدارس ما چه قدر خالي است .
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:13 بعد از ظهر _
|
به خدا آدم خسيسي نيستم . از آنها هم نيستم كه معتقدند نادان كسي است كه كتاب به كسي امانت دهد و نادان تر كسي است كه كتاب امانت گرفته را پس دهد ! اما چه كنم كه سليقه ي من با سليقه ي اطرافيانم جور نيست . اسم دارد كه اهل كتاب هستم . توي خانواده هم بعد از پدرم تنها كسي هستم كه كتابخانه ايي هر چند كوچك و مختصر در خانه ام دارم . اما اگر قرار باشد كتابي به دوست و آشنا امانت بدهم هيچ كدام از كتابهايم به درد نمي خورد .
خواهر شوهرم خوره ي كتاب است . توي فاميل كسي را سراغ ندارم كه اين قدر كتاب خوانده باشد . خيال نكنم حتي يادداشت كوچكي از دانيل استيل ، برونته ها يا استاندال باشد كه اين زن نخوانده گذاشته باشد . البته اهل خريدن كتاب نيست . به نظرش وقتي مي شود چيزي را امانت گرفت ، پول دادن برايش عاقلانه نيست . منبع اصلي هم كه او را تغذيه مي كند دختر دبيرستاني اش هست كه تقريبا هفته ايي يكبار كتابي از دوستانش مي گيرد تا مادرش يكي ، دو روزه ببلعد . روزهاي باقي مانده ي هفته را هم پاورقي مجلات را زير و رو مي كند تا باز كتابي تازه از راه برسد . خلاصه شيوه ي مطالعه اش ، شيوه ي هلو برو تو گلوست ! نه براي خريد كتاب به خودش زحمتي مي دهد ، نه براي پيدا كردن كتابي با موضوعي خاص و نه حتي براي درك مطالب كتاب . چون من جدا معتقدم چيزهايي كه خانم مي خوانند آن قدر سهل و دم دستي است كه حتي لازم نيست يك جمله را دوبار بخواني چه رسد به اين كه بخواهي درگيرش شوي يا در موردش فكر كني . حالا احتمالا شما مي گوييد اختلاف نظر من با ايشان به خاطر جنگ دائمي خواهرشوهر و عروس است . اما قسم مي خورم كه اينطور نيست ، جلوي خودش هم مي گويم ، اينجا هم مي نويسم حالا اگر خواست ناراحت بشود اما من از آنهايي نيستم كه به هر كسي كه كتاب دست بگيرد بگويم كتابخوان . البته شايد براي شروع بد نباشد ، به هر حال وقتي كسي جوري فكر مي كند كه حاضر است براي نيم كيلو تخمه پول بدهد تا اوقات فراغتش را بگذراند ! اما حاضر نيست چيزي معادل آن را بپردازد براي خريد كتاب ، بد نيست كتاب قرض كند ، آن هم كتابهايي با داستانهاي ساده ، بدون پيچيده گي ، قصه هايي در حد ماجراهاي خانوادگي كه بارها از دهان افراد فاميل مي شنويم ، ماجراي عشق و ازدواج و خيانت و خودكشي و از اين چيزها كه در صفحه ي حوادث روزنامه ها به وفور مي شود ديد . اما من خيال مي كنم يك زماني ، در يك مقطعي بايد اين روش مطالعه را كنار گذاشت . البته هيچ كس حق ندارد براي ديگران مشخص كند كه چه بخواند و چه نخواند ، اين هم كه مي گويم در حد يك آرزوست . آرزوي اين كه چيزي بخوانيم كه ارزش خواندن داشته باشد . آرزوي اين كه سطح سليقه ي خواننده ها بالا برود . آرزوي اين كه كتاب هم ارزشش بشود چيزي در حد ماست و پنير و نان روزانه ! . آرزوي اين كه آنقدر دلبسته ي كتابهايمان باشيم كه تنها به امانت گرفتنشان اكتفا نكنيم و بخواهيم آنها را مثل يك خاطره ي عزيز هميشه كنارمان داشته باشيم .
به هر حال من از همين جا به خواهر شوهر عزيزم اعلام مي كنم حاضرم تمام كتابهايم را يك جا به او امانت بدهم . به شرط آن كه او هم مدام غر نزند : اينا چيه كه مي خوني ؟
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:11 بعد از ظهر _
|
هميشه وقتي مي آيد ، دست پر است . هر چه مي گويم راضي نيستم اين قدر به زحمت بيوفتيد . قبول نمي كند . معتقد است بچه ها چشمشان به دست بزرگترهايي است كه از راه دور مي آيند و كودكي خودش را مثال مي زند كه چطور منتظر بود تا دايي جانش كه هر سال از رشت مي آمد تهران ، جعبه هاي معطر نان برنجي را از چمدانش در آورد . و بعد از يادآوري همه ي اينها دست مي كند توي ساك سياه چرمي اش و چند بسته ي كادو پيچ در مي آورد . اين سوغاتي ويژه ي ماست : كتاب .
وقتي از راه مي رسد ، بچه ها از سرو كولش بالا مي روند . ديگر عادت كرده اند و خوب مي دانند توي اين ساك بزرگ غير از رخت و لباس و شانه و مسواك و حوله ، چيزهاي مهم تري هم هست . راستش خود من هم دلم غنج مي رود تا ببينم اينبار از اين كيف جادويي چه بيرون مي آيد . و باز كاغذهاي رنگارنگ كه من و بچه ها عجولانه پاره شان مي كنيم … خودم را مي بينم كه ميان كاغذهاي رنگي نشسته ام و دارم با بچه ها كتابها را ورق مي زنم و او آرام چايي اش را سرمي كشد . و باز خودم را مي بينم كه بچه ها را روي زانوهايم نشانده ام و با آنها دنياي كودكي را مرور مي كنم .
پينوكيو همچنان با دماغ درازش مشكل دارد ، رستم سالهاست در بيابانهاي سيستان مي تازد ،خاله سوسكه توي كوچه و بازار دنبال جفت مي گردد … و كلاغي كه هميشه در راه است !
شب شده . بچه ها دارند خواب بزي را مي بينند كه شجاعانه به جنگ گرگ رفته …
چراغ بالاي سرم را روشن مي كنم . نور متمركز مي شود روي كتابي كه در دست دارم . نگاه مي كنم جلدش را ، عنوانش ، ناشرش … و تمام چيزهايي كه مربوط به شناسنامه ي يك كتاب است . خوب مي دانم اين تنها كتابي نيست كه همراه خودش آورده . از فردا يكي يكيشان را از كيفش در مي آورد . بعضيها هديه است و بعضي را امانت خواهد داد . و بعد با احتياط جوري كه به مزاج خاكشيري ام برنخورد توصيه مي كند كه اين يكي را اول بخوانم ، روي آن يكي دقت بيشتري كنم ، و اين آخري را حتما تا ماه آينده پس دهم .
با خودم فكر مي كنم چه قدر خوب است كه كسي هست تا كتابهاي خوب را به من معرفي كند . كسي كه صاحب نظر است و سليقه اش به سليقه ي من نزديك است . كسي كه در شهري بزرگ زندگي مي كند تا من كه در شهرستانمان به كتاب درست وحسابي دسترسي ندارم از منبع او تغذيه شوم . و چه قدر عالي است كه او مي تواند مرا در خواندن راهنمايي كند .
اگرچه اين روزها تهيه ي كتاب حتي در شهرستان كوچك ما آسان شده و اين همه به مدد اينترنت است . خريد از طريق اينترنت اگرچه هنوز خيلي جا نيوفتاده اما كم كم دارد جايگزين روش قديمي خريد كتاب مي شود . حالا براي خريد كتاب آدم مجبور نيست وقت زيادي را صرف كند . خيلي از سايتهاي داخلي با هزينه ايي نه چندان زياد كتاب مورد نظر را در محل تحويل مي دهند . اما اين كار هم مشكلات خاص خودش را دارد . مثلا يكي اين كه هر كتابي را نمي شود از طريق بازارهاي اينترنتي تهيه كرد . تعداد كتابهايي كه از اين طريق در دسترسند محدود است و مشكل ديگري كه خود من با آن مواجه ام اين است كه ،اگر قبلا كتابي را مي ديدم كه مثلا نامش يا طرح روي جلدش يا نام مولفش نظرم را جلب مي كرد ، قبل از خريد اين امكان را داشتم كه كتاب را ورق بزنم ، چند صفحه اش را نگاهي بيندازم تا ببينم با سليقه ام جور هست يا نه . اما در خريد اينترنتي اين امكان وجود ندارد . پس باز انتخاب محدود مي شود به كتابهاي شناخته شده . كتابهايي كه قبلا يا از طريق رسانه ها يا توسط دوستان و آشنايان معرفي شده . و مشكل بزرگتر اين است كه خريد از طريق اينترنت مطالعه را محدود مي كند به قشري خاص . قشري كه از اول كتابخوان بوده اند و حالا مصرف كننده هاي حرفه ايي محسوب مي شوند . در جايي مثل شهرستان ما كه بازار كتاب كساد و راكد است و كتابي جلوي ديد مردم نيست . كسي هم تشويق نمي شود به خريدن كتاب . ديگر اين كه سايتهاي فروش كتاب منابع چندان غني و دقيقي نيستند . در بسياري از سايتهاي خارجي فروش كتاب بخشي هم مربوط مي شود به نقد و تحليل آثار ادبي ، تا به اين ترتيب هم خوانندگان با مطالب كتاب بيشتر آشنا شوند و هم به نوعي روش دقيق خواندن و نگاه نقادانه و تحليلي بين خوانندگان كتاب تبليغ شود ، كه به اين ترتيب نهايتا توقع قشر كتابخوان بالا مي رود . اما متاسفانه در سايتهاي داخلي فروش كتاب اين مسئله يا كاملا بي اهميت بوده يا خيلي سرسري و كم رنگ به قضيه ي نقد و بررسي آثار ادبي نگاه شده .
اما از همه ي اينها كه بگذريم مشكل بزرگتر اينست كه همه به اينترنت دسترسي ندارند تا از طريق آن بتوانند نيازشان را تامين كنند . پس باز مي ماند همان شيوه ي سنتي تهيه ي كتاب . خريدن ، هديه گرفتن ، يا امانت …
و من كه در اين شهرستان كوچك زندگي مي كنم . باز چشمم به چمدان چرمي قهوه ايي پدرم است تا ببينم اين بار برايم سوغاتي چه آورده .
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:10 بعد از ظهر _
|
مروری بر دو اثر از حسين سناپور
ويران میآيی و نيمهی غايب
حسين سناپور را با کتاب ويران میآيی شناختم . شيوهی نگارش از انتها به ابتدا و توضيح نويسنده که میتوان داستان را از فصل آخر به اول هم خواند . اين وعده را میداد که با کتابی مواجهايم که نويسنده در آن ساختار شکنی کرده . داستانی نو که در آن حداقل از بعضی عناصر داستان کلاسیک آشنايیزدايی شده . اين همه مشوقم بود برای خواندن ويران میآيی . بعد از خواندن خواستم يادداشتی در حد مرور و بازخوانی بر اين کتاب داشته باشم اما فکر کردم بد نيست کتاب ديگر سناپور يعنی نيمهی غايب که در سال هفتاد و هشت برندهی جايزهی مهرگان شد و عنوان بهترين رمان سال را داشته ٫ نيز بخوانم تا بيشتر با سبک و سياق سناپور آشنا شوم . و حالا در حالی که هنوز سرم گرم است از خواندن آخرين عبارات نيمهی غايب ٫ میخواهم نگاهی موازی و گاه قياسی به هر دو اثر سناپور داشته باشم .
ويران میآيی داستان زن و مردی است که يکديگر را بعد از دو سال گم کردن باز میيابند . داستان مثل اين که قرار است تمی سياسی و نهايتن اجتماعی داشته باشد . اما در پايان خواننده میبيند نه سياستش خيلی سياسی بوده نه معضلات اجتماعی طرح شده در داستان خيلی متفاوت بوده از آنچه تا به حال ديده و شنيدهايم ... فضای جنبش دانشجويی ناقص و دور از واقعيت زمان خودش توصيف شده و گويي تنها محملی است تا قصهی عشق و عاشقی مدل گل و بلبل باز ٫ مکرر و مکرر نوشته شود . عشقی که مال ديروز و امروز نيست . عشقی که سناپور راویاش است ٫ عشق قرن هفت و هشت هجری است . و برای همين يک جای داستان به يک جای ديگرش نمیخورد . قالب جديدش ٫ شيوهی نگارش امروزينش به داستان کهنه و مکررش . مگر اين که بخواهيم راوی همان مکررات باشيم در قالبی نو .
در نيمهی غايب هم شاهد چنين چيزی هستيم . در اين اثر هم ابتدا خيال میکنيم با رمانی مواجهايم که قرار است در آن بخشی از فعاليتهای سياسی دانشجويان و پيامدهای اين حرکات و پشت صحنهی بازيهای سياسی بازگو شود . اما هر چه پيشتر میرويم ٫ میبينيم باز با يک داستان ساده طرفيم که تنها تفاوتش با رمانهايي از اين دست ٫ نحوهی نگارشش است . که گاه جدن هم موفق بوده . يک درونمايهی ساده در فرمی امروزی و به شدت شاعرانه که البته گاهی بدجوری از قالبش بيرون میزند . توجه کنيد به فصل پايانی ويران میآيی .
/ قهوهيی کنار چشمام است ٫ تار . آبی بادکنک اين طرف ٫ قهوهيی بارانی آن طرف. روبهرو سبز سير خمرهيیها . باد میپيچد بهشان . باد میآيد میگذرد .... /
فردوس که اغلب شخصيتی سطحی از خودش بروز داده و شيفتگي اش به مرد داستان از نوع آويختگی است و نه عشقی که آدم را بالا میکشد و به اوج میبرد . در فصل آخر چنان شاعرانه تماس اولش با روزبه را بيان میکند که آدم به تعجب میافتد دختری که حتی در درک ابتدايیترين مفاهيم اجتماعی مشکل دارد چطور میتواند اين قدر شاعرانه محيط اطرافش را توصيف کند ؟ به اعتقاد نگارنده زبان آدمهای داستان بايد در جهت پرداخت شخصيتشان باشد . اگر در قسمتی از قصه اشاره میشود فردوس دختر بیغل و غشی است از طبقهی محروم که از خانه بيرون زده و آن قدر ساده است که حاضر میشود روح و جسمش را در اختيار مرد جوانی که فقط به خودش و روياهای شخصياش فکر میکند بسپارد . و باز بعد از گذران سختيها و حتی حبس که نتيجهی همان عشق يک طرفه است ٫ گويشش پر از / اصطلاحات و کش دادن حرفها و خندههای با دهان گشاد است / ٫ نمیشود پذيرفت در فصل پايانی ٫ در واقع همان ابتدای کار که فردوس خام که تنها خانهپدرش را ديده و حالا با يک بادکنک آبی در دست روی نيمکت پارک نشسته اين همه حرفهای شاعرانه بزند ٫ انگار اين فردوس نيست و خود سناپور است که نشسته روی نيمکت . البته پرواضح است سناپور از نثر شاعرانه خوشش میآيد . اين در نيمهی غايب هم کاملا مشهود است . اما تفاوت نثر شاعرانهی نيمهی غايب با ويران میآيی در اين است ٫ اوج نثر شاعرانه در اولی در فصلی است که راوی ٫ فرح دختر دانشجويي است که شاعر هم هست . اينجا میشود آن نگاه شاعرانه را از شخصيت داستان پذيرفت ٫ در نتيجه فرح ملموس و قابل باور میشود . کما اين که به اعتقاد من فرح تنها شخصيت درست پرداخت شدهی نيمهی غايب است . اگرنه همهی آدمهای ديگر داستان مثل اتودهای نيمه کارهايی میمانند که در نيمهی راه رها شدهاند . تقريبا هيچ کدام از شخصيتها رفتاری در خور نقشی که بهشان داده شده ندارند . نه فرهاد که از خانوادهاش بريده اما در تمام طول داستان نسبت به سيندخت (دختری که دوستش دارد ) برخوردی کاملا منفعل دارد ٫ نه خود سيندخت که معلوم نيست روی چه حسابی خودش را به فيضيان استاد فرصت طلب دانشگاه تسليم میکند ٫ و نه مادر سيندخت که بعد از بيست و دو سال از آمريکا به ايران میآيد تا دخترش را با خودش ببرد تا / آنجا هر لباسی دلش میخواهد بپوشد و هرطور خواست آرايش کند !!! / ... هيچ کدام منطقی به نظر نمیآيند . شخصيت الهی و صدرالدينی هم آن قدر تکراری است که احتياجی به پرداخت ندارد .
ويران میآيی هم در واقع تکرار همان آدمهاست . روزبه ٫ همان فرهاد است . همان قدر منفعل و البته اين يکی جنسش خورده شيشه هم دارد ! فردوس هم شايد يک شکلی از الهی باشد : درگير عشقی نافرجام ! البته الهی باهوش و تيزبين و مقتدر است و در آخر هم انگار به وصل يار نائل میشود ٫ اما فردوس که آدم را بدجوری ياد اتی فيلم بوتيک میاندازد ! در پايان با تصميمش برای مهاجرت انگارمیخواهد خودش و گذشتهاش را با روزبه از ياد ببرد . زهره هم که حضوری بسيار کم رنگ در ويران میآیی دارد انگار ادامهي زندگی فرح نيمهی غايب است . فرحی که بيژن کنارش گذاشت . زهره هم در عشق از عبداللهی رو دست میخورد و بعدها با کس ديگری ازدواج میکند . پدر و مادر روزبه هم نمونهايی بسيار کليشهايی از زن سالاری و مرد له شده و فراموش شده هستند . فضا سازيهای مربوط به خانهی پدری روزبه و حضورش در کنار پدر و مادر و توصيف صحنهها و گفتگوها گاه آن قدر کليشهايي است که آدم را ياد سريالهای خانوادگی میاندازد . که البته چنين پرداختی از قلم سناپور بعيد به نظر میرسيد .
غير از موضوع و شخصيتها که در هر دو داستان تکرار شدهاند . شيوهی کار هم در هر دو داستان شکل هم است . البته اين شيوه که میگويم منظورم سبک نيست . چرا که بیشک هر نويسندهايی سبک خاص خودش را دارد که معمولا در همان چهارچوب هم کار میکند . منظورم از شيوه نحوهی برخورد سناپور با داستان است . ويران میآيی که چهار سال بعد از نيمهی غايب چاپ و منتشر شد با همان روش آغاز میشود و ادامه میيابد که نيمهی غايب نوشته شده . يعنی هر دو داستان از انتها به ابتدا تعريف میشوند و فواصل زمانی و شکست زمانها دقيقا مثل هم است . لب کلام اين که ويران میآيی نيمهی ناقصی از رمانی است که سناپور سال هفتادوهشت نوشت و البته در فاصلهی يک سال هم به چاپ ششم رسيد .
اما در هر دو داستان چيزی که بسيار به جا و پخته
انتخاب شده راويست . در هر دو داستان نيمهی غايب و ويران میآيی در هر فصل و گاه حتی در فاصلهبين چند جمله راوی از اول شخص به دانای کل تغيير میکند . اين تغييرات و انتخاب اين که هر بخش با کدام راوی شروع شود بسيار ظريف و به جا بوده اگرچه گاهي آن قدر اين چرخش راوی صورت میگيرد که خوانندهايی مثل بنده گيج میشود . اما خيال میکنم وقتی محتوای داستان ساده است و موضوع اصلی پيچيدهگی خاصی ندارد ٫ بد نيست نويسنده با اين گونه چرخشها ذهن خواننده را درگير کند تا بتواند پاسخگوی سليقهی خوانندهی امروز باشد ٫ که خيلی اوقات میخواهد خودش برای داستان تصميم بگيرد و نه نويسنده . سناپور با تيز بينی حضورش را در داستان پنهان میکند و شخصيتهای داستان خودشان زنده و پويا اتفاقات را پيش میبرند . شکست و جابهجايی زمان نشان دهندهی اين اعتقاد سناپور است که اتفاقات هستند که آدمها را میسازند و هيچ چيز از پيش تعيين شدهايی در زندگی وجود ندارد . نکتهی جالب توجه ديگری که در نثر سناپور به چشم میخورد شکست افعال و جملات و گاه حتی تکرار بعضی افعال در دو زمان متفاوت و به دنبال هم است . مثلا يکی از زيباترين اين هنرنماييها در نيمهی غايب زمانی است که سيندخت دارد همه چيز خانه را از چشم مادرش میبيند ٫ مادری که سالهاست از او دورست و در عين حال او را مدام درونش دارد :
/ توی ايوان روی صندلی راحتی نشسته است ٫ نشسته بود .../
يا ايجاد حس تعليق در ابتدای ويران میآيی به اين ترتيب که شخصيت مرد را از ابتدا روزبه مینامد اما شخصيت زن بینام است و فقط / زن /خطاب میشود و خواننده کمکم میفهمد اين زن احتمالا همان فردوس است ... و يا پرداخت شخصيت و حتی موقعيت زمانی آدمها با يکی ٫ دو عبارت ساده :
/ زن آرام آمد طرف نيمکت ٫ ايستاد نزديک روزبه . نه کفش ورزشی پاش بود نه کاپشن و شلوار جين تن اش.../
يا اينجا :
/ ...اگر میدانست زمستان بیبرف بازی با فردوس توی اين پارک و بیبرف شاخههايی که فردوس میتکاندشان ناغافل روی سرم ٫ يعنی چه . /
روزبه وقتی با خود فردوس از فردوس میگويد ٫ او را تو خطاب نمیکند و باز میگويد فردوس . انگار که فردوس آدمی است در زمان گذشته که حالا ديگر نيست . شايد فردوس تمام شده و اين که حالا هست زن ديگری است . و باز اين نوع نگارش بسيار به شخصيت پردازی آدمهای داستان کمک میکند .
ديگر توجه سناپور به اسامی آدمهايش است . در هر دو داستان شخصيتهای اصلی زن يعنی / سيندخت / در نيمهی غايب و / فردوس / در ويران میآيی ٫ با اسامی مختلف معرفی میشوند :برای سيندخت ٫ سيما ٫ سيمين ٫ دخی و برای فردوس ٫ عسل ٫ بنفشه ٫ ليلا ٫ نازنين ٫ آلاله ... اسامی است که انتخاب شده . يعنی هر بار و از زبان هر کدام از شخصيتها به يک نام خوانده میشوند . شايد منظور سناپور از اين تعدد اسامی برای يک نفر اشاره به پيچيدهگی شخصيت قهرمان داستانش بوده و اين که : هر کسی از ظن خود شد يار من ...
نکتهی جالب توجه ديگر انتخاب رشتهی کاری و تحصيلی شخصيتهای داستان است که در راستای اصل قصه و فضا سازيهاست . مثلا شخصيتهای نيمهی غايب تعدادی از دانشجويان معماری ٫ طراحی و یا نقاشی هستند و همين بسيار کمک میکند به توصيف و توضيح اشکال ٫ احجام و فضاها از نگاه شخصيتهای داستان و به همين ترتيب در ويران میآيی روزبه شخصيت مرد داستان که به شدت منطقی و سرد معرفی شده دانشجوی رياضيات بوده و اين طور نگاه منطقی و حسابگرش بيشتر برای خواننده جلوه میکند .
با تمام اين ظرايف و زيبايی کلام و قلم ٫ سناپور در شناساندن آدمهايش و قابل باور کردن آنها برای خواننده مشکل دارد . خصوصا در نيمهي غايب غيبت و حضور مادر سيندخت بسيار غير منطقی است . به خصوص پايان غريب داستان يعنی مهاجرت سيندخت با مادرش و اشاره به اين که سيندخت با يک مرد خارجی ازدواج کرده تا مجبور نباشد مدام جواب پس دهد و حرفهای مادر سيندخت در مورد آن طرف آب بسيار سطحی به نظر میرسد . شايد به همين دليل داستانی مثل ويران میآيی يا نيمهی غايب با همهی زيبايی و قدرت بيان گاه تا حد داستانهای سطحی عامه پسند نزول میکند .
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:7 بعد از ظهر _
|
من به مفهومي به نام ادبيات مهاجرت اعتقاد ندارم .من ميگویم: ادبيات خارج از کشور . و اينهم يعني اديب اش در خارج از کشور کار و زندگي مي کند . به نظر من خانم ترقي هم متعلق به ادبيات مهاجرت هستند . تفاوت این ادبیات هم با ادبیات داخلی کمي در پرداخت به مضمون و زبان و بسياري در سانسور است ،بخصوص خودسانسوري . ادبيات بايد اول ادبيات باشد بعد مي توان به آن صفت داد .
ناصر غیاثی
نوشته ی ناصر غیاثی
رقص بر بام اضطراب اولین اثر منتشر شده ی ناصر غیاثی است . غیاثی را شاید بیشتر و پیشتر از وبلاگش می شناختند با آن تاکسی نوشتهای معروفش . تا این که در سفر اخیرش به ایران اولین کتابش را به چاپ و انتشار رسانید . راستش نظر دادن درباره ی اثر نویسنده ایی که از نزدیک او را دیده ایی و حتی نشسته ای و با او گپ زده ایی کار خیلی آسانی نیست . چرا که به قول غیاثی هر نویسنده ایی اول خودش را می نویسد و این آدم را دچار مشکل می کند ، وقتی بخواهد در مورد اثر بدون تاثیر گرفتن از شخصیت خالقش نظر بدهد . خصوصن وقتی قرار باشد درباره ی کتاب کسی مثل ناصر غیاثی بگویی . غیاثی از معدود نویسنده ها و شاید معدود آدمهایی باشد که بدجوری خودش است! به هر حال سعی می کنم چشمانم را به روی ناصر غیاثی ببندم و نگاهم را فقط بدوزم به کتاب .
امروز شنبه سیزده فروردین است . از صبح تا به حال که چهاربعدازظهر باشد ، نور آفتاب تنها دوبار ، برای چند دقیقه به برلین رسید و هوا کمی سرد است .
رقص بر بام اضطراب مجموعه ای از چند طرح و داستان است که در آن غالبن به تنهایی انسان و سرگردانی در دایره ی بطالت روزمرگی اشاره شده . چیزی که غیاثی را از دیگر نویسندگان مهاجر جدا می کند ، نگاهش به آدمها و نوع نگرشش به محل زندگی و موطنش است . برای غیاثی انگار وطن جایی است که در آن زندگی می کند و نه صرفن زادگاهش و تنهایی آدم هم هیچ ربطی به بودن در کشوری غریب ندارد . انگار تنهایی یک چیز ازلی و ابدی است که همیشه همراهش است . شاید به همین دلیل در طرح ها و داستان های غیاثی اثری از آن نگاه سیاه ، تلخ و سیاست زده نیست . شخصیتهای داستانهایش مدام وطن وطن نمی کنند و بیانیه ی سیاسی نمی دهند بیرون . آدمهای غیاثی دارند زندگیشان را می کنند . ولو در تنهایی و در غربت . نویسنده هیچ حضور مستقیم در داستانهایش ندارد . ادعای دانای کل بودن نمی کند . ماجراهای ساده ایی را کوتاه و صریح و سر راست بدون هیچ پیچیدگی بیان می کند و می گذرد . آدمها و فضاها به شدت خاکستری اند . هیچ دسته بندی سفید و سیاهی در کار نیست و طنزی گزنده آرام و سیال در فضای داستان جریان دارد . راوی داوری نمی کند و فقط قصه ایی بیان می شود .تا اینجای کار خوب است و این نوید را به خواننده می دهد که با داستانی نو طرف است . حالا تصور کنید یک بعد از ظهر شهریور ماه توی ایوان خانه ات با رفقا نشسته ایی ، چای می نوشی و ماجرایی را تعریف می کنی و بعد آه می کشید و همه چیز را فراموش می کنید . می خواهم بگویم داستانهای غیاثی در خاطر نمی مانند . گذرا هستند و ساده انگاشته می شوند و این همه به خاطر سبک نگارش نویسنده است . در طرح ها و داستانهای غیاثی خبری از شکست زمان و افعال و آشنایی زدایی نیست . و همین تاثیر بسیاری از سوژه های نابی را که به ذهن نویسنده رسیده از بین می برد .
بارانی را از تن درآورد،به پشت صندلی آویخت،کلاه شاپو را از سر برداشت،انگشتان دو دست را در هم کرد،گذاشت روی میز . منتظر شد بقیه بالاپوش هایشان را در بیاورند،پالتو پوش بخار از شیشه ی عینک بگیرد،همه بنشینند،خوش و بش ها تمام بشود. بعد سرخوشو شمرده با لبخندی که درخشندگی اش همه را غافلگیر کرده بود گفت:...
در اغلب داستانهای این مجموعه خبری از اتفاق نیست . آن به قول دوستی ، بزنگاه داستان که خواننده را با خود می برد تا انتهای اثر اینجا یا نیست یا در برابر پرداختن به جزییات بی رنگ شده . جزییاتی که قرار نیست نقش کلیدی در بیان شخصیتها و فضا سازی داشته باشند . اگرچه این مهارت نویسنده در پرداخت ریزه کاریها در مواقعی به کارش خورده ( نگاه کنید به داستان مور دانه کش ، که چطور سواری یک مورچه روی کفشهای مردی در حال حرکت به زیبایی توصیف شده ) . اما عمومن باعث شده به ساختار اصلی متن ضربه بخورد . به خصوص که غیاثی موجز می نویسد و صاحب چنین قلمی بعد از پرداخت به این همه ریزه کاری دیگر مجالی برای برجسته کردن اصل مطلب نمی یابد . شخصیتها بسیار ملموس و باور پذیرند . زنده اند ، اما فقط زنده اند . انگار صحنه ی تئاتری باشد که بازیگرانش بی هیچ کلامی و بی آن که ماجرایی را تعریف کنند فقط می آیند و می روند . در رقص بر ... کمتر اتفاقی می افتد یا دست کم اتفاقی که در خاطر بماند . خواننده منتظر است پشت آن همه توصیف اشیا و مکانها چیزی نهفته باشد . خیالی که به پرواز درآید ، حادثه ای ، یا اتفاقی درون شخصیتهای داستان . اما جز یکی ، دو تا از داستانها مثل پری و ماهی شصت مارکی و آرزوهای برباد رفته که اتفاق خواننده را تا پایان داستان می کشد . بقیه همه در حد طرح و حتی گاه گزارش باقی می مانند .
از نکات درخشان نثر غیاثی گذشته از طنز عجیبش که بسیار به جا به کار برده شده و هیچ توی ذوق نمی زند . یکدستی شیوه ی نگارشش است و این که خواننده هیچ سکته و فاصله ایی بین شیوه ی نوشتاری متن و شیوه ی گفتاری آدمهای داستان حس نمی کند .
...شاید از این می ترسد که زنش از بوی سیگار مانده در خانه بفهمد که در غیبت او این جا چند نفر جمع شده اند و او مجبور به گزارش این شب بشود . پس سرما را بر گزارش تحمیلی ترجیح داده است.
شخصیتهای اصلی داستانهای غیاثی عمدتن مرد هستند و زنان در حاشیه و معمولن به عنوان مزاحم و مامور سلب آسایش معرفی شده اند .حتی اگر تعصب زنانگی را هم کنار بگذاریم باید گفت این نوع نگرش دیگر خیلی کلیشه شده !!
کتاب را می بندم و نگاهی به عکس پشت جلدش می اندازم . چهره ی نویسنده را می بینم ، امیدوار و پرانرژی چشم دوخته به ... به شاید فردا ...آقای غیاثی بی صبرانه منتظر تاکسی نوشتهایتان هستیم . موفق باشید .
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:6 بعد از ظهر _
|
یاداشتی بر عادت می کنیم اثر زویا پیرزاد
زویا پیرزاد در آبادان به دنیا آمد . همان جا به مدرسه رفت ، در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد!
این تمام اطلاعاتی است که پشت جلد عادت می کنیم ، پایین عکس محجبه ی خانم پیرزاد درباره نویسنده آمده .
عادت می کنیم خیلی ساده و پرشتاب شروع می شود . زنی که هم رانندگی می کند ، هم سیگار می کشد ، هم بنگاه دار است ، هم چشمان قهوه ایی روشن دارد ( آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری !) . با مردی که هم پولدار است ، هم خوش تیپ است ، هم با مرام است ، هم اصل و نسب دار ، آشنا می شود و بعد از یک کش و قوس نه خیلی دراماتیک به هم می رسند . این وسط یک المانهایی هم داده شده تا شما حسابی در فضای داستان قرار بگیرید. آجیل فروشی تواضع ، شیرینی فروشی بی بی ، رستوران هانی ، و شاهکار قرن حاضر وبلاگ!! همه ی این عناصر به خصوص آخری ، زور زورکی در داستان چپانده شده تا جوابگوی سلیقه ی قشری خاص ، قشر متوسط مایل به مرفه باشد . اگرنه مگر چند نفر حتی در خود تهران آجیل فروشی تواضع را می شناسند ؟ یا اگر ماجرای وبلاگ نویسی آیه دختر آرزو آن هم با آن لحن لمپنی که هیچ به طرز فکر و روش قلم یک دانشجو نمی آید ، نبود چه ضربه ایی به پیکر داستان می خورد ؟ آیا اضافه کردن چنین المانهای خصوصی که تنها مختص لایه ی خاصی از اجتماع هستند می تواند برای همه ی خواننده ها معرف فضا و زمان و شخصیتهای داستان باشد؟
داستان پر از اسامی مختلف است . کلی آدم می آیند و می روند بی آن که تاثیری در ذهن خواننده بگذارند . حتی آرزو شخصیت اصلی داستان حس همدردی خواننده را برانگیخته نمی کند . آرزو در خانواده ای به شدت مادی و رفاه طلب بزرگ شده و هیچ معلوم نیست طبق چه منطقی فرق دارد با مادر ظاهربین و دختر ننرش . آیا آرزو کتاب خوان بوده ؟ اشاره ایی نمی شود مگر صحنه ای کم رنگ که اسامی تعدادی از کتابهای دوران نوجوانی و جوانی زن ردیف می شود که هیچ ارتباطی هم به هم ندارند : خرمگس ، بینوایان ، ربکا ، تاریخ ایران ، غرور و تعصب... و این کتابها مربوط به زمانی است که آرزو و اجتماعش در گیر و دار تحول بزرگی در کشور بودند . اما انگار آرزو مبرا بوده از موج فکری آن زمان .
آیا آرزو بر اثر رنج و سختی دچار تحول روحی شده ؟ باز هم اثری از تلخی در زندگی این زن نیست . یک ازدواج و بعد طلاق و تنها سختی که در مملکت غربت انگار دچارش بوده خرید نان باگت زیر باران و آفتاب و شستن هفته ایی بیست سی جفت جوراب با دست و صابون گربه نشان فرانسوی بوده! آیا همین ها کافیست تا زنی تا این حد متفاوت شود از آدمهای دوروبرش؟
آزاده زنی مستقل و اجتماعی معرفی می شود در حالی که به شدت مقابل مادر و دخترش تسلیم است . تا فصلهای پایانی داستان که در یک مشاجره آرزو به قضیه ی مزاحمتی که نوکرشان در نه سالگی برایش ایجاد کرده بود اشاره می کند و با بغض کینه اش را از شرایطی که مادرش برایش ساخته اعلام می کند . که البته همین چند خط شاید درخشان ترین جای داستان باشد .
در صحنه هایی که کم هم نیستند می بینیم آرزو ، ملک مطیعی وار ( البته این صفت برای آقای سهراب زرجو برازنده تر است ) از مردم فقیر و گرفتار دستگیری می کند و این حالت آن قدر تکرار می شود و آن قدر سطحی و خام مطرح شده ، که نه تنها خواننده خوشش نمی آید بلکه اگر آدم ساده انگار و راحت طلب نباشد از این همه رو بودن ماجراها حالش خراب می شود . وجود خانواده ی تهمینه با آن سه برادر یکی معتاد و یکی شهید و یکی سیاسی اعدامی و نزول آرزو و سهراب زرجو مثل دو فرشته ی نجات بر سر این بخت برگشته ها یکی از همان ماجراهایی است که فقط می توان نظیرش را در سریالهای بعدازظهر تلویزیون دید .
با این همه پیرزاد مثل سابق در ساختن و تجسم فضاها موفق بوده . وقتی می گوید :
...سیگار را توی هوا تاب داد و ادای مادر مرجان را درآورد." من و مرمر هم سایزیم." ...
خوانده می تواند کاملن حرکات شخصیت داستان را تجسم کند . ولی افسوس که این فضا سازیها در یک روایت عاشقانه ی هندی به هدر رفته و نتیجه ی کار شده کتابی که برعکس اصرار نویسنده اش هیچ تفاوتی با رمانهای دانیل استیل ندارد و دقیقن باب میل همان آدمهایی است که نویسنده خواسته آنها را نقد کند .
زرجو خندید. " هنوز یاد قدیم هایی ؟ "
"...چه کنیم آقای زرجو . با همین خاطره ها زنده ایم و به دیدن مشتری های قدیمی مثل شما دلخوش " ( نویسنده می خواهد حالی خواننده کند که زرجو مشتری قدیمی اینجاست!)
مولف در لحظه لحظه ی داستان حضور دارد و با توجهی مادرانه مدام مراقب است تا خواننده ی عزیزش سطری را نامفهوم رد نکند . لقمه ها بسیار کوچک و باب گلوی تنگ و باریک خوانندگان گرفته شده !
...تقریبن با هم گفتند " صبح به خیر خانم صارم "
...هرسه با گفتند" ماالشعیر "
...دوتایی با هم گفتند " زوئن له پن "
... همه تقریبن با هم گفتند" سلام خانم صارم "
... دو تایی با هم گفتند " بلانسبت شما"
...سه کارمند بنگاه با هم گفتند " رسیدن بخیر خانم صارم "
در سریالهای تلویزیونی همیشه وقتی می خواهند فضای شاد و تفاهم و سازگاری بین آدمها را نشان دهند ، هنرپیشه ها را وادار می کنند لبخند بزنند و در حالی که سرشان را به طرفی خم کرده اند و شانه هاشان به هم چسبیده یک صدا چیزی را بگویند . این ترفند احتمالن به مزاج خانم پیرزاد هم خیلی خوش آمده که بارها و بارها در داستانش از آن استفاده کرد.
رومیزی ها سرمه یی بود و روی هر میز شمعی آبی بودتوی جا شمعی شکل قلب . صندلی ها روپوش های سرمه ایی داشتند با یک روبان آبی بزرگ پشت هر کدام ....
فضای داستان به شدت تجملاتی است توصیف عروسی در باغ با وسواس و جزییاتی که آدم خیال می کند دلمشغولی خود نویسنده است و اشاره به مدل ظرف و ظروف در صحنه های مختلف داستان بی هیچ هدفی خاص و یا ذکر این قضیه که سهراب زرجو علاوه بر جاگوار یک پاترول هم مخصوص کار و سفر و روزهای برفی دارد و آب دهان خواننده را راه انداختن ، همه به تجملاتی بودن فضا سازیها دامن می زند . کاش پیرزاد جای این همه درگیر شدن با نامها و نشانه های زندگی مادی کمی هم به پیچیدگی زبان و زمان می پرداخت تا داستانش را از چاه عمیق سطحی نگری و ساده انگاری نجات می داد . لحظاتی نظیر صحنه های درخشانی که گاه و بیگاه در چراغها را من خاموش می کنم آمده بود .
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:4 بعد از ظهر _
|
حالا من كه در برلين نشستهام، همچين اين ور آب هم نيستم. بين ما دريايي نيست كه؛ اقيانوس هم حكما نيست. در حال حاضر همه چيز فارسي در اين ور آبها داريم. نويسنده هم يكي از اين چيزها.بهرام مرادی در گفتگو با یوسف علیخانی
مروری بر خنده در خانه ی تنهایی
اثر بهرام مرادی
خنده در خانه ی تنهایی سومین اثر به چاپ رسیده از بهرام مرادی است . از مرادی دو اثر دیگر به نام های در شکار لحظه ها 1993 و یک بغل رز برای اسب کهر 2000 به چاپ رسیده و اثر اخیرش ، خنده در خانه ی تنهایی سال 1381 مورد توجه منتقدین و خوانندگان قرار گرفت .
این کتاب شامل هفت داستان کوتاه است . داستان هایی متفاوت نه از وجه محتوایی که از جهت نوع نگاه و بیان روایت . مرادی نویسنده ی ادبیات مهاجرت است اگرچه خودش معتقد است کجا بودن اش چندان مهم نیست . او بی حس نوستالژی و بدون آه و افسوسی از گذشته می نویسد . به همین دلیل در داستانهای اش از آن نگاه سیاسی و منفی که معمولن در ادبیات مهاجرت دیده می شود ، خبری نیست . نه بیانیه صادر می کند و نه آواز وطن وطن می خواند . داستان آدمهای ی را تعریف می کند که هر جای دنیا ممکن است باشند . شخصیتهای داستان معمولن مثل صحنه ی نمایش در محیطی بسته نشان داده می شوند . گرچه نویسنده داستانهایش را در خیابانهای برلن نوشته ! اما آدمها در چهار دیواری خودشان هست که تعریف می شوند .
در داستان ال دزدیده شدن لباسهای زیر چند همسایه توسط ناشناسی ، بهانه ایی می شود برای ورود آدمهایی به داستان . در اینجا مرادی برای تعریف شخصیتها نگاهی هم به اساطیر دارد .
مرادی نویسنده ی لحظه هاست . گذشته برای او نه خیلی دور که همین چند ساعت پیش است و آینده تنها چشم اندازی تا چند دقیقه ی دیگر دارد . اعتقاد به عدم قطعیت ( به قول دوستی این اعتقاد خودش یعنی یک چیز قطعی! ) و به هجو کشیدن روابط آدمها دستمایه ی تمام داستانهای مرادی است .
در داستان در دو دقیقه طنزی گزنده حکم فرماست . مولف نگاهی به سبک نگارش خطی داستان کهن دارد و در انتقاد به این شیوه یکی از شخصیتهای قصه را از داستان بیرون می کشد و می آورد تا در خانه ی نویسنده که اعتراضش را نسبت به داستانهای تکراری و آغاز و پایان های مکرر و نخ نما شده اعلام کند . در این داستان راوی که همان نویسنده باشد بارها وارد متن می شود و با شخصیتهای داستان گفت و گو می کند یا با صدای بلند فکر می کند که این شیوه این روزها زیاد دستمالی شده .
قلم مرادی قلمی بی خیال ، خندان و سرکش است . با زبان فارسی شوخی دارد و سر به سر کلمات می گذارد . آشپزخانه را می نویسد آش پز خانه و همسر را هم سر صدا می کند . یعنی به تمامی درگیر می شود با زبان چه از وجه فرمی و چه از نظر شکل ظاهری کلمات . و یا حتی از نظر محتوی و باری که هر کلمه بر دوش دارد . شاید پشت این بازی با کلمات تفکری خوابیده باشد که غیر از آن که می خواهد کاری نو در عرصه ی نگارش زبان فارسی انجام دهد ، اشاره ای هم به معضلات و مسائل اجتماع آدمها دارد . همسری که باید هم سر می بود ، حالا دیگر کم کم انگار شده آینه ی عذاب و آش پز خانه تنها مکانی است برای پخت و پز و پخت و پز و پخت و پز و دایره ی بطالت که شعاعی به اندازه ی تمام عمر آدم دارد .
مرادی شیوه ای ی نو و منحصر به خودش دارد . او زمانها را می شکند و روایت را مثل پازلی به هم ریخته می ریزد جلوی چشم خواننده تا ذهن را درگیر کند . کاری که در داستان شوهری برای ایلونا می کند ، تا خواننده را درگیر فرمی کند که محتوایی ساده را در برگرفته . داستان ماجرای ازدواج زنی است که از همسرش جدا شده و دنبال همسری جدید می گردد . یک اتفاق واقعی که نحوه ی روایتش اصلن به ترتیب زمانی نیست که در واقعیت ممکن است به وقوع بپیوندد .
در داستان چ ک ه راوی کسی است که رفته تا خودش را رسمن دبوانه اعلام کند . علاوه بر طنز خارق العاده ایی که در فضای داستان جاریست ، نوع نگارش نویسنده خنده دارتر است ( می گویم خنده ار چون به نظرم این صفت برازنده ایی است برای چنین اثری و اتفاقن نکته ی درخشان اثر هم همین است .) علاوه بر کلماتی که عمری سر هم نوشته می شدند و حالا به شکل شگرفی جداجدا نوشته می شوند ، در تمام طول داستان یک نقطه یا ویرگول یا علامت سئوال وجود ندارد و خواننده خیال می کند جدن با یک دیوانه طرف است ! ذهن نویسنده به قدری فعال و سیال عمل می کند که به راحتی خواننده با داستان همراه می شود تا جایی که شخصیتها موجوداتی می شوند از جنس کلمه و گویی داستان هیچ پایانی ندارد . پایان داستان در ذهن خواننده شکل می گیرد و از آنجا که داستانهای مرادی دارای المانهایی نیستند که مربوط به مکان یا زمانی خاص باشند ، می شود گفت که این داستانها تاریخ مصرف ندارند و تقریبن در هرزمان و به هر زبانی می توانند تاثیر گذار باشند .
داستان نویسنده غول است ماجرای نسل روشن فکری است که در انزوا دچار توهم خودبزرگ بینی شده . عنکبوت سنبل طرد و ترک ، تنها همدم چنین نسلی است و نویسنده محبوس در چهاردیواری ، همان روشن فکر برج عاج نشینی است که در دنیای ذهنی خود دن کیشوت وار زندگی می کند .
مهمانی سر نگرفت به سخره گرفتن زندگی خانوادگی با اگر و مگرهای دست و پاگیرش است که کار آدم را به مرگ تدریجی در دایره ی مکررات می کشاند . آرزوهایی که دربرهوت واماندگی برباد می روند .
داستان پایانی این مجموعه چشم های پنهان واقعه به عقیده ی نگارنده درخشان ترین اثر این مجموعه است ، اگرچه کمی فاصله داشت با فضای داستانهای دیگر . داستان در فضایی شاد شروع می شود . جشن عید سعید باستانی در خانه ی فرهنگ آلمان . همه چیز به خوبی پیش می رود ، دیدارها تازه می شود و بگو بخند و سر سلامتی ... اما پس این شادی ظاهری خواننده منتظر اتفاقی است . چیزی نگران کننده زیر پوست داستان در حال شکل گیری و رشد است . تا جایی که می رسد به ماجرای کنفرانس برلن ، فرهنگ ایرانی و فضاحت و فحش و کتک کاری که مثل روی دیگر سکه ایی خود را نمایان می کند . کابوسی که خواننده را می کشد تا دم در قطاری که قرار است برندگان یک مسابقه را ببرد به تعطیلات لب ساحل ، قطاری که می رود به سمت هیچستان .
پیش تر از زیبایی های فنی کار مرادی و نحوه ی نگارش و روایتش خیلی ها گفتند . اما چیزی که بیش از همه مرا به فکر می برد این است که چرا کارهایی از این دست کمتر و کمتر در ادبیات ما اتفاق می افتد ؟ چرا این روزها تا این حد به کارهای متوسط اهمیت می دهند ؟ آیا دستانی در کارند تا سلیقه ی عموم را در حد پایین نگه دارند ؟ وقتی نگاهی می اندازم به کتابهایی که امسال تالیف و منتشر شده ، خنده ام می گیرد خنده ا یی به تلخی خنده در خانه ی تنهایی !
و اما ... و اما در پایان بگویم که این یادداشتها نقد نیست ، مروری است بر آن چه این روزها می خوانم ، یادداشتهای یک زن خانه دار در باب کتاب و کتاب خوانی !
در این ارتباط:
آدم و حوا
همشهری
سخن
یوسف علیخانی
پیمان هوشمندزاده
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:3 بعد از ظهر _
|