تبليغاتX
كتاب در خانه

 

پایان

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

 

 

+ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 7:20 قبل از ظهر _ |

 

من خسته‌ام. انگار قیر داغ روی‌ام ریخته‌اند و بعد با غلتک از روی‌ام گذشته‌اند. انگار نه. . . همین است. مرا له کرده‌اند، از روی‌ام گذشته‌اند و چیزی در گلوی‌ام ماسیده. با خودم حرف می‌زنم. توی خیابان راه می‌روم و با خودم حرف می‌زنم. در کتاب‌فروشی سرم را می‌گذارم روی میز، به زمین نگاه می‌کنم و با خودم حرف می‌زنم. بعد نگاه‌ام تار می‌شود. من غمگینم. اندوهی سنگین آزارم می‌دهد و از آن بدتر خشم است که نمی‌شود خالی‌اش کنم و بُِهت، بُهت، بُهت، که تمامی ندارد. من تکلیف‌ام را امشب با خودم روشن کردم؛ امشب که تولد علی‌رضا بود و عمو محمد می‌رقصید و مهشید فیلم می‌گرفت. ما غمگین بودیم. عمیقا اندوهگین بودیم و عمو محمد باز می‌رقصید. من تکلیف‌ام را امشب دانستم. من به خنده پناه می‌برم. نه به شادی. . . شادی این روزها برای‌ام معنا ندارد. اما می‌خندم. به این مضحکه می‌خندم و می‌نویسم. همه‌ی این روزها را می‌نویسم. آشفته، ترس‌خورده، اندوهگین. . . می‌نویسم. همیشه همین بوده. فقط کلمات برای‌ام مانده‌اند. می‌نویسم.

 

+ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 4:21 بعد از ظهر _ |

 

شانه‌هام سنگین شده و دست‌هام کش می‌آید. دست‌هام کش می‌آید. شانه‌هام سنگین شده. دست‌هام، دست‌هام انگار که له شده‌اند. من باید قوی باشم. تهوع دارم. تهوع دارد خفه‌ام می‌کند. کسی نیست. تنها هستم. تنها نیستم. همه دست‌هامان کش آمده و شانه‌هامان سنگین است. خنده میر حسین به گریه‌ام می‌اندازد. دوست دارم بروم توی خیابان قدم بزنم و تف کنم به زمین. پدرم می‌گوید این مردم صبح زنده باد مصدق گفتند و غروب‌اش زنده باد شاه. باد می‌آید. بیرون باد می‌آید و گربه‌ها با جیغ و داد در حال جفت‌گیری‌اند. ساعت از چهار گذشته. گنجشک‌ها دارند می‌خوانند. صدای‌شان شبیه جیک و جیک نیست. انگار قطره‌های آبی باشد که از شیری چکه می‌کند روی سطحی سرد. سه ساعت دیگر باید سر کار باشم. با لبخند بایستم مقابل نگاه طعنه‌آلود هواداران دولت دروغ. مهم نیست. مهم نیست. خسته‌ام و دوست دارم بخوابم. می‌ترسم و می‌خواهم بخوابم. کاش فردا ملیکا باشد. دوست دارم سرم را بگذارم روی زانوی‌اش و گریه کنم. در این شهر تنها هستم. نمی‌خواهم دیگر عکس میر حسین را ببینم. حسرت روح‌ام را سوراخ سوراخ می‌کند و به گریه‌ام می‌اندازد. آن‌قدر تلخم که از دیدن آن دلقک هم خنده‌ام نمی‌گیرد. از دیدن آدمی که آن‌قدر خودشیفته است که شناسنامه‌اش را مثل چیزی مقدس می‌بوسد. حالا خسته‌ام. اما باز خودم را جمع می‌کنم. خودم را توی خودم جمع می‌کنم.

 

+ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 4:38 قبل از ظهر _ |