تبليغاتX
كتاب در خانه

 

کلاه کت آبی‌ام را کشیده‌ام سرم. پتوی پلنگی را پیچیده‌ام دورم و نشسته‌ام این‌جا. می‌خواهم در امان باشم. در اتاق‌ام را بسته‌ام و چراغ را خاموش کرده‌ام. می‌خواهم در امان باشم. نمی‌خواهم چیزی بشنوم غیر از صدای تق تقی که صدای تنهایی من است. صدای من است. این سکوت صدای من است. صدای زن بودن من و سی و چند سالگی‌ام و صدای دوستان‌ام و صدای مردَم که دوست‌اش دارم که چیز دیگری است. که از همه‌‌ی مردها مردتر است و همین‌اش می‌ترساند مرا. می‌خواهم از آن صدای آرام فرساینده در امان باشم. و من به اعصاب آرش غبطه می‌خورم.

دوست دارم گریه کنم. به خاطر روز بیست و هشتم است که دل نازک می‌شوم. که سرم هی پی شانه‌ای می‌گردد. تنها هستم.

امروز باران می‌بارید. هوا سرد بود و تن آدم چیزی را طلب می‌کرد. نامجو هم خوب می‌خواند. بعد زهرا هم آمد و هی حرف زدیم. و برای سیما پیام فرستادیم و او گفت که حالا باز کافکا را دارد و بعد یک چیزهایی گفتیم تا خنده‌مان بگیرد. زهرا زن خوبی است. سیما هم. دوستان خوبی پیدا کرده‌ام. دیوانه‌اند و این خیلی خوب است. دوست داشتم این‌ها را نشان ی می‌دادم. دوست دارم همین حالا این جا نام‌اش را بنویسم و بگویم که دوستش دارم. اما نام‌اش را نمی‌نویسم. من نگرانم و حالا دارم گریه می‌کنم. مدتی است رگ‌های دست‌ام متورم می‌شوند و می‌آیند بالا. می‌ترسم. از رگ‌های برجسته‌ی آبی رنگ‌ام می‌ترسم. انگار خون می‌خواهد ازشان بزند بیرون. من نگرانم. به خاطر دست‌ام نیست. یک چیزی توی حلق‌ام کار گذاشته‌اند. یک حلقه‌ایی چیزی. یک صافی شاید. یا یک ضبط صوت. که صدا‌ را قبل از بیرون آمدن ضبط و توقیف می‌کند. زهرا می‌گفت انتخاب کن یا بشو نویسنده‌ی رسمی این دولت و برای همین‌ها بنویس یا از خیر مجوز بگذر. باید بگذرم. فردا صبح با نشر چشمه تماس می‌گیرم اگر اجازه دادند آن یکی را خلاص می‌کنم. این یکی هم که به دنیا نیامده، رها شده‌ی خدایی است.  دیگر فکرش را نمی‌کنم. دیگر خیال هیچ جشنواره‌ی ادبی و نقد و مصاحبه و . . . خیال‌بافی تمام شد. نیازم به نوشتن جدی‌تر از این حرف‌هاست که بتوانم خودم را مجبور کنم جور دیگری باشم. اصلا زورم نمی‌رسد.

می‌ایستم کنار گود و به بدن‌های تسمه‌ایی و خیس از عرق کشتی‌گیرها نگاه می‌کنم.

من نگرانم. اگر روزی تو نباشی. اگر روزی آن‌طور که می‌ترسم، نباشی. کاش می‌شد به تو بگویم نرو. فروغ چه می‌گفت؟ چه‌طور می‌شود به . . . که این‌طور آرام و . . .

یادم نیست. کاش می‌شد که همه چیز جور دیگری باشد. تو می‌خواهی عوض‌اش کنی؟ به سپینود می‌گویم شاید بچه‌ها بهانه‌اند برای آدمی مثل من. می‌گوید نه. این هم مثل تمام آرزوهایی است که به خاطر بچه‌ها چشم‌پوشی می‌کنیم ازشان. فردا صبح می‌روم کتاب فروشی. اندوه‌ام را با خودم می‌برم. به مردم کتاب می‌فروشم. خدایا اگر روزی آن‌طوری که من ترس‌اش را دارم، نباشد. . . خدایا می‌دانم از دست تو هم چیزی ساخته نیست اگر نه تا حالا حتمن کاری می‌کردی.

عزیزم بگذار این‌جا اسم‌ات را بنویسم. بعد بنویسم که دل‌ام برای آغوش بازت تنگ شده. برای مهربانی‌ات. امروز می‌گفتی چرا نمی‌نویسی. گفتم می‌نویسم. گفتی چرا نمی‌فرستی برای من؟. . . من می‌ترسم. اگر نباشی. نبودنی از آن جورها که من می‌ترسم.

کت سیاه‌ات حالا این‌جا کنار روپوش بنفش من آویزان است. اگر نباشی. تقصیر من نیست که گم می‌شوم. چرا این‌بار که آمده بودی. . . چرا این‌طور گذشت؟ چرا گذاشتم که بروی؟ به آن زودی؟ چرا آن همه گیج بودم؟ چرا مال خودم نبودم؟ چرا مال تو نبودم؟ نکند قرار است که دیگر نباشی. نکند برای همین کت سیاه‌ات را جا گذاشتی. من خسته‌ام. از این سوگواری طولانی خسته‌ام و نمی‌خواهم روزی بیاید که این سیاهی را در آغوش بگیرم و اشک بریزم.

بیرون باران می‌بارد و هوا سرد است. سایه‌ ی تیره‌ایی روی شیشه می‌لرزد. از سایبان قطره‌های آب چکه می‌کند. خیال کنم فردا صبح هم ببارد. فردا می‌ایستم رو به روی شیشه‌های سرتاسری و به شهر خیس نگاه می‌کنم.

نباید بخوابم. باید سه صفحه دیگر هم بنویسم. گریه کردم و سبک شدم. باید بنویسم. چون نمی‌توانم بروم و بنشینم کف خیابان یا دراز بکشم روی آسفالت سرد. پس باید بنویسم. گفت یک چیزی گردن همه‌ی ما هست. من دوست ندارم چیزی گردن‌ام باشد. من از این حرف‌ها می‌ترسم. حرف‌هایی که فردیت مرا نشانه می‌گیرد. مثل سی سال پیش. من قدم در آن راه نمی‌گذارم. اما چیزهایی هست که می‌دانم. یک چیزی که مربوط می‌شود به خودم. به حفظ حریم خودم. و به این صدای فرساینده که می‌خواهد از لای در و سوراخ قفل بخزد و یک جور چندش آوری خودش را به من نزدیک کند. من می‌نویسم و گوش‌ام را می‌دهم به صدای تق‌تق تا نشنوم. تا گوش نکنم. من باید بشود که از این باران لذت ببرم و این سایه‌های لرزان را ببینم. من باید بشود زندگی کنم. من حالا برای نفس گشیدن باید بجنگم. من باید بنویسم و هی کتاب بفروشم. حالا که نمی‌شود توی خیابان باشم. نباید . . . نمی‌دانم نباید چی. من می‌ترسم.خدایا من می‌ترسم. از نبودنش می‌ترسم. باید بنویسم. از ترس‌ام بنویسم. باید یک جوری بنویسم تا بماند. مثل اجساد مومیایی‌ها یا کوزه‌های شکسته یا سکه‌های نقره که از زیر زمین می‌کشند بیرون و می‌فهمند که چی گذشته به آن آدم‌ها. باید بنویسم و بگذارم این‌جا بماند تا بعدها که کالبد روح‌مان را شکافتند، بدانند چه روزهایی را از سر گذراندیم.

خوابم می‌آید و دارم به شب‌هایی فکر می‌کنم که تا نزدیکی صبح برای‌اش می‌نوشتم. با چشم‌های بسته و مغز به خواب رفته برای‌اش می‌نوشتم و او هیچ‌وقت از من نپرسید که منظورم چی بوده یا معنای آن کلمات دیوانه. . . جنون‌ام را می‌فهمد. حالا نمی‌دانم ترس‌ام را هم می‌فهمد؟ و این را که من چه‌قدر حالا از خودم بدم می‌آید؟ این که حالا که یادم می‌آید وقتی این‌جا بود. . . از خودم چندش‌ام می‌شود. این‌ها را می‌فهمد؟ من چه گفتم؟ خدایا وقتی یادم می‌‌آید. نقش آدم قوی موفق. . . حتا گفتم ببین ماشین‌ام را عوض کرده‌ام. این را من گفتم و همان وقت هم می‌دانستم از کی تاثیر گرفته‌ام. وای . . .

کاش می‌شد جای آن هیجان آنی، چند ساعتی آرام کنارت می‌خوابیدم و تو فقط دست می‌کشیدی توی موهای‌ام یا اصلا اگر خسته می‌شدی تو هم می‌خوابیدی کنارم. چرا آن روز صبح آن‌طور به تعجیل گذشت؟ و بعد آن همه توی خیابان‌ها چرخاندمت. آن همه خسته‌ات کردم. و بعد تو چه بزرگوار بودی که تشکر کردی. و من ی عزیزم باهوش‌تر از این حرف‌ها هستم که نشان می‌دهم. آن‌قدر باهوش‌ام که سکوت تو را درباره‌ی آخرین دیدارمان درک می‌کنم. باز گریه‌ام گرفت. دوست ندارم دل‌تنگ کسی باشم که به او دسترسی ندارم. دوست ندارم دوستت داشته باشم. خود آن روزم را هم دوست ندارم. نازنین‌ام، آن روز صبح من خودم نبودم، یک مدعی پر سر و صدا بودم که حالیم نبود باید ساکت بمانم و گوش کنم و یاد بگیرم. خوب می‌دانم تحت تاثیر کی بودم. و حالا وای به حال من اگر توی خیابان . . .

صداها رها نمی‌کنند. کسی دارد به ریش من می‌خندد. یک احمق دارد به من می‌خندد. بعد ماشینی می‌گذرد و آب می‌پاشد به در و دیوار و حتا شاید عابری را خیس کند.

انگشت‌هام روی دکمه‌های سیاه لزکی می‌رقصند. حروف تند تند کنار هم می‌نشینند. دیگر افسار ذهن‌ام دست خودم نیست. صفحه‌ی سوم هستم و دو صفحه دیگر مانده. زور می‌زنم تا بنویسم. راهی نیست. باید روزی پنج صفحه بنویسم، یا این‌جا یا توی دفترم. باید صبح‌های زود بیدار شوم و داستان‌ام را بنویسم. باید تمام‌اش کنم و قایم‌اش کنم لای کاغذ پاره‌های‌ام.

سرم را می‌خارانم و موها‌ی‌ام را به هم می‌ریزم. موها‌ی‌ام نرم است مثل موی خرگوشی بی‌صدا. خرگوشی که چشم‌های شیشه‌ای قرمز دارد و از ترس هی نوک دماغ‌اش را می‌‌چرخاند.

صاحب صدا کم مانده شلوارش را جلوی چشم همه بکشد پایین. این کار را می‌کند می‌دانم. همین روزها این کار را می‌کند و همه را با این کارش متعجب خواهد کرد.

دارم می‌روم پایین. پایین تا برسم به خط چهارم. خوبیش این است که سبک می‌خوابم. اگرچه دل‌ام خیلی گرفته. انگار دارم به مراسم ترحیم می‌روم. کاش اشتباه کنم. کاش حس‌ام اشتباه کرده باشد. کاش ترس‌ام بیهوده باشد. من برای چنین روزهایی آمادگی ندارم. دارم فکر می‌کنم باید چه کنم. یک کاری که باری از دوش بردارد. شانه‌هایی که خم می‌شوند. که می‌شکنند. دارم برنامه‌ریزی می‌کنم. حکایت من حکایت فیل‌بانی است که خانه‌ای درخور فیل ندارد. من نمی‌دانم با این مرد فیل‌نما چه کنم.

سرم روی گردن‌ام سنگینی می‌کند. احساس می‌کنم مغزم دارد بخار می‌شود و نمی‌توانم روی چیزی تمرکز کنم. فقط دوست دارم زودتر به صفحه‌ی پنجم برسم و همین‌طور از پشت معلق بزنم توی رختخواب‌ام.

صفحه‌ی چهارم:

اگر بخواهم بنویسمت نمی‌دانم چه اسمی برای‌ات انتخاب کنم. هیچ اسمی جز نام خودت نمی‌شود روی تو گذاشت. اصلا تو انگار پس و پیش نداری. انگار همیشه همین بوده‌ای و اصلا به جایی هم وصل نیستی. دوست داشتم اول این صفحه یک تصویری از تو بسازم وقتی وارد اتاق‌ام شدی. گفتی این جا اتاق توست؟

خسته‌ام و سرم درد می‌کند. صدای مزاحم قطع شده. پسر هم رفت خوابید. مثل معتادها تمام تن‌ام درد می‌کند و می‌خارد. خسته‌ام. از کار روزانه، از ترس و از نگرانی خسته‌ام. دوست داشتم یک منطقی بود تا به آن پناه ببرم. منطق یک زندگی آرام. پر از برنامه ریزی کاری و پیش‌رفت‌های اقتصادی. برنامه برای سفر و حتا زیارت. یک منطقی که حواس‌ام نباشد چه‌قدر تخیلی است و بشود آویزان‌اش بشوم. یا منطق هم که نباشد یک جنونی باشد که بشود تا ته‌اش رفت. نه این که یک قدم به جلو برداری و سه قدم به عقب و نتیجه این که با سرعت لاک‌پشتی پس‌رفت کنی. دوست داشتم می‌دانستم چی هستم. حوالی چهل سالگی باید بدانم. می‌دانم می‌میرم، به شکل طبیعی و توی رختخواب. عمر درازی می‌کنم. مثل مادربزرگ‌ام و وقتی می‌میرم که آلزایمر گرفته‌ام، در حالی که توی یک خانه‌ی سالمندان متوسط، پرستاری پوشک‌ام را عوض می‌کند. مرگ زیاد جالبی نیست. آن هم برای آدم پر مدعایی مثل من.

چند خط مانده تا صفحه چهارم تمام شود. تا صفحه‌ی پنج اگر از خواب بی‌هوش نشوم و با سر نیوفتم روی صفحه‌ی کلیدها خیلی خوب می‌شود.  دیگر حالیم نیست چی می‌نویسم. حتا فکر نمی‌کنم آن بنده‌های خدایی که می‌آیند این‌جا تصورشان در مورد من چیست یا اصلا چی سر در می‌آورند از این حرف‌ها.

چند لحظه خوابم می‌برد. بیرون باران شدید شده. صدای ناودان‌ها بلند شده و از صدای عبور ماشین‌ها می‌شود فهمید که توی خیابان را آب گرفته.

دیگر نمی‌توانم بی‌خوابی را تاب بیاورم. نمی‌توانم حتا تا پایان این صفحه هم بنویسم. از خستگی حالت تهوع دارم. می‌روم بخوابم.

 

این چند خط و یک صفحه را از دیشب بدهکار بودم به خودم. بیرون هنوز می‌بارد. امروز در کتاب فروشی روز خلوتی خواهیم داشت. شاید آشنایی بیاید، بنشینیم و با هم گپ بزنیم. امروز من مثل آونگ سرگردان خواهم بود. مثل تمام این روزها که بودم. میان امنیت و بحران. و من خورشت قیمه را انتخاب خواهم کرد. با رب و لپه‌ی زیاد.

ساعت پنج صبح است. آریا بیدار شده تا درس بخواند. عادت هر روزش است. می‌پرسد "طبی" چه جوری نوشته می‌شود؟ بعد می‌پرسد عینک طبی یعنی از همان عینک‌ها که آرش دارد؟. . . غایت دنیای آریا، آرش است. دنیای آرش اما پیچیده و غم‌انگیز است. دنیای پسرکی که تا نیمه شب اخبار تماشا می‌کند و بزرگ‌ترین تفریح‌اش جستجوی عبارت جنگ‌افزار توی اینترنت است. برای سن خودش زیادی جدی است و شوخی‌های‌اش زیادی خنده‌دار. این مرا می‌ترساند. می‌ترسم از سه سال دیگر که از پیش‌مان می‌رود. اصلا آمادگی‌اش را ندارم. از طرفی باید بتوانم ژست مادر روشن‌فکری را بگیرم که به انتخاب فرزندش احترام می‌گذارد. مادری که می‌فهمد بچه‌اش کیف پول و کفش‌اش نیست. جزو اموال‌اش نیست. مادری که می‌فهمد بچه‌ها یک روز می‌روند. و وقتی رفتند نباید منتظر باشی تلفن کنند یا نامه‌ای بفرستند. وقتی رفتند حتا ممکن است جور دیگری برگردند پیش‌ات. نه آن‌طور که تحویل دنیا دادی‌شان. بعید نیست له و خورد شده برگردند یا اصلا. . . زننده است. این فکرها زننده است. مثل تصور در آغوش کشیدن آن کت سیاه و خیره شدن به تصویر آدمی توی یک قاب چوبی.

چه‌قدر فرصت باقی است؟

خدایا چرا با من این‌طور می‌کنی؟ من دوست داشتم می‌شد از این باران، از این اندوه که ته وجودم دارم و نگاه‌ام را یک جوری می‌کند، از این صداها که سبک می‌شوند و توی هوا شنا می‌کنند، از این دیدارهای گاه به گاه . . . دوست داشتم از زندگی‌ام پر شوم. چرا نمی‌گذاری آب خوش از گلوی‌ام پایین برود؟ خدایا چرا نمی‌توانم خودم را گم کنم؟ خدایا مردم دوران فرانکو نمی‌خندیدند؟ عاشق نمی‌شدند؟ خدایا من زندگی کردن از خاطرم رفته. خدایا خیلی تلاش کردم تا رسیدم به حالی که یکی دو روز پیش داشتم و حالا باز شده‌ام آدم صبح روز شنبه. خدایا من می‌خواهم عبور کنم. می‌خواهم آن‌ها که می‌روند را نشناسم تا راحت بتوانم سری تکان بدهم و فراموش کنم. تا فقط گاهی خون توی رگ‌هام بجوشد. خدایا من نمی‌توانم این همه خاطره را با خودم بکشم این طرف و آن طرف. خدایا من حتا نمی‌دانم چی کاری درست است. من می‌ترسم و نمی‌دانم چه کار باید بکنم. من نمی‌توانم بر ترس‌ام غلبه کنم. اصلا نمی‌خواهم غلبه کنم. فقط می‌خواهم کاری بکنم. اما نمی‌دانم باید چه کنم. خیال می‌کنم گیر افتاده‌ام توی قطب. یا توی یکی از این خانه‌های اسکیمویی حبس‌ام کرده‌اند. و اوضاع‌ام یک جوری است که نمی‌توانم شعله‌ایی روشن کنم. گرمایی تا تمام این یخ‌ها را آب کند یا این که بشود خودم را گرم کنم. فقط می‌شود قد شعله‌ی یک کبریت، آتشی را روشن نگاه داشت. بعد برای نگه داشتن همین‌قدر شعله من باید مثلا صبح تا شب بیدار بمانم. باید تمام عمرم را نگه‌بانی بدهم. باید حتا خطراتی را متحمل بشوم. و بدانم توی خانه‌های یخی اطراف هستند چند تا آدمی که شعله‌های کبریت‌شان را روشن نگه می‌دارند. به هر قیمتی روشن نگه می‌دارند. اما این را هم می‌دانم این کوه یخ و دره‌ها و غارهای اطراف‌اش آن قدر وسیع و عظیم است که اگر تمام اسکیموهای عالم کبریت بکشند باز از جا تکان نمی‌خورد. نه. من به شکل چندش‌‌آوری دچار ترس و یاس شده‌ام. پاک قاتی کرده‌ام و دارم مزخرف می‌گویم. من کبریت خودم را روشن نگه می‌دارم. اگر یخ را آب نکند، تا یک قدمی‌ام را که روشن نگه می‌دارد.    

 

+ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 6:11 قبل از ظهر _ |

 

سامره‌ي عزيز اين نوشته براي توست. نمي‌دانم. دقيقن نمي‌دانم چي مي‌خواهم بگويم‌ات اما صبح ساعت چهار و نيم كه پيام ديشب‌ات را ديدم ناگهان دل‌ام از چيزي پر شد كه نفهميدم چيست و خيال كردم بايد براي‌ات بنويسم. حتا شده چند خط يا حتا چند صفحه كه خالي باشد و سفيد باشد. سامره‌ي عزيز دوست ندارم وقتي نام‌ات را اين‌جا مي‌نويسم كاري كنم كه وصل شود مثلا به صفحه‌ي وبلاگ‌ات. شايد تو نخواهي كسي بداند اين سامره كه ديشب آن‌طور دل‌اش گرفته بود از در و ديوار و دار و درخت كيست. در ضمن نمي‌خواهم فضاي خصوصي كه ديشب با همان دو جمله بين من و خودت ساختي ناگهان اين‌طور از دست برود. من قدر اين چيزها را خيلي مي‌دانم. بعضي رابطه‌ها هست كه ناگهان به دست مي‌آيند اما مهم‌اند. قسمتي از خودت هستند. من حالا دارم كم‌كم قسمت‌هايي از خودم را توي آدم‌هاي مختلف پيدا مي‌كنم. سخت است و كم‌ا‌ند آدم‌هايي مثل خودم. مثل ما. خب اين هم چيزيست كه هميشه پزش را مي‌دهيم. حالا چه‌قدر خوب باشد خدا مي‌داند اما دل‌مان به همين توي اقليت بودن خوش است. وقتي حسابي به‌مان فشار مي‌آيد و . . . خب من اين‌جا نوشته بودم "گه مي‌زنيم به خودمان". . . اما بعد ديدم زشت است و پاك‌اش كردم، حالا تو همان‌طور بخوان. . . خلاصه وقتي همه چيز قاتي پاتي مي‌شود دل‌مان را خوش مي‌كنيم كه با همه فرق داريم.

سامره اين‌جا توي شهري كه زادگاه توست و من مهمان‌اش هستم از ديروز غروب دارد باران مي‌بارد. از آن‌جور باران‌ها كه تو مي‌شناسي. مي‌داني نوشتن ديگر سخت شده. خب آخر همه از باران نوشته‌اند و از سيگار و از دل‌تنگي. حتا خودم هم خيلي در مورد پنجره‌هاي بزرگ كتاب‌فروشي كه ناگهان از تاريكي پر مي‌شود و آدم‌هاي خيسي كه مي‌آيند بالا و بين قفسه‌ها قدم مي‌زنند، نوشته‌ام. نوشتن سخت شده و پر شده از تصاوير تكراري. اما سامره من دوست دارم باز از همين‌ها بنويسم. دليل‌اش دل‌تنگي توست. دليل‌اش اين است كه تو نصفه شبي دل‌ات مي‌گيرد و ميان اين همه آدم و دوست نزديك كه حتما داري، كه لابد داري ديگر، ناگهان براي من مي‌نويسي كه دل‌ات گرفته و دل من هم مي‌گيرد و من وقتي دل‌ام مي‌گيرد حساس‌تر مي‌شوم و به‌تر مي‌بينم و دوست دارم هي بنويسم.

سامره ساعت هنوز شش نشده. نمي‌دانم تو كي از خواب بيدار مي‌شوي. نمي‌دانم تو ديشب چه‌طور خوابيدي. نمي‌خواهم حتا بدانم كه چرا دل‌ات آن همه گرفته بوده. آخر خيلي باور دارم كه آدم‌ها مي‌شود گاهي دل‌شان همين‌طور ناگهاني بگيرد. مي‌گويم "ناگهاني" و نمي‌گويم "بي‌خودي". شايد تو هم ناگهان دل‌گير شدي از چيزي كه خيلي معلوم نبود چيست و براي همين بين اين همه آدم براي من گفتي. مي‌بيني من خيلي خودخواهم. هميشه همين‌طورم. خودم را توي هر ماجرايي مركز مي‌بينم. تو دل‌ات گرفته بوده و من دارم اين‌جا جلوي همه پزمي‌دهم كه بين تمام دوست و آشناهاش طرف مرا قابل دانسته تا حرف دل‌اش را بزند. اين را... اين اعتماد تو را مديون ديوانگي خودم هستم كه ته وجودم دارم و وقت نوشتن نشان همه مي‌دهم. اما سامره‌ي عزيز2-دوبار خوانده شود- مي‌خواهم بگويم من همان چيزي نيستم كه توي نوشته‌هاي‌ام نشان مي‌دهم. من خيلي زرنگ و آب‌زيركاه هستم. حالا اين هم كه نباشم دروغ‌گو هستم و خائن و بلدم دو دوزه بازي كنم. شايد حتا اين‌جور اعترافات‌ام هم از شدت زرنگي باشد. خلاصه اين كه من هم خيلي دل‌ام گرفته اما نه مثل تو از مردم و زمانه. من دل‌ام از خودم گرفته و اين‌طوري يك هيچ به نفع توست. يعني به‌تر است مايه‌ي ضد حالي توي وجود ديگران باشد تا توي وجود خودت كه تو اين دل‌مرده‌گي را همه جا با خودت نبري. تا تو بتواني فاصله بگيري از مردمان و زمين و آسماني كه حال دل‌ات را مي‌گيرند. و خب آن وقت آدم مي‌تواند كمِ‌كم همه چيز را حواله كند به يكي از اعضاي خيلي محترم بدن‌اش و يك نفس عميق بكشد و روزش را شروع كند. اين فرق دارد با آن چيزهايي كه توي كتاب‌هاي مثبت‌انديشي شعارش را مي‌دهندها. نويسنده‌هاي آن كتاب‌ها خيلي مودبند يا خوب بلدند اداي آدم‌هاي با شخصيت را درآورند. اما من تو را دعوت مي‌كنم در يك حركت "سردوزامي وار"  همه چيز را حواله كني به عضو شريف‌ات. تا در روز جزا خدا خودش به حساب همه‌ي آن‌ها كه مايه‌ي دل‌گرفتگي‌ات شده‌اند، برسد.

خلاصه اين كه دخترك لاغر برو و خدا را شكر كن كه مايه‌ي اندوه‌ات جايي بيرون خودت است و مثل من نشده‌ايي كاميون حمل زباله.

    

+ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 6:20 قبل از ظهر _ |

 

گاه فکر می‌کنم آدم‌ها با خودشان چه می‌کنند؟ مسئله خیلی جدی و خیلی خطرناک است. یک لحظه است. یعنی از یک دم شروع می‌شود. یک لغزش کوچک که تو تا ته‌اش بروی و دیگر نتوانی خودت را بالا بکشی. آدم باید خیلی مراقب خودش باشد. مراقب سلامتی‌اش. سلامتی روح‌اش. سن آدم که بالا می‌رود و تنهایی‌اش که هی بزرگ تر می‌شود، نه نباید تن بدهد تا تنهایی‌اش را با هر چیزی پر کند. تنهایی آدم حفره‌ایی توی دیوار نیست تا با گونی و روزنامه‌ی باطله پر شود. تنهایی آدم حفره‌ای است توی تن آدم که اگر با آشغال پر شود انسان را مسموم می‌کند. بعد سم و عفونت همه‌ی وجود آدم را می‌گیرد. خدایا من دارم چه می‌کنم؟

خودم را فقط همین وقت‌ها دوست دارم. همین حالا که نشسته‌ام این‌جا و می‌نویسم بی‌آن که به چیزی فکر کنم. به "چیزها" و به "کس‌ها" . . . خنده‌ام می‌گیرد وقتی می‌بینم کسی چیزی دیگر را توی گوگل جستجو کرده و بعد رسیده این‌جا. به طمع بوی کباب با خر داغ شده مواجه شده.

خودم را وقتی دوست دارم که دارم کتاب می‌خوانم و وقتی که دارم می‌نویسم. وقتی که سر قول‌ام با خودم می‌مانم. پنج صفحه نوشتن و یک ساعت روی داستان کار کردن و شبی بیست صفحه کتاب خواندن. خیلی کم و ناچیز است. مایه‌ی خجالت است. اما باید همین‌طور باشد. برای من فعلا همین خوب است. همین‌قدر ناچیز از این که نباشد به‌تر است. و بعد چند روز بعد بیش‌ترش می‌کنم. امروز سر قرارم بودم. کتاب خواندم. پنج صفحه هم حالا می‌نویسم. در و بی‌در. برای بار هزارم می‌نویسم خوب است که این‌جا را دارم. پناه‌گاه امن. از تمام کثافت دور و برم در می‌آیم و شیرجه می‌زنم توی این‌جا. غوطه می‌خورم و پاک می‌شوم. تطهیر. می‌خواهم خلاص شوم. بعضی آدم‌ها هستند که وقتی با آن‌هایی انگار با خودت هستی. انگار همه چیز آن‌ها تو را یاد خودت می‌اندازد. مثل وقتی که با سپینود هستم. یا وقتی آزاده هست یا زمانی که با ی حرف می‌زنم. حالا دارم فکر می‌کنم غیر از این‌ها دیگر کدام آدم‌ها هستند که مرا یاد خودم می‌اندازند؟ حالا کسی به نظرم نمی‌آید. باقی کسانی هستند که مرا از خودم دور می‌کنند. با آن‌ها یا دارم نقش بازی می‌کنم یا دارم خودم را به‌شان ثابت می‌کنم. خسته‌ام. دل‌ام خلوت خودم را می‌خواهد. خسته‌ام و باید بنویسم تا سبک شوم. خسته‌ام و باید بخوانم تا خودم را پیدا کنم. و اهمیت ندهم. مردی می‌گفت تو مستعدی تا با خودت خلوت کنی و پناه ببری به سی‌زنی که مثل سیمرغ توی وجودت داری. راست گفت. یعنی یک حرف حساب زد که همین بود.

دوست ندارم هی برگردم و بروم از اول بخوانم ببینم چی نوشتم و باز حرف‌ام را خیلی معقول ادامه بدهم. دوست دارم دیوانه بازی دربیاورم. و درباره‌ی چیزی بنویسم که اصلا نمی‌دانم چیست. و اصلا فکر نکنم که کسانی هستند که می‌آیند این‌جا را می‌خوانند. به امید چیزی می‌آیند. امیدوارند من حرف به درد بخوری بزنم. و من خب امشب چیزی ندارم بگویم. این‌جا دارم مي‌‌نویسم تا آرام بگیرم و شب که سرم را گذاشتم روی بالشت خیال‌ام راحت باشد که کاری کرده‌ام. که کاری برای خودم کرده‌ام. برای روح‌ام که آسیب دیده. آسیب زده‌ام به او. و حالا گیج و زخمی و سرگردان می‌چرخد توی دالان‌های وجودم. روح بیچاره‌ام را دارم تربیت می‌کنم. با کتک و تهدید دارم تبدیل‌اش می‌کنم به چیز دیگری. روح سر به هوای بی‌چاره‌ی من دارد تبدیل می‌شود به روح زنی که اهل حساب و کتاب است. روح من شمارش بلد نیست. حالا دارد یاد می‌گیرد. روح‌ام حالا انگشت شست‌اش را به نوک زبان مرطوب می‌کند و اسکناس‌های بد بوی کهنه را می‌شمرد. می‌شمرد. دقیقا دارد همین کار را می‌کند. روح بدبخت من. حالا تنها راه‌اش این است که فقط این‌جا بنویسم. بنویسم و بگذارم این‌جا. بنویسم و بگذارم این‌جا تا یادم بماند که چه بودم. تا یک راهی، یک نشانی داشته باشم برای روزی که خواستم برگردم. و فقط وقتی نشسته‌ام این‌جا فکر می‌کنم خودم هستم. و می‌شود روح خسته‌ام را در آغوش بگیرم و نوازش کنم و از او طلب بخشش کنم.

دوست ندارم کسی از من بپرسد چه مرگ‌ام هست. دوست ندارم کسی مرا زیر ذره بین بگیرد و تحلیل‌ام کند. هر کسی بخواهد چنین کاری بکند باید اول به درون خودش نگاهی بیندازد. . . . بعد من این‌جا چیزی نوشته بودم که پاک کردم. دوست نداشتم کسی این جمله را که نوشته بودم:  "خوش‌حال‌ام که ما آدم‌ها همه به یک اندازه در آت و آشغال غوطه می‌خوریم."، بخواند. برای همین این جمله را که تند و حتا توهین‌آمیز بود پاک کردم. و جای‌اش چند تا نقطه چین گذاشتم.

می‌خواهم خودم باشم و به خاطر هیچ کسی تبدیل نشوم به هیچ چیز دیگری. دوست دارم شجاعت این را داشته باشم که درباره‌ی خودم با دیگران حرف بزنم. این کار غیر از شجاعت، مقدار زیادی خوش‌بینی هم می‌خواهد. این که امیدوار باشی مردم تو را با همان زخم و زیل‌های روح‌ات بخواهند. کم‌تر این‌طور است. من خودم هم نمی‌توانم حقارت‌های روح‌های دیگر را تحمل کنم. آن‌ها را می‌بینم و مثل کسی که بویی تند زیر دماغ‌اش خورده، ناگهان رم می‌کنم. 

نیم ساعت از ده شب گذشته. خانه ساکت و گرم است. خواب مثل مهی غلیظ در اتاق‌ها شناور است. برای خوابیدن خیلی زود است. آدم اگر آدم باشد باید تا دم صبح بنشیند مقابل این صفحه و هی این کلمات را بچیند کنار هم. بچیند و نگاه کند که چی از آب درآمده. مثل کسی که تکه‌های ریز و ظریف جواهر را می‌چیبند و با نگاه درشت شده‌اش از پشت ذره‌بین می‌پاید تا ببیند چی خلق کرده.   

سپینود می‌گوید بنویس. می‌گوید هی از نوشتن ننویس. می‌گوید داستان بنویس. من دوست دارم داستان بنویسم ولی خب شاید نمی‌توانم. شاید اصلا بلد نیستم یا این که هی حالاها باید هذیان بگویم تا داستان خلق شود. و تازه من همین‌ها را می‌چسبانم به هم و می‌کنم داستان. حالا شهناز هی دارد توی سرم می‌چرخد. خوش‌حال‌ام. خدایا کمک‌ کن. شهناز خودش است. پاهای برهنه دارد و پیرهن سرخ تن‌اش است.

 

داستان خطوط:

 شهناز حالا چشم دوخته به بند سبزی که افتاده روی زمین. روی آسفالت، لب جوب.  چشم برگرداند و پدرش بند را از بالای آینه‌ی ماشین برداشت و رها‌ی‌اش کرد توی خیابان. شهناز بند را نگاه می‌کند و چیزی غریب حس می‌کند. خیال می‌کند غریبه است با پدرش که این‌طور نشسته روی صندلی جلو، کنار دست‌اش و چشم دوخته به مقابل‌اش و خیال می‌کند شهناز. . . چی خیال می‌کند؟ پدر چی خیال کرده‌ای؟ لابد دل‌ات خوش است که من تمام داستان‌های تو را باور کرده‌ام. زندان و شکنجه و فرار و . . . نه پدر من می‌دانم آن‌طورها هم نبوده. یا اگر بوده لابد چیز خورت کرده‌اند که حالا تحمل روسری سبز مرا نداری یا این بند باریک می‌ترساندت.

 

خب حالا بگو. لعنتی باید بگویی از این به بعد شهناز چه می‌کند. شهناز دیگر حتا عاشق هم نمی‌شود. حالا عاشق نشود چه می‌کند؟ باید یک کاری بکند. باید یک حرفی بزند. باید توی زندگی‌اش یک چیزی داشته باشد. پایان ماجرا باید شروع داستان باشد. حالا می‌دانم که خط اول داستان همین است. چیزی در مورد حس غریب شهناز. غریبه بودن با همه چیز و همه کس. غریبه حتا با آن بند سبز که افتاده روی آسفالت و پاهایی که از روی آن می‌گذرند. بعد شهناز باشد که شکم‌اش را چسبانده به لبه‌ی دستشویی و دارد با قاشق ته دیگ را می‌سابد. یا نه. . . یک چیز دیگری. یک تصویری که خودم دوست دارم. یا همین آن‌جور که خودم دوست دارم. نه. این نه. تمام تصاویر باید چیزی توی خودشان داشته باشند. هر حرکت شهناز و هر نگاه و هر نفس‌اش باید حرفی را بزند که من می‌خواهم. شهناز باید برود دراز بکشد روی تخت و پتو را بکشد روی صورت‌اش و سرش از بوی تن‌اش پر شود و بشنود. بشنود بی آن که بخواهد گوش کند. باید بالاخره این روزها را نوشت. دیگر وقت‌اش شده. برای من وقت‌اش شده. من اگر ننویسم آن روز صبح شنبه چه دیدم دل‌ام می‌ترکد. من باید بنویسم تا بماند. تا بعدها آرش بخواند. تا بداند در ندانستن و گیجی من چی بود. تا مرا و نادانی‌ام را این همه محکوم نکند.

دو صفحه دیگر مانده. باز می‌نویسم.

 

داستان خطوط:

شهناز لیوان بزرگ سرامیکی را دست گرفته بود و شیر خنک را هورت می‌کشید. تکه‌های شکرین بیسکویت زیر دندان‌اش صدای تردی می‌کرد. پسر خوابیده بود. شهناز حالا خودش بود. این وقت شب خودش می‌شد. خسته از تمام آن چیزی که در نور روز یا روشنایی چراغ‌ها بوده. خسته از چیزهایی شبیه عشق یا نفرت یا شادی یا اندوه که نثار کرده و نثارش شده. "چیزهایی شبیه به"، نه خود آن چیزها. 

نوری صفحه‌ی تلفن‌اش را روشن می‌کند و خاموش می‌شود. مثل شهابی که از دل آسمان بجهد.

"چه می‌خواهی بگویی که من نمی‌دانم. غیر از این که جدن عاشق من شده‌ای و من را می‌خواهی؟"

مرد چه‌قدر خوش‌خیال است.

شهناز با خودش می‌گوید.

یا شاید دارد فیلم بازی می‌کند. می‌خواهد ادای یک بازی عاشقانه را در بیاورد. یا مثلا آن‌قدر بگوید تا من اول خیال کنم و بعد کم‌کم باورم شود که عاشق‌اش شده‌ام.

من خسته‌ام.

شهناز دوست دارد این‌ را برای مرد بنویسد. بعد یادش می آید مرد نمی‌فهمد.

 

حالا چه کار می‌کند. می‌شود برود بنشیند لب پله‌های ایوان و سیگاری بکشد. هوا سرد است و خب این سیگار کشیدن هم دیگر خیلی دم دستی شده. سال‌هاست که آدم‌های داستان‌ها دارند سیگاری می‌گیرانند و قهوه‌ی تلخ سر می‌کشند. شهناز باید کار دیگری بکند. برود بخوابد؟ خب شاید خواب‌اش نبرد. یعنی هرچه قدر هم که خسته باشد اما یک جای تن‌اش است که بیدار شده این روزها. انگار بعد از آن اتفاق، حواس‌اش دارد یکی‌یکی به او باز می‌گردد.

 

یک صفحه دیگر باید بنویسم. هر چه‌قدر هم که این کلمات را گشاد گشاد بنویسم و هی بین خط‌ها فاصله بیندازم، باز مانده تا پنج صفحه بنویسم. ادامه می‌دهم.

ک یک جور تلخی خیلی زننده توی خودش دارد. این‌جوری همه چیز را خراب می‌کند. افسرده و عصبی است و آدم را می‌رماند. خیلی اوضاع خرابی دارد. دیوانه است و امشب تقریبا پشیمان‌ام کرد که با او بودم. این‌طور اگر ادامه بدهد. . . تعجب می‌کنم آدمی با سن و سال او چه‌طور می‌تواند با زندگی‌اش این‌طور رفتار کند. من مددکار اجتماعی نیستم اگر نه کمک‌اش می‌کردم.

 

داستان خطوط:

شهناز دست گذاشته زیر چانه‌اش. چانه نیست. جایی حوالی فک‌اش. همان‌جا که مرد می‌گفت خدا این‌جا را خیلی زیبا تراشیده. مرد این را گفته بود و بعدتر گفته بود "آفرین خدا" و شهناز فکر کرده بود چه مرد بی‌نمکی و این را به زبان آورده بود. گفته بود شما خیلی بی‌نمکید. گفته بود "شما". خیلی مودبانه هر چه در دل داشت بر زبان می‌آورد. شهناز گردن‌اش کج شده بود و افکارش توی سرش کش می‌آمد. مثل شکلاتی که روی حرارتی ملایم کم‌کم آب شود و هم که بخورد رد قاشق را به خودش بگیرد. بعد سرش افتاد روی شانه‌اش و چانه‌اش چسبید به تر‌قوه‌اش. شهناز خوابش برد.

 

خوابم می‌اید. صفحه‌ی پنجم هستم و نمی‌دانم این صفحه را چه‌طور سیاه کنم که تا ته‌اش نوشته باشم. چیزی ندارم بنویسم یا اگر هست در خاطرم نیست یا اگر در خاطرم مانده باشد، خواب امانم را بریده. 

 

+ شنبه بیست و سوم آبان 1388 5:44 قبل از ظهر _ |