تبليغاتX
كتاب در خانه

 

يك تصويري هست اين روزها و شب‌ها و بيش‌تر شب‌ها، توي خانه‌ي من پر رنگ شده. تصوير زني نشسته پشت ميز توي روشني روز كه هوا سبك جريان دارد يا تاريكي شب، اين‌طور كه نور كج تابيده از پيش‌خوان آش‌پز خانه تا اين ميز گرد چوبي، دفتر سبز جلد گلي كنار دست‌اش، كتابي نزديك‌ترك و اين لپ‌تاپ و دوست‌هاي زن كه توي همين قاب مي‌روند و مي‌آيند.
عاشق اين زن هستم و حاضرم به خاطرش هر كاري بكنم.

+ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 0:12 قبل از ظهر _ |

دارم فكر مي‌كنم يك مرد از چه اندازه دقت بايد برخوردار باشد كه حتا وقت خداحافطي يك جوري دست دست كند تا تو پيش‌قدم شوي در رفتن و جوري نشود كه خيال كني او خواسته برود و اوست كه كاري واجب دارد. يك مرد بايد چه‌طور باشد كه هميشه در رفتارش حالتي باشد كه انگار بگويد اول شما... انگار دري را نيمه باز نگه داشته و دارد مي‌گويد بفرماييد. او را هميشه وقت رفتن در چنين حالي مي‌بينم.

+ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 11:56 قبل از ظهر _ |

دارم داستان‌ام را مي‌نويسم. وقت نوشتن مدام خودم را لاي آدم‌هاي داستان پيدا مي‌كنم. نوشتن براي من قبل از هر چيزي يك جور مرور خود است. ديدن زخم‌ها ، ليسيدن و درمان‌شان. حالا توي اين زير و رو كردن خود، يادم آمد كه شانزده ساله بودم و مردي را انگار دوست داشتم و نداشتم. مرد نامزدم بود. اول نبود و بعد شد. يادم هست كه اولين شبي كه خانه‌مان ماند، وقت رفتن پيراهن‌اش را جا گذاشت. پيراهن چهارخانه‌ي خاكستري و آبي كبود. من پيراهن را برداشتم، شستم و پهن كردم روي بند، زير آفتاب. بعد نشستم لب حوض و تصوير پيراهن را كه زير نور نازك شده بود و توي باد مي‌رقصيد، نقاشي كردم.
حالا چهل ساله‌ام و صاحب پيراهن مرده. از اين جا خودم را نديده بودم. خود شانزده ساله‌ كه لب حوض نشسته. اين طور به مرد نگاه نكرده بودم. به جواني‌اش و به زندگي كوتاه‌اش. حالا بعد از سيزده سال دارم براي مرد اشك مي‌ريزم. اين از خوبي‌هاي نوشتن است. از خوبي‌هاي هي از خود نوشتن و هي غرق شدن توي خود تا برسي به گنج‌هاي روح‌ات.
+ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 9:5 قبل از ظهر _ |