مروری بر تنهایی پر هیاهو اثر بهومیل هرابال
بهومیل هرابال در 28 مارس 1914 در برنو به دنیا آمد و در 3 فوریه 1997 در سن هشتاد سالگی وقتی میخواست از طبقهی پنجم بیمارستانی که در آن بستری بود به کبوترها دانه بدهد، از پنجره پرت شد و فوت کرد. هنوز کسی نمیداند هرابال عمدن میخواست به کبوترها دانه بدهد یا این مرگ اتفاقی بود!
او کودکیاش را در نیمبورک، جایی که ناپدریاش رئیس یک مشروب سازی بود، گذراند و کمی قبل از آغاز جنگ جهانی دوم در رشتهی حقوق وارد دانشگاه شد.
هرابال اگرچه فارغالتحصیل رشتهی حقوق در مقطع دکترا بود، اما هیچ وقت در رشتهی خودش کار نکرد. در عوض مشاغلی به قول خودش جنونآمیز داشت چون مامور تجاری، مامور بیمه، جوشکار، حمال کاغذهای باطله، کارگردان در تئاتر پراگ، دستفروش دورهگرد اسباببازی، کارگر ذوبآهن. . . هرابال یک کارگر روشنفکر بود مانند هانتا راوی داستان تنهایی پر هیاهو. از همین جا میتوان فهمید تجربیات نویسنده در زمینهی مشاغل گوناگون چه تاثیر عمیقی بر آثارش داشته.
هرابال از نویسندگانی بود که کار نوشتن را دیر شروع کرد، یعنی از سن چهل سالگی، اگرچه سالها پیش سرودن شعر را آغاز کرده بود ولی در حقیقت عمر نویسندگی هرابال چهل سال بود. اما در همین سالها شاهکارهایی خلق کرد که با استقبال بینظیر مردم چک و نویسندگان و خوانندگان دیگر کشورها رو به رو شد. تا جایی که میلان کوندرا ادبیات چک را به دو دورهی پیش از هرابال و پس از هرابال تقسیم کرده و این نشان دهندهی تاثیر عمیق این نویسنده بر نویسندگان هم عصر و بعد از خودش، است.
تنهایی پرهیاهو داستانی روانکاوانه و اجتماعی است. هانتا، راوی داستان در زیرزمینی نمناک و تاریک روشن با دستگاه پرس کاغذهای باطله را بسته بندی میکند. قربانیهای دستگاه او گاهی کتابهای نایاباندو او فکر میکند: من هیچ چیز نیستم جز یک قصاب که گوشت پاک میکند.
گهگاه او کتابهای ارزشمندی را از بین کاغذپارهها نجات میدهد و میخواند و این چنین به طور غریزی و خود به خود با فلسفه و ادبیات آشنا میشود.
آموزشم چنان ناخودآگاه صورت گرفته که نمیدانم کدام فکری از خودم است و کدام از کتابهایم ناشی شده.
میتوان گفت این داستان بیشتر شخصیت مدار است تا ماجرا محور و این حالات درونی آدمهای داستان به خصوص شخصیت هانتا است که داستان را پیش میبرد. داستان با این جمله شروع میشود:
سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این قصهی عاشقانه ی من است.
این جمله و جملهی دیگری با این مضمون:
آسمان عاطفه ندارد.
درواقع ترجیع بند داستان است. این دو جمله علیرغم بار معنایی عمیقی که دارند و ضرورت وجودشان در متن، یک ریتم زیبا اما مکرر به سیر داستان میدهند. انگار نویسنده خواسته با این ترفند به دایرهی بستهی زندگی و لحظاتی که پشت هم میآیند و هر یک تکرار بیتغییر لحظهی پیشین است، اشاره کند. با این همه اگر داستان را به دو قسمت تقسیم کنیم. قسمت اول که راوی به عشقبازی خودش با کاغذهای باطله و دستگاه پرس قدیمیاش میپردازد و از آنجا که سر و کلهی پرس عظیمالجثهای که در دقیقه چند تن کاغذ را خمیر میکند، آغاز قسمت دوم داستان است. میتوان گفت در قسمت اول ، با تمام مکرر بودن جریان زندگی یک جور روح شاد در جریان است. این شادی حسی بسیار شاعرانه است. شادی که با اندوه عشقی دیرین گره خورده، یک جور شادی نوستالژیک. اگرچه فضای داستان یکسره بوی نم، فاضلاب، عرق بدن، آت و آشغال و پلشتی میدهد و آسمان، همان تکه آسمانی که از حفرهی بالای سر کارگر زیر زمین نمور پیداست معمولن خاکستری و ابری است. با این همه تا نیمی از داستان راوی دچار نوعی خوشی عمیق است. و البته جنس این حال چیزی است غیر از بیخیالی که آدمی از مستی دچارش میشود. چنین حسی را تنها همین شخصیت که هرابال ساخته میتوانست درک کند و به خواننده منتقل نماید. یک آدم مجنون کتاب. شخصیت هانتا همان کارگر زیر زمین نمور، شخصیت فوقالعادهای است که شاید بتوان گفت از آدمهای بینظیر آثار ادبی است. او یک کارگر روشنفکر در کشوری سوسیالیستی است و همین عنوان کافی است تا خواننده از هانتا یک فعال سیاسی در ذهن بسازد و داستان تا قعر شعارهای دهان پر کن طبقهی کارگر فرو رود. اما نویسندهی چک با خلاقیت شگرفی که دارد از هانتا آدمی میسازد که دیوانهی کتاب است و خواندن کتاب، برایاش مثل تنفس میماند. کما این که بیشتر عمرش را در زیر زمینی نمور و نیمه تاریک میگذراند که جریان هوا به سختی از حفرهی بالای سرش تا انبوه کتابها و کاغذهای دور و برش حرکت میکند. انگار این مرد اکسیژن مورد نیازش را از لابهلای همین کلمات نوشته شده، به دست میآورد. هانتا با کتاب زنده است و البته کتاب و ادبیات را پدیدهای زنده و پویا میداند. وقتی از پرس کردن کاغذها میگوید، به خصوص در قسمت دوم داستان که خمیر کردن کاغذ را توسط دستگاه پرس عظیم توصیف میکند، انگار دارد از دستگاهی میگوید که جسمی زنده و بیش از آن روحی انسانی را له میکند و آدم را بیاختیار یاد صحنهای از فیلم the wall که آدمها یکی یکی در چرخ گوشت سقوط میکنند، میاندازد.
هانتا نه تنها کتابخوانی حرفهای است که مشروبخوار قهاری هم هست. در هر دو قسمت داستان، هانتا در مواقعی که از زیر زمین نمورش بیرون میآید به بطریهای مشروب پناه میبرد، اما در هر قسمت کیفیت و انگیزهی کارش متفاوت است. در قسمت اول داستان که در واقع اشارهای به قبل از صنعتی شدن دنیا دارد، مشروبخواری هانتا فقط به این خاطر است که میخواهد روی پا بماند، او باید نیروی این را داشته باشد تا کار طاقت فرسای پرس کردن کتابها را ادامه دهد:
سی و پنج سال است که دارم به تناوب دکمهی سبز و قرمز دستگاه پرس خود را فشار میدهم و همراه با آن سی و پنج سال هم هست که دارم بیوقفه آبجو میخورم. نه آنکه از این کار خوشم بیاید. از میخوارهها بیزارم. مینوشم تا بهتر فکر کنم، تا به قلب آنچه میخوانم بهتر راه یابم . . .
اما بعد از آنکه در مییابد بیرون از زیر زمینش دنیا با چه سرعتی پیش میرود و دستگاههای تخریب و خورد کردن و له نمودن چهقدر پیشرفت کرده، او باز به مشروب پناه میبرد. اینبار اما برای فراموش کردن و فرو رفتن در حالتی نیمه هوشیار تا بتواند باز همه چیز را آن طور ببیند که آرزو میکند.
راوی بارها اشاره میکند که آسمان عاطفه ندارد و ما شاهدیم که زندگی چه روند مکرر و در عین حال طنز آمیزی دارد.
. . . مانچا طوری از قضیهی انتخاب خانمها و اعتراف عاشقانهی من به هیجان آمده بود که معدهاش آشوب شده و ناچار به توالت پناه برده بود، غافل از آنکه دنبالهی روبانهایش در لگن توالت آویخته و به کثافت آغشته شده است. . .
خاطرات عشقی هانتا و مانچا اشارهی به این روند طنز آمیز زندگی است. طنزی فلسفی که همانطور که میخنداند آدم را به فکر میبرد. طنزی سیاه که میخواهد تفهیمت کند، زندگی شوخی بزرگی است که تمامی ندارد. هیچ عظمت و شکوهی معنا ندارد و هیچ زیبایی ابدی نیست. طنز جاری در داستان، طنز موقعیت است. طنزی معصومانه که چنان بیخیال همه چیز را به مضحکه میکشد که گویی نویسنده خودش از کاری که میکند آگاهی ندارد و دقیقن همین جاست که شوخی هرابال اوج میگیرد.
البته این نگرشی است که ما در دیگر آثار ادبی نویسندگان چک هم میبینیم. به طور مثال میلان کوندرا که این چنین ادبیات چک را مدیون هرابال میداند، رمان شوخی را بر پایهی همین بینش نوشته.
ُپس از آنکه در سال 1968، چکسلواکی توسط نیروهای شوروی اشغال گردید، آثار هرابال ممنوع شد. اما قبل از آن رژیم چکسلواکی رفتاری معتدلتر نسبت به آثار فکری روشن اندیشان کشورش داشت. در همان دوران بود که داستانهای کوتاه هرابال الهام بخش موج نوی فیلمسازان چک شد.
اما چند سال بعد وقتی سربازان شوروی پایشان به میدان وانسکلاس رسید، دورهی آزادی اندیشه به پایان رسید. در آن زمان بود که هرابال برای کسب اجازهی چاپ کارهایاش دچار خودسانسوری شد، دورهای که دیگر از آن جوشش غریزی و ناگهانی که ویژگی آثار او بود، اثری نیست. تا دههی هشتاد فشار و تهدید سانسور و جو خفقان آمیز همچنان بر کشور حاکم بود. هرابال تنهایی پر هیاهو را که در مورد تخریب فیزیکی کتابهاست در همین سالها نوشت، که بر اساس آن در سال 1995 فیلمی از ورا کیس کارگردان چک اکران شد.ُ (مرجع این مطلب وبلاگی است که متاسفانه نام و آدرسش را حالا به خاطر ندارم.)
تنهایی پر هیاهو با راوی اول شخص آغاز میشود و تا پایان همینطور پیش میرود. این مناسبترین زاویهی دیدی است که میشد برای چنین داستانی انتخاب کرد تا راوی هنگامی که از تنهایی و احساسش نسبت به محیط، آدمها و کتابها میگوید برای خواننده ملموس باشد. انتخاب راوی اول شخص باعث شده در بسیاری از لحظات نویسنده تنها به همان چیزی که راوی از اعمال و رفتارش میگوید بسنده کند تا خواننده را به باورپذیری برساند. به طور مثال وقتی دایی هانتا میمیرد، او هیچ اشارهای به تالمش نمیکند و ما تنها شاهد عکسالعملی هستیم که میتواند نشانهی غم و اندوه باشد:
پایان کار روزانه توده کاغذهای باطله را با شیلنگ به آب میبستم به آنچه در زیر این کاغذها نهفته بود و جریان داشت فکر نمیکردم، به آنچه که چنان زیر سنگینی این تودهی کاغذ له شده بود که انگار در زیر پرس گذاشته باشند. . .
(البته بماند که این جمله از نظر ترجمه خالی از ایراد نیست.) داستان سرشار است از توصیفات بدیع و زیبا از حالات مختلف انسانی به صورت بسیار موجز و موثر:
. . . و من هم برایش دست تکان دادم. در آن لحظه حال کسانی را داشتیم که در دو قطار که در جهت مخالف یکدیگر در حرکت هستند، با تکان دادن دست با هم خداحافظی میکنند.
هرابال هنگامی که از پرس کردن و سوزاندن کتاب میگوید، باز هم از همین روش اشارات موجز استفاده میکند تا حس زنده بودن کتاب به عنوان محصول اندیشه را به خواننده القا کند.
نویسنده با آوردن شخصیتهایی مثل مانچا، دختران کولی، کارفرما و دایی . . . داستان را از یک تک گویی ملال آور نجات میدهد و در واقع به داستان ماجرا میبخشد. و قدرت نویسنده آن جا آشکار میشود که از هیچ کدام از این آدمها سرسری نمیگذرد و آنها را از تیپهای صرف و مسطح به شخصیتهای چند وجهی تبدیل میکند. خصوصن در پرداخت شخصیت مانچا نهایت تیزبینی را به کار میگیرد:
. . . فکرم متوجهی مانچا بود که بدون آنکه خودش بداند به چیزی تبدیل شده بود که به خواب هم نمیدید، که به حدی دست یافته بود که هیچ کس را به آن دسترسی نبود . . .
در مورد ترجمه داستان، بايد گفت انتظار ميرفت پرويز دوايي توجه بيشتري از خود بروز دهد. دوايي در نقدهاي سينمايياش بارها نشان داده آدمي است با حس و حال قوي و تاثير اين نيرويي را كه از روح حساس او نشات ميگيرد حتا ميشود در متن فارسي تنهايي پر هياهو هم ديد، اما نميتوان گفت ترجمه چندان دقيق بوده. تكرار بعضي از كلمات كه ميشد به قرينه حذف شوند، استفاده از كلماتي كه معنايي را كه بايد دارا نيستند و به كار بردن كلماتي بيگانه و غير داستاني كه البته معادل فارسي هم دارند، از ضعفهاي كار مترجم است:
. . . چندي پيش يكي ازاين ماشينهاي جمع و تفريق را خريدم، دستگاه بسيار كوچكي كه از كيف بغلي بزرگتر نيست. بعد از آنكه به خودم جرئت دادم و با آچار پشت آنرا باز كردم . . .
. . . نه اين كه انسان نخواهد بيعاطفه باشد. . . ( نه این که انسان بخواهد بیعاطفه باشد.) تا جملهي منفي در منفي مثبت نشود!
. . . و نوع محتوي فاضلابها هر روز چنان با روزديگر فرق دارد، كه در رابطه با جريان فاضلابها و نوع آن ميشود نموداري ترسيم كرد. مثلا درارتباط با فراز و فرود جريان كاپوتهادر شبكهي فاضلابها . . . (در مورد یا چیزی نظیر این شاید بهتر میبود.)
. . . ژنرالها در تاكيواكيهايشان ( بيسيمهايشان ) با تحكم فرمان ميدهند.
نکتهی قابل توجه و البته تعجب برانگیزی که در مقدمهی مترجم بر این کتاب آمده، این بود که مجموعهی مرواریدهای اعماق از همین نویسنده، که در سال 1963 اجازهی چاپ پیدا کرد به فاصلهی یکی دو ساعت بعد از انتشارش نایاب شد و یا سالی یکی دو بار به هنگام انتشار کتابهای جدید، مردم چک مقابل کتابفروشیهای شهر صفهای چند صد متری تشکیل میدادند! جای حیرت دارد و البته بسیار رشک برانگیز است که ملتی این چنین فرهنگ دوست باشد و با این اشتیاق روشنفکران کشورش را حمایت کند. شاید یکی از دلایل جهانی شدن ادبیات کشوری مثل چک با تمام فشار حکومت سانسورچی، همین باشد. بیشک این برخورد ملت با فرهنگ و ادبیاتش اعتماد به نفس و قدرتی مضاعف به هنرمندانش میدهد تا جای عزلت گزینی و کناره گیری با تمام فشار استبداد و سانسور همچنان در صحنهی هنر و ادبیات بتازند.
نوستالژي!:
تمام مدتي كه كتاب را ميخواندم، خاطرهاي از گذشته در يادم زنده شده بود. خودم را ميديدم سالها پيش، وقتي بستهبنديها به شكل امروز نبود. زماني كه هنوز پنير را توي روزنامه ميپيچيدند و تخمه را توي پاكتهاي كوچكي كه از كاغذهاي باطلهي كتابها و روزنامهها ميساختند، ميريختند. آن وقتها يادم هست با چه ولعي اين كلمات جسته و گريخته را ميخواندم. كلمات خيس از آب شور پنير تبريز يا لك شده از گل و لاي سبزيها. اين كلمات و اين اوراق حسی ديگر داشتند. انگار بسته به بخت و اقبالت چيزي دستت برسد. يك وقت كتاب درسي، يك وقت صفحهاي از يك مجله، يك بار برگي از يك داستان . . . و اين خطها و كلمات و ورقها هر كدام شناسنامهي خودشان را داشتند، يعني هميشه خيال ميكردم اين كاغذها كجاها بودند، صاحبشان كه بود، و چه اتفاقي آنها را تا اينجا رسانده؟ با خودم فكر ميكردم چه حادثهاي ممكن است شخصيت يك برگ از كتابي را تا حد كاغذ پارهاي كه تكهاي پنير تويش ميپيچند پايين بياورد؟
یش از این خلاصه ای از این مطلب در روزنامه ی جام جم منتشر شده.
قرار نبود این جا را کسی ببیند، قرار نبود این جابشود محل گردن کلفتی و لات بازی و دعواهای اینترنتی. آرزو می کردم این جا محل امنی باشد برای خودم و کلماتم که شب ها با هم خلوت می کنیم و روزها درگیر یکدیگریم. از دعواهای وبلاگی استفراغم می گیرد، از کامنت های بی نام ونشان بیزارم، از فحش های ناموسی خونم به جوش می آید. گفته بودم مخاطبین این جا . . .بگذریم. اصل مطلب را بگویم و بروم پی کارم. بروم بنویسم و بخوانم. تورج یا ایرج یا هر موجود دیگری برایم کامنت گذاشته و به کنایه اشاره کرده به مطلبی در مورد جویس که در هموطن سلام منتشر شده. تا این لحظه نتوانسته بودم صفحهی مورد نظر را باز کنم. اما خالا که دیدم از تعجب شاخ درآوردم. حالم خوش نیست، درست تمرکز ندارم فقط همین قدر بگویم که مطلبی را که من از طریق دوستی فرستاده بودم برای سایت راوی حالا بدون ذکر نام یا ماخذ در هموطن سلام منتشر شده. حالا اینجا باید یقهی چه کسی را چسبید؟ راوی را؟ هموطن سلام را؟ یا جیمز جویس را؟
نوشتن در مورد جويس بسيار دشوار است، به همان دشواري خواندن آثارش. مطالعه آثار جويس خوانندگان خاص خود را ميطلبد، خوانندگاني فعال كه در يك حركت دو جانبه دائم با مؤلف قرار بگيرند. جويس در سراسر آثارش همواره از طنز و كنايه و اشاره به اساطير و كتابهاي مقدس استفاده ميكند و مخاطب او اگر بتواند معناي اين همه رمز و كنايه را دريابد به لذتي ميرسد كه شايد از مطالعه هيچ اثر ديگري درنيابد.
جويس پيش از آن كه نويسنده باشد، يك مهندس زبان است. نگاه ويژه جويس به زبان و كلمات به عنوان سلولهاي تشكيلدهنده بدنه داستان، چنان عميق و بديع است كه هنوز منتقدان درگير كشف لايههاي مبهم داستانهاي جويس هستند. بخشهايي كه در لابهلاي كلماتي نو كه توسط خود جويس اختراع شده، مستترند. از اين روست كه كتابي مانند « اوليس » مانند كتابهاي ديني داراي چندين تفسير و تحليل است و باز به همين خاطر است كه در مورد جويس دو نظر كاملاً مخالف وجود دارد. اين كه عدهاي او را ديوانه مغلقگو ميدانند كه درگيرياش با زبان او را به بيراهه كشانده و يا اين كه او استعدادي بينظير است كه از حدود درك انسان امروز هم فراتر رفته.
نوآوري جويس در زبان خارقالعاده است. او نه تنها واژههاي كهن زبان خود را احيا ميكند بلكه در آثارش دست به واژهسازي هم ميزند. واژگاني با بيش از صد حرف و يا تركيبي از چندين كلمه كه يك كلمه را تشكيل ميدهند تا حسي چندگانه را نشان دهند. واژهگاني چند لايه كه چندين معنا را ميرسانند.
مثلاً در رمان « شبزندهداري فينگنها »( بيداري فينگنها ) در چند سطر آخرين رمان عبارتي آمده كه ترجمه فارسي آن اين بوده: « اتوبوسفالهه » كه هم واژهي « اتوبوس »، هم واژهي « بوسفال » ( اسب اسكندر )، و هم نداي « هه »، هر سه را در خود دارد. ( پينويس جيمز جويس ـ ترجمه منوچهر بديعي ) و يا نوشتن جملاتي طولاني، بدون نقطه يا ويرگول كه تا پنجاه صفحه ادامه دارد از ديگر كارهاي بديع و غريب اوست.
ميشود گفت آثار او گنجينهاي از شگفتيهاي زباني و مجموعهاي از اسطورههاي كتابهاي ديني و آثار نويسندگاني چون هومر، شكيپير و واگنر است.
"اولين كنار پنجره نشسته بود و غروب را، كه به كوچه هجوم ميآورد، تماشا ميكرد. سرش به پردههاي پنجره تكيه داشت، و بوي غبارآلود در مشامش پيچيده بود. اولين خسته بود." ( دوبلينيها- ترجمهي علي صفريان، صالح حسيني )
جويس نثري شاعرانه دارد، او در جواني شاعر بوده و كمكم به نوشتن داستانهاي رئاليستي كوتاه رويآورده و نهايتاً شاهكاري چون « اوليس» را خلق كرده. البته براي خواننده فارسيخوان، در مورد شاهكار بودن اوليس هنوز شك و شبهات فراواني وجود دارد، چرا كه جز فصل هفدهم اين رمان، قسمتهاي ديگرش اجازه انتشار پيدا نكرده و پر واضح است نظر دادن در مورد تنها بخشي از اثر نويسندهاي مانند جويس كه هر پاراگرافش به تنهايي چندين صفحه تفسير و توضيح دارد، غير ممكن است.
به هرحال نگاه ما به « اوليس » نگاه آدم كوتهدست به خرماي آويخته از شاخههاي نخل است!
جويس شاعر هنگامي كه داستان هم مينويسد با زبان محض درگير است. اما اين درگيري هرگز او را از خط داستان و وظيفهاي كه هنگام نوشتن در سر داشته دور نكرده. نويسنده ايرلندي اگرچه هنرمندي مدرن و آوانگارد محسوب ميشده اما متعهد نيز بوده و در عين فقر، بيماري و مشكلات خانوادگي با وسواس نسبت به كلمات و توجهي عميق به اساطير و مضامين كتابهاي مقدس و آن نگاه واقعگرانه رك و پوست كندهاش، انقلابي عظيم در ادبيات جهان ايجاد ميكند.
جويس وقت نوشتن « دوبلينيها » به همسرش گفت ميخواهد براي هموطنانش وجدان خلق كند و هنگام خواندن دوبلينيها ميبينيم كه بيراه هم نميگفته. اين مجموعه داستان، آينهاي تمامنما از مردمياست كه از تعهدات انساني خود دور شدهاند و بار سنگين وجدانشان را به دوش رهبران مذهبيشان انداختهاند.
جيمز جويس از پايهگذاران نوشتن به سبك « سيال ذهن » بود. به طور نمونه زمان معمولي رمان اوليس يك روز است اما زمان ذهني آن دربرگيرندهي كل زندگي شخصيت داستان است. اين تفاوت بين زمان معمولي با زمان ذهني از ويژگيهاي آثار « جريان سيال ذهن » است. يعني زمان معمولي هر چه باشد، قسمت اعظم يا تمام داستان خاطرات پراكندهاياست كه نقاط مختلف داستان را به هم پيوند ميدهند.
البته جويس هرگز قالب اصلي داستان را فداي اين تداعي آزاد ناخودآگاهي نميكرد و اگرچه داستانهايش گاه مملو از تصاوير ظاهراً نامربوط ذهنياست اما نهايتاً ميبينيم كه تصاوير در نقطهاي به هم ميرسند و طرحي منسجم و قوي را ايجاد ميكنند. نمونه اين نوع پرداخت را ميشود در « اوليس » ديد كه چگونه نويسنده احساسات، تصاوير و نهانيترين افكار اشخاص را در برابر ديدگانمان قرار ميدهد.
شايان ذكر است كه اساسيترين تفاوت رمان سنتي با رمان نو روانشناختي، همين نحوه پرداخت و بهكارگيري فنوني مثل « جريان سيال ذهن » است. اگرچه در رمان كلاسيك هم گاهي با چنين تصاويري برخورد ميكنيم اما بدون شك استفاده از اين روش علمي و خودآگاه نبوده، در حالي كه كمكم بعد از سدههاي هجده و نوزده اين روش كاربرديتر مورد استفاده قرار ميگيرد.
مجموعه داستان « دوبلينيها » شامل پانزده داستان كوتاه است كه در سال 1914 به سبك ناتوراليسم نوشته شد. داستانها همه در مورد زندگي اهالي دوبلين است. مردمي كه دچار تعصب و خشك مذهبي هستند و از آن جا كه مذهبشان نتوانسته به طور طبيعي به نيازهاي روحيشان پاسخ دهد، تبديل به آدمهايي منزوي، سرخورده و اغلب دغلباز شدهاند.
اگرچه زبان جويس در « دوبلينيها » هنوز به پيچيدگي كلامش در « اوليس » و آثار بعدياش نشده، اما براي نزديكتر شدن به فضاي داستان بد نيست يك لغتنامه، يك دايرةالمعارف و يك مجموعه كامل از نشانه شناسي اساطيري كنار دستمان داشته باشيم! دوبلينيها را بايد چندين بار خواند. يكبار بدون توجه به پينويسها و پا نوشتها، تا تنها از فضايي كه نويسنده با هنرمندي از زندگي روزمره آدمهايي عادي در مكانهاي معمولي نشان داده، لذت برد و همچنين فلسفه عميق و طنز دردآوري را كه در لايههاي زيرين داستان وجود دارد مزهمزه كرد و دفعات ديگر با توجه به تمام اشارات و كنايات و مضامين اساطيري و مذهبي كه لابهلاي كلماتش پيچيده و با قدرت مكاشفه و درك اين همه، خواند. گويي جويس انتظار داشته خوانندگانش مابقي عمرشان، فقط آثار او را بخوانند!
« خواهران » اولين داستان اين مجموعه است. داستان پسري كه با شنيدن خبر مرگ كشيشي كه ارتباطي عميق اما دست و پاگير با او داشته، آغاز ميشود. داستاني پرديالوگ، مانند اغلب داستانهاي جويس. ديالوگ در اين اثر نقشي كليدي دارد. در واقع ما حالات دروني پسرك را از لابهلاي گفتگوي ديگران درك ميكنيم. اگرچه جويس مراقب است بسيار بيطرفانه بنويسد و كمتر لحني جانبدارانه به خود ميگيرد، اما با هوشياري و توجه به جزييات كلامي، مثل تكيه كلامها يا حتي تلفظ غلط بعضي از عبارات يا توضيح حركاتي مثل نشستن، نگاه كردن يا حركات سر و دست . . . چنان شخصيتي ملموس به خواننده ارائه ميدهد كه جاي هيچ ابهامي نميگذارد.
به طور مثال نمونهاي از استفاده از قدرت بالفعل كلمات را ميشود در همين داستان ديد، نويسنده با آوردن واژه «شمعوني» و توضيحاتي كه خواهران در مورد نوع مرگ كشيش ميدهند، خواننده را به اين درك ميرساند كه پيرمرد كشيش در واقع آدمي بوده كه از راه دين تجارت ميكرده. ( پينويس خواهران – صالح حسيني ) و اين چنين پيرمرد نمادي ميشود از جنبههاي فاسد مسيحيت.
با كمي توجه ميشود دريافت كه در سه داستان آغاز اين مجموعه يعني «خواهران»، «برخورد» و «عربي»، شخصيت اصلي نوجوان بوده. نوجواني كه از آلوده شدن به آفتهاي محيط اطراف خود در هراسي دائم به سر ميبرد. اما رفته رفته كه پيشتر ميرويم، گويي شخصيت داستان هم رشد ميكند و اصولاً انگار در تمام اين مجموعه يك شخصيت است كه خواننده شاهد درك قدم به قدم او از دنياي اطرافش است.
در داستانهاي بعدي ميبينيم كه آن كاراكتر كه حالا ديگر نوجواني را پشت سر گذاشته، دارد تسليم همان معيارهاي متعفن ميشود و تا داستان مردگان كه ديگر آدمها به استيصال و درماندگي محض ميرسند و تنها افسوسي ميماند از جانب زندهها براي آنان كه ديگر در ميان نيستند.
«عربي» ماجراي پسركياست كه همراه عمو و زنعمويش زندگي ميكند و دلباخته خواهر دوستش ميشود. بسياري از جزييات داستان ما را به اين نتيجه ميرساند كه پسرك داستان « عربي» خود جويس بوده. اما داستان وقتي اوج ميگيرد، به طرز هنرمندانهاي از يك حديث نفس صرف فراتر ميرود و تبديل ميشود به اثري پر از اشاره به قديسين و اساطير.
كلمات براي جويس بار معنايي عميقي دارند. او در به كاربردن تك تك واژهها دقت ميكند، به طور مثال در داستان «عربي» اشاره ميكند كه خانه پسرك در خياباني « كور » ( blind ) بوده و اين عبارت را جاي «بنبست» آورده، تا به اين ترتيب اشاره كند به ضمير نابيناي اهالي آن مكان و يا در ادامه ميگويد:"...خانههاي ديگر خيابان، كه به وجود مردمان شريف درون خود واقف بودند." و به اين ترتيب فضاي شهر و شرافت تصنعي آدمهايش را به مضحكه ميكشد.
«اولين» داستان دختري است كه در شرايطي نابسامان زندگي ميكند و براي خلاصي از اوضاع موجود تصميم دارد با معشوقش فرار كند، اما در لحظه آخر پشيمان ميشود و ترجيح ميدهد به همان وضع سابق برگردد. اين داستان حكايت مردم ايرلند است. آدمهايي كه دچار سكون و فلج هستند و هميشه در لحظه تصميمگيري از وحشت در جاي خود ميخكوب ميشوند. اين نگرش به مردم ايرلند در تمام داستانهاي جويس مانند يك موتيف تكرار شده. در هيچ كدام از داستانهاي « دوبلينيها » شخصيتهاي داستان براي رسيدن به مقصد مسيري طولاني را طي نميكنند و آرزوهايشان كمكم رنگ ميبازد و از خاطر ميرود. در «حادثهاي دردناك» هم سكون و سكوت مرد داستان در نهايت منجر به مرگ تلخ زن ميشود و اين همان برخورد منفعلياست كه معمولاً از آدمهاي «دوبلينيها» سر ميزند.
«پس از مسابقه» داستانياست كه در آن جويس علاوه بر توجه به حواس زيباشناختي و درگيري با عواطف انساني، عشق، مرگ، طبيعت و ديگر عناصر زندگي، درگير مسائل اجتماعي و سياسي كشورش هم هست. اشاره به ركود مالي در دوبلين كه منجر به ركود ذهني آدمها هم شدهاست، از نكات قابل توجه اين داستان است.
« دو زننواز » با توصيف يك شب « شوخ و شنگ » تعطيل، هواي گرم و مطبوع تابستاني و نورهاي سفيد لامپهاي مرواريدي، آغاز ميشود و متمركز ميشود روي شخصيت و كار و بار « لنههان » و « كورلي » دو مرد جوان كه زندگيشان از راه سركيسه كردن اين و آن ميگذرد. اين دو شخصيت به لحاظ سني و موقعيت اجتماعي بين « جيمي » در داستان « پس از مسابقه » و « دوران » در داستان « پانسيون » قرار دارند و به اين ترتيب جويس طيف كاملي از جوانان دوبلين را نمايش داده. ( مقالهي والتون لينز ـ ترجمه صالح حسيني )
در اين داستان نويسنده با ظرافت در قالب رئاليسم، داستانهاي عاشقانه دوران خودش را به طنز كشيده و ضربهي نهايي را با پاياني غير منتظره هنگامي وارد كرده كه دو مرد جوان با ظاهر سلحشورانهشان دخترك كلفت را ميسلفند.
در « ابري كوچك » « چندلر كوچولو » كه آوردن پسوند « كوچولو » در ادامه نامش، بيش از پيش بر حقارت او اشاره دارد، شاعري ناموفق است كه با يكي از دوستانش كه مهاجرت كرده و روزنامهنگاري موفق شده، ملاقات ميكند. در اين داستان هم موتيف « سكون » تكرار شده. آنها كه ميمانند و در ابتذال و حقارت دست و پا ميزنند در مواجهه با كساني كه مرزها را پشت سر ميگذارند.
«همتايان» سلسله مراتب را در يك جامعه فاسد نشان ميدهد. «آقاي الاين» به «فارينگن» امر و نهي ميكند و « فارينگن » هم « تام » را مورد شماتت قرار ميدهد. اما اين داستان هم در مجموعه دوبلينيها، داستاني مستقل نيست. بلكه نخي نامرئي آدمهاي داستان را به شخصيتهاي داستانهاي ديگر مربوط ميكند. « فارينگن » بينوا تكرار شخصيت حقير « چندلر كوچولو » در داستان «ابري كوچك» است و «گالاهر» روزنامهنگار موفق استان «ابري كوچك» با ودرز در «همتايان» برابري ميكند. كافياست اين رشته پيوند را داستان به داستان تعقيب كنيم تا متوجه ارتباط بين آدمهاي دوبلينيها بشويم.
نكته بسيار جالب توجهي كه « آلن شولز » در نقدش بر داستان «همتايان» به آن اشاره كرده، برخورد جويس با شخصيت اصلي داستان است. در صحنههاي آغازين داستان كه شخصيت اول در اداره است، راوي او را « آن مرد » مينامد، در ادامه هنگامي كه «فارينگن» مشغول كار است، گويي حالتي انسانيتر به خود ميگيرد و از آن تكرار روزمرگي ملالآور خلاص ميشود، راوي «فارينگن» را «او» خطاب ميكند، اما در آخر آنجا كه شخصيت در ميخانه است، راوي از مرد نام ميبرد: "... فارينگن را به گيلاسي مهمان ميكند." يعني « فارينگن » تنها در ميخانه و در فراموشي محض است كه هويت مييابد و ميتواند خودش را تعريف كند.
اين نكته اشارهي مكرر است به ارادت جويس به كلمات و واسطه قرار دادن واژگان براي توصيف زير و بم زندگي آدمهاي داستانهايش.
داستان « گِل » هم مانند اغلب داستانهاي اين مجموعه با توصيف صحنهاي آغاز ميشود كه نماد سرخوشي و زيبايي و نظم و امنيت است: " آشپزخانه از تميزي ميدرخشيد: آشپز گفته بود آدم ميتواند خودش را در كتريهاي بزرگ مسي ببيند. آتش روشن و مطبوع بود، و روي يكي از ميزهاي كناري، چهار كيك كشمشي قرار داشت. . . "
اما اين حس آرامش مدت زيادي نميانجامد، فاجعه مخرب، سركوبگر و حقارت بار كمين كردهاست. به اعتقاد جويس دنيا بد مخمصهاياست و شاديهاي حقير و فقر و رذالت زندگي انسان را تهديد ميكند. « ماريا » پيردختري است با ظاهري مقدس، همه را با هم آشتي ميدهد و باكرگياش نشان از عفاف و پاكي دارد. اما در لايههاي زيرين داستان ميبينيم اين مقدس مآبي ظاهري و فريبنده است، چرا كه « ماريا » حتي نميتواند كدورت ميان برادرهايش را رفع كند و در ترن از ديدن مردي چنان دستپاچه ميشود كه كيكش را گم ميكند.
جويس در اين داستان هم مثل هميشه براين نكته تأكيد ميكند كه پاكي به اخلاقيات مذهبي نيست، بلكه اين نوع نگرش و عكسالعمل انسان نسبت به پديدههاي زندگياست كه ميزان آدميت او را رقم ميزند.
در « حادثهاي دردناك » نويسنده با لحني سرد، بيطرف و گزارشي به تحليل ارتباطي عاشقانه ميپردازد. «آقاي دافي» در مواجهه با « خانم سينيكو » دستخوش غلياني احساسي ميشود، او كه از هرگونه حركت و تغيير ميترسد، ترجيح ميدهد به زندگي لاكپشتوار خود ادامه دهد، در خانهي لاكپشت، فقط براي يك نفر جا هست! نام بردن از مرد و زن داستان با پيشوند « آقا » و « خانم » بر لحن اداري و يكنواخت داستان تأكيد بيشتري ميكند.
«روز گل پيچك» ماجراي ملتياست ساده لوح كه با وعدهاي رنجهايش را از ياد ميبرد، مردمي كه عقايدشان را به يك بطر آبجو ميفروشند. اين حماسهي طنزآميز هم با همان زبان سمبوليك ديگر داستانهاي جويس بيان ميشود.
« مادر » حقارت زندگي طبقهاي از مردم را نشان ميدهد كه با وجود فشار و مضيقهي مالي، سعي دارند خود را از اشراف جا بزنند. اما نهايتاً براي چند شيلينگ اضافي تا پاي جان تلاش ميكنند تا به اين ترتيب سرخوردگي ناشي از زندگي پيش پا افتادهشان را جبران كنند.
«فيض» شروعي هنرمندانه دارد. دو قدم مانده تا اوج كه خواننده را تا آخر داستان دنبال خود ميكشد. جويس در اين داستان هم راوي مردمان متوسط دوبلين است كه بسيار تحت تأثير قدرت كليساي كاتوليك هستند. «كرنان» با حالتي خراب از بدمستي از پلههاي ميخانه به سمت دستشويي سقوط ميكند. شايد اين تجسمي از سقوط معنويت باشد، در ادامه دوستانش تلاش ميكنند به او كمك كنند و نهايتاً تصميم ميگيرند پاي موعظهي كشيش بنشينند. كشيشي كه مانند تمام نمايندگان مسيحيت در داستانهاي جويس، با دين كسب درآمد ميكند.
جويس خالق « مردگان »
اين كه مردگان را در بخشي جداگانه ميآورم به اين سبب نيست كه اين داستان را از مجموعه «دوبلينيها» مستقل بدانم، بيترديد «مردگان» هم داستانياست در ادامه داستانهاي ديگر قبل از اوليس. آن نخ نامريي و نكتهي تكرارشونده سكون و ته نشين شدن در دنياي خالي از معنويت، كه داستانهاي مجموعه «دوبلينيها» را به اثري واحد و يكپارچه تبديل ميكند در اين اثر جويس هم هست، اما تكيه من بر اين داستان از اين جهت است كه تصور ميكنم، « مردگان » اوج و مكمل داستانهاي پيش از خودش است.
شيوه آغاز «مردگان» مانند ديگر داستانهاي مجموعه است. خانه گرم و روشن در ميان سرماي برف و تاريكي شب. اما اين داستان بسيار پيچيدهتر از داستانهاي پيش از خودش است. در اين داستان هم جويس باز از همان زبان ايما و اشاره استفاده كرده، اما كشف رمزها و نشانهها بسيار پيچيدهتر از داستانهاي ديگراست. داستان با توصيف مجلس رقص شروع ميشود و با معرفي مهمانان از نگاه بيطرفانه راوي ادامه مييابد و در پايان ميرسيم به نقطه اوج داستان، نكتهاي كه تمام اتفاقات پيش از آن مقدمه طولاني براي رسيدن به همين لحظه بود.
«گابريل» در حالي كه از آتش شوق ميسوزد با همسرش در اتاق هتل تنها ميشود و درست در لحظهاي كه انتظار نميرفت، گرتا كه از ديدن ريزش برف و شنيدن يك ترانه قديمي در مهماني دگرگون شده، ماجراي عشق نوجوانياش را كه با مرگ معشوق پايان يافت، براي همسرش تعريف ميكند. «گابريل» سرخورده، در حالي كه به رقيب مردهاش فكر ميكند، در سكوت به بيرون پنجره خيره ميشود.
داستان به همين سادگي پيش ميرود. اما در هر لحظه، چه زماني كه مهماني شبانه و گفتگوهاي مهمانان بازگو ميشود و چه در صحنههاي پاياني مربوط به هتل، جدال مردهها و زندهها جريان دارد. در طول داستان بارها به افسوسي كه زندگان براي از دست دادن گذشتهها، دچارش هستند اشاره ميشود. نسل جوان به اندازهي دو خواهر پير داستان، دست ودلباز نيستند. خوانندگان فعلي صدايشان به خوبي صداي خوانندگان قديمي كه مرده و رفتهاند، نيستند. حتا همسر « گابريل » شوهر زنده و ظاهرش را با ياد معشوق مردهاش از خاطر مي برد. حضور مردگان همه جا هويداست و اين چنين است كه « گابريل » و « مايكل » ( معشوق مرده ) در مقابل هم قرار ميگيرند.
با توجه به نام اين دو كه اولي مترادف « جبرييل » نرمخو است و دومي هممعني « ميكاييل » مسلح، بر تفاوتهاي دروني اين دو نفر تأكيد بيشتري ميشود. ( پيشينههاي داستان مردگان ـ ريچارد المن ) در ادامه با طرز تلقي « گرتا » از شغل و نوع مرگ معشوقش، حس ميكنيم حضور « مايكل » مرده بسيار پر رنگتر از « گابريل » زنده و محبوب است، گو اين كه اصولاً اين استان بر پايهي « مايكل » استوار است، شخصي كه داستان بدون او وجود ندارد.
براي پايان داستان ميتوان به دو نتيجهگيري متفاوت رسيد. اگر داستان را با توجه به همان نكته تكرار شونده بيعملي و فلج روحي كه در داستانهاي پيشين اين مجموعه است، بسنجيم، ميتوان گفت « گابريل » هم مانند آدمهاي ديگر « دوبلينيها » به انزوا و بيحركتي پناه برده، مردي كه در عين زندگي مردهاست و حتي ميشود برف را سنبل همان سكون و بيحركتي دانست.
اما اگر اين داستان را مستقل و مجزا در نظر بگيريم، ميشود گفت « گابريل » دچار يك تحول روحي شده و اين جمله : « وقت آن رسيده بود كه سفر خود را به جانب غرب آغاز كند . . . » تأكيدياست بر تحول « گابريل » چرا كه در آغاز داستان به اين نكته اشاره شده كه « گابريل » از اين كه همسرش اهل غرب ايرلند است، شرمنده است. غربي كه مردمش رفتاري آزاد و غريزي دارند. و اين به كرات در داستان آمده، آنجا كه از « گرتا » كه زيبايي طبيعي دارد ميگويد يا جايي كه به « ميس آيورز » اشاره ميكند و در مقابل نمايندههاي شرق ايرلند را آدمهايي معرفي ميكند با رفتارهاي كليشهاي و فرهنگي دست و پا شكسته. با اين نگاه « مردگان » داستان تكامل است. تحول انساني كه از خودمداري به نوعدوستي ميرسد. ( پايان مردگان ـ فلورانس والتزل)
جويس، نويسنده زندگي خود و محيط اجتماعي ايرلند بود، اگرچه او بيشتر عمرش را مثل يك تبعيدي دور از وطن زندگي كرد، اما آثارش نشان ميدهد كه خيالش لحظه لحظه در كشور خودش گام ميزد. اگرچه تمام اتفاقات داستانهاي جويس در دوبلين ميافتد، اما او از مسائلي مينويسد كه همه مردم با آن درگيرند، هر يك از آدمهاي « دوبلينيها » ميتواند هر آدمي در گوشهاي از جهان باشد.
این مطلب در سایت راوی هم آمده.
لباس کتانی آبیام را پوشیدم. همان که سرتاسرش گلهای سوسنی ریز دارد و از بالا تا پایین دکمههای گرد سفید میخورد. موهای بلوطی لَخت و کمپشتم را دادم پشت گوشم و قلب سرخم را بغل کردم و از خانه بیرون آمدم. درِ خانهام بهروی خیابانی پر ازدحام باز میشود. آدمهای بیرنگ با صورتهای مثل گچ سفید و موهای یک دست سیاه، در حالیکه کت و شلوارهای خاکستری یا دامنهای تنگ و چسبان دودی رنگ به تن دارند مدام در رفت و آمدند. قلبم بزرگ و سنگین است و برای این که از خانه تا نانوایی بروم مجبورم چند بار بین راه توقف کنم، قلبم را زمین بگذارم، نفسی تازه کنم و بعد باز راه بیافتم. چند وقت پیش میخواستم برای کاری تا خیابان چهل و سوم بروم. مجبور شدم کنار خیابان منتظر ماشین بایستم. هوا بارانی بود و آسمان یک دست خاکستری، بادی سرد میوزید که آدم لرزش میگرفت و جریان هوا، آن بالا، ابرهای تیره را جا به جا میکرد. چراغهای نئون سفید رنگ چشمک میزدند و تصویر آدمها و ماشینها وارونه افتاده بود توی گودالهای پر آب سطح خیابان. من قلبم را کنارم گذاشته بودم و ژاکت بافتنی نارنجیام را پیچیده بودم دورم و منتظر بودم تا شاید یک تاکسی خالی پیدا شود. کسی حاضر نبود سوارم کند. جوانها سوار بر ماشینهایشان به من که میرسیدند توقف میکردند و سرشان را بیرون میآوردند و کلههایشان را با آن موهای سیاه تکان میدادند. مسنترها هم بههمین اکتفا میکردند که به محض رسیدن بهمن سرعتشان را کم کنند و با تاسف آهی بکشند و بروند. خیابان شلوغ و رفت و آمد ماشینها کند شده بود. قلبم را بغل کردم و چند قدمی دورتر رفتم. اما مردهای جوان دست بردار نبودند و ماشینهای سیاه و خاکستریشان را پا به پای من میراندند. پلیسی با لباس سر تا پا سیاه و عینک دودی در حالیکه باتومش را روی رانهای چاقش، که در شلوار تنگش معذب بودند، میکوبید نزدیک شد و لبان نازک بیرنگش را جنباند و بهمن که خیره مانده بودم به دندانهای ریز و نامرتب ردیف پایینش گفت که بساطم را جمع کنم. خواستم بگویم کدام بساط؟ و اشاره کنم بهکسانی که برایم مزاحمت ایجاد کردهاند، اما فکر کردم جر و بحث بیفایده است، قلبم را گرفتم بغلم و در امتداد خیابان، راهم را گرفتم و رفتم. وقتی میرفتم هنوز باران میبارید .
غروبها بعد از خرید نان میآیم اینجا مینشینم روی این نیمکت، زیر درخت چنار که برگهای پهن خاکستری دارد و گلولههای خمیر نان را میاندازم جلو کلاغهای سیاه که بالشان را زدهاند پشتشان و قدم میزنند و زیر چشمی اطراف را میپایند. اینجا یک پارک محلی کوچک است که غروبهای سه شنبه یک گروه نوازندهی دوره گرد که همهگی لباسهای خاکی نظامی به تن دارند میآیند و موسیقی اجرا میکنند و ترانه میخوانند . سرپرستشان مرد جاافتادهایی است که موهایش را از ته تراشیده و روی بازوهای لختش نقش و نگارهای عجیب و غریب دارد. امروز نشسته و با چوبهای بلندش میکوبد روی سنجها و ترانهای قدیمی را با صدای خشدار میخواند :
خب ، نمی خواهی ترانهی رنگین کمان را بخوانی، جوسی؟
با صدای بلند بخوان .
امشب آنرا درست بخوان
چون مدتهاست که درست خوانده نشده .
جوسی، سایههای غم،
در دل آدمی جا خوش کرده .
پس اگر میتوانی ترانهی رنگین کمان را بخوان .
قلبم را از روی زانوهای خواب رفتهام بر میدارم و میگذارم کنارم و تکیه میدهم به آن و خیره میشوم بهساختمانهای سنگی که میروند و سر میسایند بهآسمان چرکمرد بالای سرم. پرواز پرندههای سیاه را توی فضا نگاه میکنم و زیر لب با خوانندهی جاز میخوانم :
روز طولانی و سختی بود، جوسی .
انتهای جاده، جایی در آن طرف
راهم را گم کرده بودم ...
ساعت میدان شش و نیم را اعلام کرد، حالاست که پیداش شود. از دور میبینمش. شلوار جین آبی بهپا دارد و لباس کتانی سبز با حاشیهی گلهای آفتابگردان تنش است، موهایش را رها کرده تا روی شانههایش که باد آشفتهاش کند. چمدان بزرگ خردلیاش هم همراهش است. شانهاش را یکوری داده بالا و دو دستی چمدان را چسبیده. حالا میآید اینجا مینشیند روی همین نیمکت، رو بهرویام. چمدانش را میگذارد پیش پاش و خیره میشود بهسمت من. نمیدانم مرا نگاه میکند یا پشت سرم را. بعد دفترچهاش را بیرون میآورد و شروع میکند به نوشتن و مثل کسی که سوژهایی را طراحی کند، لحظهایی سرش را بالا میگیرد و نگاهی باز بهمن یا پشت سرم میاندازد و بعد دوباره مشغول نوشتن میشود. نمیدانم اهل کجاست، یا این که اسمش چیست، یا توی آن چمدان بزرگش چه دارد که همیشه با خودش میکشد اینطرف و آنطرف، و همین طور نمیدانم بهمن نگاه میکند یا پشت سرم. آهی میکشم و شانهام را بالا میاندازم و قلبم را بغل میکنم و در امتداد پیادهرو راه خانهام را پیش میگیرم. درِ خانهام شیشهایی است. همیشه قبل از اینکه قلبم را زمین بگذارم و ته کیفم کلید را جستجو کنم، انعکاس تصویرم را در شیشه میبینم. حالا هم قبل از هر چیز خودم را برانداز میکنم. موهام بههم ریخته و از عرق چسبیده کف سرم. بالا تنهام را عقب دادهام و قلب بزرگم را بغل گرفتهام، پشت سرم عبور ماشینهای سیاه و آدمهای خاکستری است و کمی دورتر، خیال کنم آنطرف خیابان، لکهایی سبز نمایان است. خم میشوم تا انعکاس تصاویر را بهتر ببینم. لکهی سبز بیحرکت سر جایش مانده. روی پاشنهی پا میچرخم تا پشت سرم را ببینم. اتوبوس بزرگ خاکستری جلو نگاهم توقف می کند، کسانی پیاده و چند نفری سوار میشوند، اتوبوس راه میافتد. آنطرف خیابان آدمهای سیاه و سفید در حرکتند ...
اشعار از شل سیلور استاین
با هم رفتند و جسد پسرك را انداختند توي آب. مهري بود و مصطفا و احمد. وقتي نعش پسر را ميكشيدند ميشد رد خون را ديد كه روي زمين ميمالد، مهري عقش گرفت و مصطفا تف كرد روي برگهاي خيس. احمد اما چيزي نميگفت. دندانهاي كج و كولهاش روي هم قفل شده بود . آب بينياش پايين آمده بود. كلاه كاموايي را كشيده بود تا روي گوشهاش آن قدر پايين كه رد نگاهش را به سختي ميشد ديد. مهري لب رودخانه روي دو زانو نشسته بود و ميان استفراغ هقهق ميكرد. مصطفا و احمد، همزمان توي دستشان ها كردند و سر و ته پسرك را كه سنگين و شل و وارفته شده بود گرفتند و پرت كردند وسط جريان آب. جسد آرام، همينطور كه ميرفت ته آب از نظر دور ميشد.
مصطفا دستمال قرمزش را از جيبش درآورد و گل و گردن گوشتالودش را پاك كرد. احمد همينطور با دندانهاي قفل شده در حالي كه بخار گرم از توي سوراخهاي برجستهي دماغش ميپيچيد توي فضا، ايستاده بود بالا سر مهري و به شانههاي لرزانش نگاه ميكرد. مهري گوشهي روسرياش را كشيد به سر و صورتش و بلند شد. وقتي ميايستاد قد و قوارهاش با كفش تخت كمي بلندتر از احمد و مصطفا بود. موهاي قهوهاي روشن داشت و پوست شيشهاي با چشماني بيرنگ مثل چشم ماهي. وقتي ميخنديد دندانهاش ميريخت بيرون، وقتي هم گريه مي كرد حالت لب و دهانش جوري ميشد انگار دارد ميخندد. پيراهن كتان تا زير زانو پوشيده بود و خودش را توي شال پشمي بزرگي پيچيده بود. مصطفا دور و برش ميپلكيد و احمد چند قدم دورتر سرش را انداخته بود پايين و دنبالشان ميآمد.
خانه كه رسيدند احمد سطل بزرگ فلزي را گرفت دستش و رفت توي طويله. مهري سرش را انداخت و رفت توي خانه، مصطفا هم پشت سرش روان شد. مهري سرش را بالا نگرفت تا نگاهش گره بخورد به نگاه خانم، سربه زير نردهها را گرفت و از پلكان چوبي بالا رفت. مصطفا سلامي كرد و رفت توي آشپزخانه. خانم كه ميلهاي بافتني را روي پاش گذاشته بود، دوباره مشغول شد.
ـ استكان من كجاست؟
مصطفا كه حرف ميزد، زبان بزرگش گير ميكرد لاي دندانهاش و دور و بر لبهاي گوشتآلودش خيس ميشد.
ـ شستمش. توي قفسهي بالاي گازه.
مصطفا استكان را يك ضرب بالا رفت و زبانش را ماليد دور لب و لوچهاش. خانم بافتني ميبافت. احمد، پستان گوسفند را گرفته بود و زل زده بود توي سطل. مهري لب تخت نشسته بود و گوشهي پتوي پشمي را گاز ميگرفت. خانم دست كشيد و ميلهاي بافتني ول شدند روي زانوهاش. از بالاي عينك مصطفا را ميديد كه از پلكان چوبي بالا ميرود. در اتاق مهري باز شد. مهري خودش را روي تخت جمع كرد. مصطفا پايين پاش زانو زد.
ـ نميدونم چيبگم. بلد نيستم. نميدونم چه طوري بگم كه ميخوامت. بذار به سينه